شهید حمیدرضا لریجانی؛ به روایتِ جانباز مجید رضاییان

خاطرات جانباز مجید رضاییان درباره شهید حمیدرضا لریجانی

 

در آخرین روز از اولین ماه پاییز ۱۳۹۸،

به بهانه برگزاری یادواره مجازی «شهید حمیدرضا لریجانی»

نشستی با جانباز مجید رضاییان برگزار شد و دکتر رضاییان در محل کار خود؛ دانشگاه سوره، دوست شهیدش را اینگونه توصیف کرد:

 

 

 

اسفند ۶۴ که مجددا به جبهه اعزام شدم، با «حمید لریجانی» آشنا شدم. او هم اعزام مجدد بود. برایمان یک دوره آموزشی گذاشتند که از همان موقع، دوستی مان آغاز شد.

بعد از گذشته حدود ۱۰ روز آموزشی، ما را تقسیم کردند. حمید به گردان قمربنی هاشم افتاد و من به گردان علی اکبر.

ما که در این مدت خیلی با هم صمیمی شده بودیم، حالا در دو گردان مختلف افتاده و از هم جدا شده بودیم. البته حمید، بیشتر وقتها در گردان علی اکبر بود! فاصله ی مکانی چندصدمتری که بین گردان هایمان بود، نتوانسته بود فاصله ای بین قلب هایمان ایجاد کند. او از هر فرصتی استفاده می کرد و به گردان علی اکبر می آمد و به ما سر می زد. البته هر دو گردان در اردوگاه کوثر مستقر بودیم.

حمید یک دوربین ۱۳۵ نو داشت. در آن مدت، چند عکس یادگاری با هم انداختیم.

فروردین ۱۳۶۵ بود که یک روز حمید به گردان ما آمد، ولی دیگر نرفت! خودش را منتقل کرده بود به گردان علی اکبر.

حالا دیگر هر دو در یک گردان و حتی یک گروهان بودیم. هرچند ما دسته ۲ بودیم و او در دسته ۱، ولی تا همینقدر هم برایمان خیلی خوب بود.

 

***

من می رم!…

 

یادم هست یک شب جمعه ای را من و حمید با هم رفته بودیم جایی و حسابی خسته شده بودیم، موقع برگشت، زمانی بود که دعای کمیل حسینیه گردان علی اکبر داشت شروع می شد. همیشه دعای کمیل های گردان حال و هوای معنوی و خاصی داشت.

حمید گفت: «بیا برویم حسینیه.»

من که خیلی خسته بودم، گفتم: «دعا خواندن، حال می خواهد. ما هم الآن خسته ایم.»

ولی در کمال تعجب حمید گفت: «ولی من حالش را دارم و می روم!» بعد هم راهش را به طرف حسینیه کج کرد و رفت.

خیلی برایم جالب بود. انتظار داشتم حالا که آنقدر با هم دوست هستیم و رفاقتمان نزدیک شده، او هم تنهایی نرود، ولی با این کار نشان داد اجازه نمی دهد رفاقت و دلبستگی، مانع رشد معنوی اش بشود.

بعدها هم مشابه چنین چیزی را بارها از او دیدم.

 

***

نقش اصلی

 

یکبار قرار بود تئاتری توسط تعدادی از بچه های گردان اجرا شود. در صحنه ای از این تئاتر، قرار بود یکی از بچه ها که نقش رزمنده ای را داشت که روی زمین افتاده، با اسلحه کلت خالی، یکی دیگر را که نیروی دشمن بود، بکشد.

نقش من این بود که بیرون حسینیه بایستم و از سوراخ کوچکی که روی دیوار تعبیه شده بود، نگاه کنم تا هر وقت آن فرد شلیک کرد، من از بیرون حسینیه همزمان شلیک کنم تا صحنه واقعی تر به نظر برسد.

همینطور که بیرون حسینیه منتظر ایستاده بودم تا موقع اجرای نقشم بشود، حمید که از آنجا رد می شد مرا دید و با هم شروع کردیم به حرف زدن. آنقدر گرم صحبت شدیم که اصلا نقشم را فراموش کردم. از آنطرف هم آن بنده خدا چند بار شلیک کرده و دیده بود صدای تیر نمی آید.

یکدفعه حمید پرسید: «راستی چرا اینجا نشسته ای؟»

من که ناگهان یادم افتاد چه کار باید می کردم، از جا پریدم و گفتم: «خاک بر سرم!»

از سوراخ دیوار نگاه کردم، دیدم همان صحنه است. از حولم بجای شلیک یک گلوله، رگبار زدم!

خلاصه آن شب، هم‌صحبتی با حمید، کار دستم داد!

 

 

***

از این گردان به آن گردان

 

بعد از پدافندی فاو، به ما اجازه مرخصی دادند. وقتی به پادگان دوکوهه رفتیم تا برویم شهرمان، خبر آمد که دشمن به فکه حمله کرده و با نیروهای ارتش درگیر شده و در حال پیشروی است. گفتند برویم کمک.

