بی‌اعتنا به خمپاره‌ها…

خاطرات «حسن ایزدی»

درباره «شهید حمید لریجانی»

 

 

دست یاری

شب عملیات، باید از جاده شیب دار گِلی یخ زده می رفتیم بالا. هوا بسیار سرد بود و زمین هم سُر. راهپیمایی طولانی شده بود و ما که تجهیزات هم به دوش داشتیم، دیگر بریده بودیم. برخی از شدت خستگی قسمتی از وسایلشان را روی زمین رها می کردند تا بتوانند خودشان را بالا بکشند. خود من هم وسایل گرم کننده ام را انداختم و رفتم.

اما حمید با آنکه کتفش بر اثر تصادف آسیب دیده و آن را بسته بود و درد می کرد، دائما به بچه ها سر می زد و وسایل کسانی را که دیگر طاقت نداشتند، می گرفت یا خودش می برد یا به دیگر برادرها می سپرد.

 

***

 

بی اعتنا به خمپاره ها

شب عملیات، نیروها قیچی شدند و ستون ما پشت سر ماندند.

همه سردرگم شده بودند ولی حمید یکدفعه دوید به طرف دشمن. شهید میرصمدی خیلی او را صدا زد ولی وقتی دید بی فایده است، خودش هم دنبال او دوید و رفت.

خلاصه آنها ستون را پیدا کردند و بچه ها را انتقال دادند.

 

حین عملیات هم، تانک دشمن در ۲ متری بچه ها کار می کرد و با هر شلیکش، لرزه به تن آدم می انداخت.

بچه ها زمینگیر شده بودند، فقط حمید بود که عین خیالش نبود. آرپیجی را دستش گرفت، ایستاد به طرف تانک شلیک کرد و لحظاتی بعد، عراقیها را با تعال تعال گفتن، به اسارت درآورد.

 

از صبح عملیات، مدام این طرف و آن طرف می رفت. شجاعت و خونسردی اش همه را به حیرت واداشته بود. از هر جا که می گذشت، همانجا خمپاره اصابت می کرد، ولی او بی اعتنا، سرگرم کار خودش بود.

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.