“حاج شعبان” در یک جمله

تک جمله هایی درباره شهید حاج شعبان نصیری

(برداشت از مصاحبه های انجام شده )

 

رهبر معظم انقلاب :

«بیان آنچه شهدا در زندگیشان عمل می کردند، چه جوری عمل می کردند، چه جوری رفتار می کردند، چه جوری خرج می کردند، به وظیفه چه جوری نگاه می کردند، این یکی از آن مسائل بسیار مهمی است که می تواند الگوسازی کند.»

ستاد بزرگداشت حاج شعبان در همان روزهای ابتدای پس از شهادت این شهید عزیز، بصورت خودجوش تشکیل شد و شروع به فعالیت نمود و تلاش برای شناساندن ایشان در دستور کار این ستاد قرار گرفت. در همین راستا خادمان شهدا اقدام به انجام بیش از ۲۰۰ ساعت مصاحبه با ده ها تن از دوستان، آشنایان، همرزمان، همکاران و خانواده شهید بزرگوار نمودند. سه کتاب با عنوان های «کریمانه» «دلیرانه» «رایحه» که در اولین سالگرد شهادت ایشان منتشر شد از نتایج این مصاحبه ها هستند.

 

جملات زیر برخی از گفته های مصاحبه شوندگان عزیز درباره ابعاد مختلف شخصیت حاج شعبان است.

 

 

سردار سلیمانی:

  • شهید نصیری یکی از اولیای خدا بود که در جامعه ما گمنام و مخفی بود و جامعه ی ما عطر و بوی او را حس نمی کرد؛ مانند بطری عطری بود که باید درِ آن برداشته می شد تا این عطر در عالم منتشر شود، تا همه استشمام کنند عطر و بوی چنین شهیدی را و خصوصیات او را.
  • اصرار شهید نصیری به عمل در گـمنامی بی‌نظیر بود. او شدیداً اصرار به گمنامی داشت.
  • من نور شهادت را در جبهه‌های تکریت در چهره‌ی این شهید دیدم.
  • به عنوان یک پدر و برادر مهربان از نوجوانان مجاهدی که از شر صدام به ایران پناه آورده بودند، حمایت می‌کرد.
  • ایشان سرداری بود که برای اینکه فرهنگی از شیوه‌ی رزم و معنویت را صادر کند، جلودار بود و به عنوان نیروی عمل کننده به شهادت رسید.

 

 

میرزمانی:

  • همیشه به من سفارش نماز اول وقت را می کرد.
  • هیچوقت زیارت را رها نمی کردند.
  • اینکه میگویند شهادت برازنده‎ی شهداست، درست است. چون اخلاقشان با همه فرق می کند؛ کریم بودنشان، محبتشان، کارهای عبادی شان، برخوردشان با مردم و…

 

شیرشاهی:

 

  • یک “خدا بزرگه” می گفت، یک دنیا آرامش می گرفتم!!
  • نمی توانستم دوری اش را تحمل کنم. هر وقت می‌خواستیم آرامش بگیریم؛ باید می رفتیم پیش حاجی!
  • حاجی خودش را مدیون و بدهکار خانواده شهدا می دانست.
  • هرگز ضوابط را برای رفاقت، زیر پا نمی گذاشت.
  • بدیِ کار با حاج آقا این بود که وقتی با او آشنا می شدیم غیر از او با هیچکس دیگری نمی توانستیم کار کنیم. وقتی فیلم حضرت یوسف را می بینم تازه باور می کنم که چنین محبوبیتی ممکن است.
  • همیشه از مشکلاتم می پرسید. آنقدر با او راحت بودم که همه چیز را به او می گفتم. سنگ صبورم بود.
  • حاجی واقعا دلی نترس و دریایی داشت.

 

 

طیب بابایی

  • چهره خیلی نورانی داشتند.
  • بسیار فعال و بسیار مؤثر
  • می گفت من به تکلیفم عمل می‌کنم… پیروزی و شکست دست خداست.

