بدون خداحافظی…

خاطرات «سید محمود بهلولی»

درباره «شهید حمید لریجانی»

 

 

 

نزدیکیهای عملیات بیت المقدس۲ بود. حمید خیلی گرفته بود. چند بار علت را جویا شدم ولی هر بار طفره می رفت. تا آنکه آخر سر گفت: «به خاطر خانه ناراحتم.»

حمید انگار می دانست که این بار شهید می شود و چون تنها پسر خانواده بود، وضعیت خانواده بدون خودش را درک می کرد.

آخرین بار که قرار بود عازم جبهه شویم، ماشین مهیا نشد. قرار شد برگردیم و روز بعد عازم شویم، ولی حمید چون نمی خواست دوباره لحظه ی خداحافظی شود و خانواده ناراحت شوند، آن شب به خانه نرفت و در منزل یکی از دوستانش استراحت کرد.

 

***

 

شب عملیات، خیلی فعالیت می کرد. بچه ها را که پراکنده شده بودند، جمع آوری کرد و نظم داد. وقتی به خاکریز رسیدیم، اولین نفری بود که رفت روی ارتفاع. من هم پشت سرش بودم.

بعد از استقرار، من در حال درست کردن سنگر بودم که دیدم حمید به طرفم می آید، اما هر چه صدایش می زدم، جواب نمی داد! به طرفش رفتم. متوجه شدم نماز صبحش را می خواند.

 

نمازش که تمام شد، گفت: «برو پشت صخره کمین.»

رفتم، ولی وقتی آمد به من سر بزند، گفت: «اینجا مناسب نیست. برو روی جاده مستقر شو، من هم می روم برایت گونی می آورم.»

رفت، ولی موقع برگشت، خمپاره ای نزدیکش اصابت کرد که در نتیجه ی آن، دست حمید قطع شد. شدت خونریزی ترکش هایی که به قلب و پایش اصابت کرده بود، او را به شهادت رساند و همانند ارباب بی دستش اباالفضل، به دیدار سیدالشهدا شتافت.

 

***

 

آخرین باری که با هم رفته بودیم نماز جمعه، پیراهن مشکی پوشیده بود. وقتی علت را پرسیدم، جواب داد: «مثلا تو بچه سیدی! ایام فاطمیه و شهادت مادرت حضرت زهرا(س)ست.»

حمید ارادت خاصی به خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها داشت و همیشه هنگام مرثیه خوانی برای حضرت، میاندار سینه زنی بود.

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.