خوابِ موشی!

 

خاطره حاج حمید پارسا از پدافندی جزیره مجنون ۱

 

 

حمید پارسا

 

مهرماه سال ۱۳۶۴ بود که گردان مهیا شد برای رفتن به خط پدافندی جزیره مجنون.

ما تا آن موقع هور نرفته بودیم. موقعیت ما در آنجا بر روی پل های خیبری بود (پل های سبک یونولیتی با روکش آلومینیوم) و درواقع سنگرها بر روی پل های شناور روی آب، زده شده بود.

 

***

 

شب اول دیدیم صدای شلپ شلپ می آید. خیال کردیم غواص های عراقی اند که نیمه شب آمده اند شناسایی.

ولی بعد فهمیدیم آن سر و صداها، مال موش هاست. هور، موش های بزرگی داشت که از نی های داخل آب، می آمدند بالا. وقتی می رسیدند نوک نِی، نی خم می شد و آنها می افتادند توی آب. آن صدای شلپ شلپ، درواقع صدای افتادن موش ها توی آب بود.

در طول روز، خبری از موش ها نبود. آنها فقط شب ها می آمدند. ما هم مجبور بودیم ظرف و ظروفمان را بپیچیم توی مشما یا لای سفره و بگذاریمشان توی جعبه مهمات.

 

***

 

دیگر موش ها شده بودند سوژه. بعضی بچه ها شوخی می کردند و سر به سر هم می گذاشتند. مثلا شایعه کرده بودند که: «این موش ها می آیند نوک دماغ یا انگشت آدمها را می خورند! شبها که می خوابید حواستان را جمع کنید!»

یک شب از یکی از سنگرها صدای نعره آمد! چند لحظه بعد هم صدای شلیک خنده!…

سریع رفتم و گفتم: «چه خبرتان است نصفه شبی؟!…»

دیدم خون از بینی یکی از بچه ها جاری است!…

ماجرا از این قرار بود که: دست یکی از بچه ها، توی خواب، خورده بود به بینی نفر کناری اش. او هم فکر کرده بوده دم موشی است که آمده دماغش را بجود، دست او را محکم گاز گرفته بود، آن بنده خدا هم دستش را محکم کشیده بود، طوری که خورده بود توی دماغ نفر سوم!

پدافند جزیره مجنون ۱ – مهر ماه ۶۴

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.