 

 

سعید شجاعی

  • هم خود آقا شعبان و هم کارهای فرهنگی که می کردند یک جاذبه خاصی داشت برای بچه هایی که به مسجد می آمدند
  • یکی از خصوصیت های آقا شعبان این بود که بسیار راحت با آدمها رابطه می گرفت.
  • ترکیب لباس شعبان خیلی ساده بود… ولی در عین حال مرتب و منظم.
  • نه فقط به حرف، بلکه واقعاً ساده زیست بود.
  • با تمام کارهایی که داشت خیلی به رفقا سر می‌زد.
  • آقا شعبون الگوی خیلی از رزمنده ها و شهدا بود.

 

 

سعیدعاملی

  • آقا شعبون فقط یک رنگ داشت؛ اونم رنگ ولایت و رهبری بود. رنگ سیاسی نداشت.
  • شعبون قدرت تربیت دشمن رو داشت و این خصوصیت کمی نیست.
  • یکی از خصلتهای پاک ایشون؛ جهان وطنی‎اش بود.
  • یک نگاه بالاتر از ایران، به انقلاب و به اسلام داشت.
  • واقعا سختکوش بود و بازنشستگی نمی شناخت.
  • شهید نصیری اول نماد یک شهید امتحان پس داده بود.
  • در محدوده‎ی جغرافیای خودش نمی گنجید.
  • همیشه مشتاق دیدنش بودم.
  • قرار نداشت. همیشه دلش می‎خواست یک فعالیتی بکند.
  • دوست خوبی بود، یعنی واقعا پشتوانه بود.

 

 

حاج کاظم محمدی بصیر

  • فرمانده دلاور قلب ها بود چون حاج شعبان توی قلب ها نفوذ داشت و حکومت می کرد.
  • سعی می کنم در زندگی قدم از قدم که برمی دارم سیره اخلاقی و منش رفتاری حاج شعبان باشد.
  • جسور بود و همیشه به من شجاعت و جسارت می داد.

 

 

امیرحسن یزدان نیاز:

  • من معتقدم آقا نصیری اعلی الله مقامُ شریف یک استراتژیست بی ادعای پارسا بود.
  • خیلی به روز بود.
  • مکانیزم ایشان طوری بود که خیلی افراد را با هم قاطی نمی کرد. فقط کسانی را که به درد هم می خوردند کنار هم می نشاند.
  • من سرمزار ایشان ۲ تا حاجت گرفتم. صلوات نذر ایشان کردم و حاجتم را گرفتم.
  • پاکیزه بود و پاکیزه رفت.
  • واقعا آقا نصیری جرأت و جسارت داشت.
  • هرکسی سعی داشت آقا نصیری را به خودش جذب کند. رفاقت آقا نصیری برای خیلی ها یک رزومه شده بود. همه کار می کردند که آقا نصیری باهاشان رفاقت کند.
  • هر کاری می خواست بکند با برنامه بود و سعی می کرد برایش مبانی بسازد.
  • آقا نصیری بسیار پیچیده بود. در ظاهر امر او را بسیار ساده می دیدی ولی حداقل ۱۵۰-۱۰۰ لایه داشت. عمق نفوذ شخصیتش را نمی شد تشخیص داد.
  • انسانها را مدیریت می کرد. می گفت من برای همه سناریو دارم. واقعا هم داشت. با دو سه تا جلسه کاری می دانست با فلانی باید چه کار کند…
  • برای من حکم یک پایگاه اطلاعاتی را داشت. هرکاری می خواستم بکنم به او زنگ می زدم و مشورت می کردم.
  • یکی از چیزهایی که تازه آدمها به آن رسیدند، او ۱۰ سال پیش انجام می داد؛ نذر کتاب می کرد. کتاب می خواند می داد به دیگری.
  • بزرگتر کاراکتر شخصیتی ایشان؛ تربیت انسانها بود. هدفش از ارتباط؛ تربیت انسانها بود.
  • تکیه کلام آقا نصیری این بود که: بچه ها مواظب باشید هدر نرید.
  • آقا نصیری مشاوری امین بود. خلّاق و خوش فکر.
  • آنقدر “صبر در رفاقت” داشت که می شود از آن فیلم ساخت.

