قسمت اول روایت کاظم بصیر از آخرین روزهای جنگ ۸ ساله

متن دستنوشته برادر کاظم بصیر از آخرین روزهای جنگ ۸ ساله (قسمت اول)

 

 

خاطره ای از آخرین روزهای زیبا و رویائی دفاع مقدس؛ آن دوران ناب و دست نیافتنی  وآن جوانان برومند پرورش یافته در مکتب حضرت امام روح الله که ره صد ساله را در یک شب طی کردند وآسمانی شدند.

 

 

آن روزها تازه جا کن شده بودیم و تدارکات رفته بود. به همین علت، یخ تمام شده بود و گرمای هوا به شدت اذیتمان می کرد. پای درختهای اطراف حسینیه را کنده بودیم و توی گودالهای درست شده را پر از آب گرم کرده بودیم تا با خوردن نسیم، آب موجود تا حدودی خنک و قابل خوردن شود.

 

***

 

آن روز ناهار نان و پنیر و هندوانه بود. همه به اتفاق هم دعای سفره را خواندیم: «بسم الله الرحمن الرحیم اللهم ارزقنا رزقنا حلالا طیبا واسعاء به رحمتک یا الرحم الرحمین» طبق معمول بعد از آن،یکی یکی برادران دعا کردند و مشغول خوردن شدیم.

 

همیشه حوالی ساعت ۲ بعدازظهر بلندگوهای مستقر در اطراف اردوگاه اقدام به پخش اخبار نیمروزی می کرد ولی حالا برادران تبلیغات هم نبودند. به پیشنهاد بچه ها، برادر (جانباز) حسنی، از قدیمیهای جبهه و جنگ، بلند شد تا رادیوی گروهان را روشن کند، که ای کاش هیچوقت این کار را نکرده بود!…

 

هنوز چند دقیقه ای از آغاز اخبار نگذشته بود که برادرحسنی با رنگی پریده و صدایی بلند گفت:

«برادرا ایران صلح کرده!!!… ایران قطعنامه رو پذیرفته… ایران…»

بچه ها با بهت وحیرت می گفتند: «آرومتر بگو ببینیم چی شده…»

من که دیگر چیزی نمی شنیدم. چشمانم سیاهی رفت. انگار دنیا بر سرمان خراب شده بود. سکوت معنا داری در چادر گروهان حاکم شد.گوشها به رادیوی ترانزیستوری اهدائی امت همیشه بیدار ایران اسلامی بود وبس. رنگ و رویمان پریده بود. مغزهایمان در شرف ترکیدن بود. ضربان قلبمان به شماره افتاده بود.

خدایا چه می شنیدیم؟…

گوینده خبر می گفت: «جمهوری اسلامی ایران قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متعهد را رسما پذیرفته است!»

 

***

 

گیج شده بودیم. از چادر زدیم بیرون و بدون اینکه بدانیم می خواهیم چه کار کنیم شروع کردیم به قدم زدن. سرگردان شده بودیم.

جنب وجوش عجیب و غریبی محوطه نسبتا خالی گردان را فرا گرفته بود.

بعضی می گفتند: «اشتباه شده. اصلا محال ممکنه! مگه میشه؟!…»

بعضی مأیوس شده بودند و نا امیدانه می گفتند: «موندنمون دیگه فایده ای نداره! بیائید بریم تسویه حساب کنیم و برگردیم شهرمون.»

انگار زمان ازحرکت ایستاده بود و به سختی می گذشت.

انگار زمین زیر پایمان هم داغدار شده بود.

سردرد به سراغمان آمده بود.

در این چند ساعت که مشغول فکر و خیال بودیم مروری گذرا به گذشته خودمان کردیم. آن زمانی که برای آمدن به جبهه از هر طریقی که بود وارد شدیم تا بالاخره با هزاران ترفند خودمان را به این وادی رساندیم.

با چه انسانهای پاکی که دوست و برادر شدیم. چه وعده ها که به یکدیگر دادیم، چه شفاعتها که در هنگامه عملیات از یکدیگر گرفتیم و….

