روایتِ یک شهید به زبان شهیدی دیگر

مصاحبه با شهید مسلم اسدی:

(موضوع: شهید حسن یدالهی)

 

 

وقتی که توی دسته بودیم، او پیک دسته بود. وقتی هم که به دسته ویژه رفتیم، پیک دسته ویژه شد و با هم کار می کردیم. اما حسن پیک نبود! او قاصد بود؛ قاصدی بود که خدا فرستاده بود در جمع ما تا آگاهمان کند از کارهایمان.

روزها لبخند از لبش نمی افتاد و شبها گریه از چشمانش.

کمتر می شد حسن را دید که خوابیده باشد، حتی شبها! کمتر می شد حسن را در حال استراحت دید. همیشه مشغول کار بود.

وقتی که مشغول پدافند در “فاو” بودیم، قرار شد کانالی درست کنیم برای حفاظت. خاک آن منطقه رُس بود و کندن آن بسیار سخت. شروع کردیم به بیل زدن. من بعد از مدتی خسته شدم و توانم گرفته شد. رفتم داخل سنگر و یک ساعتی را نشستم به صحبت با بچه ها. وقتی برگشتم دیدم حسن هنوز مشغول کار است!

برای این بچه خستگی مفهومی نداشت. در کمال خستگی اگر به او می گفتی: «فلان کار را بکن» برایت انجام می داد. کاری نبود که از او بخواهی و او در مقابل انجام دادن آن کمی مکث کند، حتی اگر دشمن تمام آتشش را روی سرمان خالی می کرد.

هر کاری را که می خواستیم، بلافاصله برایمان انجام می داد. علاوه بر آن کارهایی را هم که از او نمی خواستیم برایمان انجام می داد!

حسن برای خیلی از بچه ها اُلگو بود در: عبادت، کار کردن، خندیدن و شوخی کردن

وقتی شهید شد حدود ۱۶ سال بیشتر نداشت و در کمال بچگی قلبی بزرگ و وسیع داشت. معرفتی داشت که معرفت یک بچه نبود، معرفت یک مرد بود.

 

خیلی از دوستانم شهید شدند اما وقتی حسن شهید شد جداً کمرم شکست. طوری که نتوانستم روی پا بایستم و نشستم. یعنی تنها موقعی بود که پای شهیدی نشستم و نمی دانستم که چه کار کنم. وقتی تیر خورد، تنها کاری که کردم زانو زدم و سرش را بوسیدم. بعد از او هم برای هیچ شهیدی اینطور نشدم، حتی برادرم. توانم گرفته شده بود. خبر شهادت حسن به خیلی ها که رسید همین حالت را داشتند. من که ۶-۵ ماه بود با او آشنا شده بودم، ولی کسانی که حتی یک ساعت او را دیده بودند هم همینقدر ناراحت می شدند.

 

بعد از شهادتش، هیچ چیزی جای او را برای من نگرفت. تنها چیزی که از حسن برای ما ماند؛ صحبت ها و کارهایش بود. سعی کردیم برای خودمان الگو قرار دهیم. البته کارهایی که حسن می کرد فکر نمی کنم از عهده کسی به طور کامل برآید کمتر کسی است که بتواند.

حسن همیشه نافله صبح را می خواند. حالا نافله شب به جای خودش ولی نافله صبح را حتی گاهی شده بود که جائی می رفتیم و می گفتیم: «برادران ۴ الی ۵ دقیقه بیشتر وقت ندارند که نمازشان را بخوانند.» حسن در آن شرایط هم حتما نافله صبح را می خواند. بعد از آنکه نمازش را ادا می کرد.

 

هر کدام از بچه ها به نحوی دارای کمالاتی هستند. بعضی از آنها الگوی ایثار هستند، بعضی الگوی شهامت، بعضی ایمان و بعضی هم جوانمردی. حسن همه اینها را در وجودش داشت.

همه امید داشتند که حسن انسان بزرگی میشود ولی من مطمئن بودم که او شهید می شود چون وقتی از مرحله دوم عملیات کربلای یک سالم برگشتیم حسن حسابی ناراحت بود.

وقتی به او گفتم که: «چرا ناراحتی؟ چرا نمی‎روی دوستانت را ببینی؟ دوستانت سراغت را می گیرند.»

گفت: «خجالت می کشم!»

پرسیدم: «برای چی خجالت می کشی؟!…»

گفت: «برای اینکه سالم برگشتم.»

فهمیدم خداوندِ عادل، شهادت را نصیب او می گرداند و حسن را به آنچه می خواهد می رساند. حسن لایق و شایسته‎ی شهادت بود و خدا نصیبش کرد.

 

 

(مسلم اسدی نیز بعدها در عملیات کربلای ۸ به شهادت رسید و به شهید حسن یداللهی و دیگر یاران شهیدش پیوست.)

 

شهید حسن یداللهی – شهید مسلم اسدی

One thought on “روایتِ یک شهید به زبان شهیدی دیگر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.