 

 

کمالی دهقان:

  • خیلی بزرگ فکر می کرد. سالها دنبال آن بود که هسته های شیعیان در سراسر جهان را از طریق مجازی به هم مرتبط کند تا با هم تبادل اطلاعات داشته باشند. می خواست هر هسته در خارج از کشور را با گروهی در داخل ایران مرتبط کند. برای این کار زحمات زیادی کشید. بارها به سومالی، کنیا و … سفر کرد.

 

 

ماجد ابوصادق:

  • مثل پیمانکارها، همه ی کارها را کامل انجام و تحویل می داد.
  • تمام هدف و وقت و همُ و غمُ و فکرش؛ آمادگی مجاهدین بود.
  • شخصیت او را من در دیگران ندیدم.
  • هر جا نیاز بود، همانجا بود. انگار وکیل مدافع کل زمین بود.
  • در همه چیز خودش را مسئول می دانست.
  • می خواست خنده را تو چهره ی دیگران ببییند تا آرام شود.

 

 

ابو ادیب:

  • همه ی کارهایش حساب شده بود.
  • خیلی منظم بود.
  • وقتی می گفتم: خدا کنه شهید بشم، می گفت: بگو هر چی خدا بخواد، هر چی رضای خدا باشه قبول دارم.
  • اصلاً ترس نداشت.
  • خدا را همیشه حاضر و ناظر می دید.
  • کارش یاد دادن بدون حرف زدن بود.
  • منتظر نیرو نمی ماند. می رفت جلو.
  • آقا نصیری خودش یک مدرسه است.

 

 

علی کریمی

  • به نظر من عملیات کربلای ۵ مدیون نقش آفرینی آقا شعبان بود.
  • هیچوقت خسته و نا امید نمی شد.

 

 

عباس چگینی:

  • هرجا که گره می افتاد توی کار، می گفت باید کاری کنیم که گره رفع شود.
  • در عراق من نیروی حاجی بودم. می توانست بگوید: برو جلو… ولی هیچوقت نمی گفت. همیشه می گفت: بریم جلو!

 

 

زهرا روشنی:

  • اتفاق خیلی خوبی بود آشنایی با آقا نصیری. شاید یک وقتی ما دعایی کرده بودیم؛ مثلا از پدرانمان خواسته بودیم که یک جوری بهشان وصل شویم، شاید هم آنها در حق ما دعای خیر کرده بودند که ما با آقا نصیری آشنا شدیم.
  • ما با آقا نصیری اخلاق عملی داشتیم، بدون آنکه اخلاق نظری گذرانده باشیم.
  • چیزی را که می گفت، چون خودش انجام می داد تاثیر می گذاشت.

 

 

احمد قریشی:

  • من حاج شعبون را کلا کم دیدم. روزی که سال ۵۹ برای اولین بار دیدمش، با روزی که در ساختمان شیشه ای توی سوریه برای آخرین بار دیدمش، هیچ فرقی نکرده بود.
  • آدم های اینطوری را کم دیدم. که یک راه داشته باشد و همان را تا آخر برود.
  • پرشور، فعال، کم توقع یا بی توقع، و بسیار بینا بود.
  • اگر توانستی از تعلقات بگذری همه چیز حل می شود و او گذشته بود.
  • راه و روش او می تواند برای دیگران اسوه باشد.
  • از کارهای سخت و بر زمین مانده استقبال می کرد.

 

 

افضل:

  • خیلی جلوتر از بقیه بود.
  • رویکرد خط شکنی داشت. موضوعات را پیدا می کرد و در بزنگاه ها حضور داشت.
  • این که یک کسی با آن سن و سال و با آنهمه سوابق، و با وجود مشغله هایی که بالاخره برای همه هست، بلند شود برود در موصل عراق، این اصلا عادی نیست.
  • یک بار من جمله ای را سال ۷۹ بیان کردم، ایشان سال ۹۵، به آن اشاره کرد. خیلی برایم عجیب بود.
  • تواضع داشت ولی بی خاصیت و سر به زیر نبود. یک جاهایی فریاد هم می کشید. خیلی هم جدی و مصمم و قاطع بود.
  • من خودم در اثر فشارها و بعضی برخوردها برخی مواقع کم می آوردم، ولی ایشان هیچ وقت نبُرید، چون نفس قوی ای داشت.

