خسرو در خون…

روایت جانباز مصطفی بابایی از شهادت خسرو چپردار:

 

در این مرحله از عملیات کربلای ۵ (یعنی مرحله تکمیلی)، خسرو شده بود فرمانده دسته ویژه.

پیش از حرکت، خسرو گفت بچه ها را دو قسمت کنیم. گفتم باشه. پس من این قسمت از بچه ها رو می برم، شما هم بمون با اون یکی ها. ولی قبول نکرد. هر چه اصرار کردم بی فایده بود. قرار شد هر دو به همراه دسته ویژه حرکت کنیم.

در همان ابتدای حرکتمان، خمپاره ای کنارمان خورد که پشت و بازوی خسرو از ترکش آن بی نصیب نماند. خون بازوی خسرو از روی بادگیرش همینطور فوران می کرد. با چفیه ام بازویش را بستم و به اون گفتم خسرو تو برگرد پیش همان بچه هایی که عقب هستن، من اینها را می برم. ولی باز هم نپذیرفت و گفت اصلا به بچه ها هم نگو که من ترکش خوردم.

***

رفتیم و رسیدیم پشت خاکریز. شرایط خیلی سنگین بود. دیگر مطمئن شدیم که امکان ندارد از عقب نیرو برسد. خسرو برای بچه ها شرایط را توضیح داد و گفت یا باید برگردیم، یا بایستیم و دفاع کنیم. بچه ها همه گفتند برنمی گردیم.

خود خسرو اولین نفری بود که رفت روی خاکریز ایستاد و آرپی جی زد. بچه ها هم به دنبال او شروع کردند و درگیر شدند. بعد خسرو آمد پایین و کالک را درآورد و از رویش برایم توضیح داد که از بچه ها اگر کسی ماند، آنها را از این مسیر برگردان عقب. دوباره به او اصرار کردم که برگردد عقب ولی باز هم… همین که حرف می زدیم، یکدفعه خسرو افتاد در آغوشم. بلندش کردم. خون از روی پیشانی اش می ریخت روی کالک… تیر قناسه خورده بود به پیشانی اش، پایین کلاهش… خسرو به ملاقات خدا رفت…

***

کشیدمش انتهای دسته، کنار خاکریز. برگشتم بروم ببینم که کدامیک از بچه ها زنده مانده که دیدم تقریبا همه ی بچه ها شهید شده اند… دشمن هم نزدیک شده بود و از انتهای دسته شروع کرده بود تیرخلاصی می زد. دیدن تیرخلاصی خوردن بچه ها دردآور بود. من و خسرو تقریبا آخرین نفرات ستون بودیم. عراقی ها آمدند. یه تیرخلاصی به خسرو زدند، یکی هم به من و بعد به خیال اینکه کار همه مان تمام شد، رهایمان کردند و رفتند. ولی من زنده مانده بودم. تا شب بعد همانجا خوابیدم و بعد به سختی سینه خیز خودم را کشان کشان رساندم به عقب.

بچه های خودی که اصلا فکرش را هم نمی کردند هنوز کسی زنده مانده باشد، مرا با دشمن اشتباه گرفتند و چند تا تیر هم آنها نثارم کردند! من که به سختی مجروح بودم، همانجا افتادم. بعد فهمیدند که خودی هستم. آمدند مرا بردند عقب…

***

پیکر پاک خسرو و آن ۲۳ نفری که آنجا شهید شدند، ۱۰ سال بعد (سال ۱۳۷۵) به آغوش خانواده هایشان بازگشت.

 

 

روایت دکتر جواد چپردار از شهادت برادرش خسرو:

 

خانواده ام نمی گذاشتند بروم جبهه. برادرم خسرو آنقدر وساطت کرد تا راضی شدند.

خسرو با آنکه مشوّق اصلی ام برای ماندن در جبهه بود، یکدفعه یکروز به من گفت برگرد خانه. گفتم آخه چرا؟ گفت من شهید می شم، جنازه ام هم برنمی گردد. می خواهم تو آنموقع توی خانه باشی.

همان هم شد. به زور مرا راهی خانه کرد و خودش به یک ماه نکشید که شهید شد و ماند.

ده سال بعد، یک تکه از استخوانش به همراه قرآن و پلاک و ساق ورزشی و ساعتش بازگشت.

 

 

4 thoughts on “خسرو در خون…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.