از حال و روز خودم به گریه افتادم. با تمامی وجود وتوان چنگ به دلم می انداختم و به زمین و زمان دشنام می دادم. آرزو می کردم که این سرزمین پاک  و مقدس دهان باز کند و این خاطی و حقیر را با تمام معصیت ها ببلعد. دیگر هیچ آرزوئی نداشتم. فقط غبطه می خوردم. غبطه روزهای سپری شده، روزهای گرم و صمیمی با شهداء بودنم را. حسرت می خوردم. حسرت قول های مکرری که در جهت خودسازی برای پرواز، به نفسم داده بودم و حالا فقط شرمنده بودم ونادم. حالا با چه روئی باید برمی گشتم به محل، همان محلی که قریب به ۶۰ تن از دلاورمردانش به ندای امام و مقتدای خویش لبیک گفته و از جان شیرینشان برای اعتلای کلمه الله گذشته بودند. مگر می شد اینچنین رفت و به نگاه خانواده های شهداء و فرزندان آنها چشم دوخت؟

نفس کشیدنم بسیار سخت و طاقت فرسا شده بود. خدایا کمکمان کن!…

 

با خودم نجوا می کردم که ای شهیدان! ای برادران! به داد ما برسید! ای خونین کفنان! ما را که چند صباحی در جمع بی ریاء و باصفایتان بودیم دریابید.

ما هم در صف نوشیدن شهد شیرین وگوارای شهادت بودیم و عاجزانه آن را از خداوند سبحان طلب می کردیم و حالا که شاید دیگر نوبتمان رسیده بود اینچنین شد! حالا چه خاکی بر سرمان کنیم…

ای برتن کرده های ردای زیبای شهادت!

ای کسانی که امام عزیزتر از جانمان فرموده بود که به وجهه الله نظر می کنید! ما را دریابید و تنها مگذارید!

با شما خوبان زمانه هستم! شما که یک عمر در کنار این عبد عاصی بودید، در یک سنگر و یک جبهه با یک هدف . شما که هیچ انگیزه ای جز اطاعت از ولی فقیه زمانه خود نداشتید…

زمانی که از این دنیای وانفسا خواهم رفت با چه روئی به ائمه اطهار علیهم السلام و امام و شماها خواهم نگریست؟…

از امام عزیزمان بخواهید و بگویید که ما بیچارگان روزگار تنهائی هستیم. به دادمان برسید قبل از آنکه در بسترخواب و بیماری بمیریم به دادمان برسید.

 

پس از شنیدن این خبر حزن انگیز و نفس گیر، محوطه گردان ماتم سرا شد. اشک از دیدگان بهت زده همانند ابر بهاری  جاری بود. به یاد بر و بچه های شرکت کننده در عملیات افتخارآفرین بیت المقدس ۶ (ارتفاعات شیخ محمد) افتادم که چه مظلومانه به شهادت رسیدند. خوشا به حالشان. از اعماق وجودم به حال و روزشان غبطه می خوردم.

می سوختم از این که لیاقت شهادت را نداشتم و نظاره گر این اوضاع واحوال مرگ آفرینم. کاش مرده بودم و این روز را نمی دیدی. بیشتر از همه از این جگرمان می سوخت که قرار بود درآینده ای نه چندان دور، دست به عملیاتی غرورآمیز بزنیم و حالا هم در حال اردوکشی به منطقه بودیم.

یاد صحبت سردار سپاه اسلام برادر حاج احمدآجرلو می افتم که: «مرگ در بستر خواب، برای ما ننگ است، ننگ» خدایا چگونه تحمل کنیم؟… خودت توانش را بهمان بده.

جز این است که با سرافکندگی محشور شویم؟

ما که مدت زیادی را در صف شهداء قرارگرفته بودیم، حالا که باب عظیم شهادت به رویمان بسته می شود، دیگر بایستی که آن آرزوها و امیدها را به گور ببریم.

 

***

 

خلاصه آن روحیه ای که تا چند روز پیش و حتی چند ساعت پیش داشتیم را کم کم از دست می دادیم. آنهمه آموزشهای سخت وطاقت فرسا، آنهمه مانورو…

بعدازظهر همان روز که به اندازه یکسال گذشته بود، کامیونهای گروهان از راه رسیدند وکلیه لوازم و الباقی وسایل باقی مانده گروهان وگردانمان را بارکامینها کرده و با توکل به خداوند قادر و متعال راهی اردوگاه دز شدیم.

 

ادامه دارد…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.