برای من از حوری نگو!

روحانی گردان داشت سخنرانی می کرد. می گفت اگر شهید شوید به بهشت می روید. آنجا چنین است و چنان است.

روحانی از حوریان بهشتی می گفت که حسن بلند گفت: «حاجاقا! برای ما از بهشت و حوری ها نگو! فقط بگو ببینیم که اگه شهید شیم، اباعبدالله رو می بینیم یا نه؟»

همه جا خوردند.

البته از حسن بعید نبود. «حسن یداللهی» با ۱۶ سال سن، چنان شخصیت محکمی داشت که تمام گردان را تحت تاثیر خود قرار داده بود.

حسن؛ یک مرد بزرگ بود، در هیبت یک نوجوان. قلب بزرگش در جثه ی کوچکش خودنمایی می کرد. با آن سن پایین و جثه ی کوچک وقتی در گردان راه می رفت، همه مبهوت بزرگی اش می شدند.

همه امید داشتند حسن، روزی انسان بزرگی شود. روحانی گردان می گفت: «حسن یداللهی در آینده، شخصیتی همتای شهید بهشتی می شود.» ولی حسن، همان موقع هم بزرگ بود. آنقدر بزرگ که در این دار فانی نمی گنجید.

 

وقتی شهید شد، فرمانده‌اش «مسلم اسدی» که در استقامت و شجاعت مثال زدنی بود، زانو زد بر پیکر حسن، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «کمرم شکست، هیچ چیز جای حسن را برایم نمی گیرد.» این فرمانده مسلم بود همان که هنگام شهادت برادر عزیزش، صبورانه رفتار کرده بود و حالا با شهادت حسن، انگار توانش را از دست داده بود و نشسته بود به نماز و گریه.

 

روح بزرگ «حسن یداللهی» در لابه لای کلمات وصیتنامه اش نهفته است. وصیتنامه‌ی این پسربچه‌ی ۱۶ ساله، خواندنی ست.

3 دیدگاه در “برای من از حوری نگو!

  1. ناشناس گفت:

    روحش شاد. واقعا با وجود سن پایین، چه درک عمیقی داشته.

  2. طاهره گفت:

    عمرا از این آدما الان دو تا دونه داشته باشیم…
    شونزده ساله که هیچی مرد پنجاه سالش الان انقد نمی فهمه
    واسه همینه مرد خوب نداریماااا
    خوباشون شهید شدن

  3. ناشناس گفت:

    یادش بخیر حسن معصومیت مجسم بود از اون آدمایی که وقتی می دیدی شون فقط یاد خدا می افتادی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.