 

 

حسن زاده:

  • همه کار می کرد. به شأنش بر نمی خورد که حتی سفره جمع کند و ظرف ها را بشورید. همه کارش برای خدا بود.
  • هر کاری می کرد با دل و جان می کرد.
  • آدم نترسی بود.
  • حاجی رو نمی شه به نفع هیچکس مصادره کرد. با همه رفیق بود.
  • آدم با ادبی بود.

 

 

حیدری:

  • آشنایی با شهید نصیری یکی از نقاط عطف زندگی من بود.
  • از روند زندگی اش اقتباس می کردم. برای من درس بود.

 

 

خادم:

  • او هنر تلفیق عقلانیت و ایمان را داشت.
  • آقا شعبان خیلی خوب جزئیات را می دید و می فهمید.
  • همه ی آن چیزی را که ما در کلاس درس می خواندیم، او با قدم گذاشتن به میدان و ارتباط با آدم ها می دانست.

 

 

داوری:

  • حاج شعبان به شبکه سازی خیلی اعتقاد داشت. می گفت شبکه بچه های حزب اللهی باید تشکیل شود.
  • همیشه دغدغه داشت. دلسوز و نگران بود. آرام و قرار نداشت.
  • توقف ناپذیر بود.
  • هرچه می گردم، کسی را پیدا نمی کنم که ویژگی های او را همه را با هم داشته باشد.
  • اصرار داشت که از حال دوستانش باخبر باشد. به عنوان یکی از وظایفش می دانست. یا زنگ می زد، یا می آمد سر می زد، ولو در حد ۵ دقیقه.
  • بچه های اداره ی ما حاج شعبان را به اذان هایش می شناسند. هر وقت اینجا بود، موقع نماز که می شد، اذان می گفت و بعد هم می ایستاد به نماز.

 

 

سید سعید:

  • روحیه ی فرماندهی داشت. اینطور نبود که منتظر بماند دیگران توجیهش کنند. خودش می دوید کار را دنبال می کرد.

 

 

علیپور:

  • در همه ی مسائل با ایشان مشورت می کردیم. چون می دانستیم اگر هم نداند، برایمان می پرسد. از خودش نمی گفت.
  • حاج آقا ما را دعوت می کرد به اینکه کمتر بخوریم، کمتر حرف بزنیم کمتر بخوابیم و بیشتر ذکر بگوییم.

 

 

مادر شهید:

  • هیچوقت از چیزی شکایت نمی کرد.
  • ما همه ی مسائلمان را با او درمیان می گذاشتیم. اصلا او چیز دیگری بود.
  • ۱۵ ساله که شد، فکر می کردم با یک مرد طرف هستم.

 

 

فرزند شهید:

  • انسانی بود که مشکلات خودش را برای دیگران نمی گفت ولی مشکلات دیگران را به جان می خرید.

 

 

محمود توکلی:

  • قدرت سازماندهی سریع بالایی داشت و می توانست به سرعت هر چیزی را سر جای خودش قرار دهد، وظایف را سریع مشخص کند و افراد را سریع آماده به کار کند.

 

 

مهدی زمانیان:

  • توی پیگیری واقعا دقیق بود، یعنی وقتی می گفت من این کار را برایت پیگیری می کنم دیگر خیالمان راحت بود که نه یادش می رود نه پشت گوش می اندازد، نه به قول امروزی ها می پیچاند.
  • خیلی موقع ها من می دیدم ایشان روزه است.
  • هروقت دنبال کسی می گشتیم که خودمان را خالی کنیم، می رفتیم پیش حاج شعبان. بچه های اداره هم مشکلاتشان را چه مشکلات کاری ، چه مشکلات شخصی، با او درمیان می گذاشتند.

 

 

مهندس مرتضی:

  • حرفش را با آرامش و قاطعیت می گفت.

 

 

 

One thought on ““حاج شعبان” در یک جمله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.