همه ی بچه ها داوطلب شدند که بروند فکه. من و حمید لریجانی هم جزءشان بودیم.

در فکه، من به شدت مجروح و به بیمارستان منتقل شدم. به بچه ها هم دستور عقب نشینی داده شد.

در بیمارستان، خیلی ها به عیادتم آمدند، اما حمید نیامد. نگران شدم. با خودم فکر کردم نکند مجروح شده باشد. سراغش را از بچه ها گرفتم، گفتند: «نه. سالم است.»

بعدها فهمیدم که وقتی گردان به مرخصی آمده، او به جای مرخصی، وقتی شنیده بود گردان قمر بنی هاشم در حال اعزام به عملیات دیگری است، با آنها رفته بود تا در عملیات دیگری شرکت کند.

بعد از اتمام آن عملیات، حالا دیگر کل تیپ به مرخصی رفت و حمید هم ناچارا به شهر آمد.

بعد از مرخصی، وقتی به جبهه برگشت، دوباره به گردان علی اکبر(ع) آمد.

هیچگاه چارچوب ها و ساختارهای سازمانی او را محدود و محصور نمی کرد و هر جا که لازم می شد، از قالب خارج می شد و به جایی می رفت که بهتر می توانست کار کند. به همین دلیل هم بعد از عملیات کربلای ۱ به گردان حضرت زینب(س) و سپس به گردان امام سجاد(ع) رفت. البته همیشه ارتباطش را با بچه های گردان علی اکبر(ع) داشت، ولی این ارتباط، او را محدود نمی کرد.

 

 

***

سرِ ستون

هنگامه ی عملیات کربلای ۵، او در گردان امام سجاد(ع) بود و لباس غواصی به تن، پیشاپیش بقیه در کانال جلو می رفتند، نارنجک می انداختند و سنگرها را تسخیر می کردند. آن شب از محور ما فقط گردان امام سجاد(ع) توانست خط را بشکند.

حمید و تعدادی دیگر، در نوک ستون قرار گرفته و در کانال حرکت می کردند. در جنگ کانال، کسانی که پیشاپیش بقیه حرکت می کنند بیشترین نقش آفرینی را دارند. آنها سینه به سینه با دشمن مواجه می شوند، سنگرها را پاکسازی می کنند و جلو می روند، بقیه هم پشت سرشان حرکت می کنند. تا آنکه نفرات جلویی شهید یا مجروح شوند و نفر بعدی جایشان قرار بگیرد…

آن موقع من در گردان علی اکبر(ع) بودم و حمید را نمی دیدم ولی شنیدم که او نارنجکی را داخل یکی از سنگرهای دشمن انداخته و دشمن هم زود همان نارنجک را پرت کرده بیرون. انفجار به وجود آمده حمید را بخصوص از ناحیه فک، مجروح و به عقب منتقل کرد.

مدتی بیمارستان بود. دندانهایش سیم پیچی شده بود و تا مدتها نمی توانست غذا بخورد و به سختی فقط مایعات می خورد.

یادم هست وقتی برای مراسم شهادت یکی از بستگانم آمده بود، نتوانست غذا بخورد و اقوام ما برایش شیر آماده کردند. حال و اوضاع خوبی نداشت ولی با این حال برای مراسم آمده بود.

جراحت فک‌ش تا آخر با او بود و آزارش می داد.

 

 

***

مسئول متعهد و دلسوز

 

اردیبهشت ۱۳۶۶؛ بعد از عملیات کربلای ۸، حمید لریجانی دوباره به گردان علی اکبر(ع) آمد و به عنوان معاون فرمانده گروهان فتح انتخاب شد. او در مسئولیتی که به عهده می گرفت، بسیار دلسوزانه و متعهدانه رفتار می کرد.

زمانی که در اردوگاه ساجدین، بین بانه و سردشت، مستقر بودیم، یکروز عصر که آفتاب کم کم در حال رفتن به پشت کوه بود، حمید آمد و گفت: «اصغر کوثری، مسئول دسته ۱، دسته را برده بیرون و برنگردانده! فرمانده و معاون دیگر گروهان نیز نیستند، رفته اند شناسایی!»

از آنجایی که هم منطقه آلوده بود و هم ضدانقلاب در اطراف ما پراکنده بودند، حمید خیلی نگران شده بود. با وجود آنکه منطقه کوهستانی بود و هوا هم داشت تاریک می شد، گفت: «بیا برویم بگردیم دنبالشان.»

من گفتم: «پیاده که نمی شود!» رفتم موتور گردان را برداشتم و با هم راه افتادیم…

با چشمهای مجروحم، موتور تریل ۲۵۰ را می راندم چون با خودم فکر می کردم که موتور؛ امانت گردان است و مسئولیتش با من است که آن را برداشته ام و آورده ام. همینطور می رفتیم. دیگر به سختی مقابلم را می دیدم. یکدفعه دیدم حمید گفت: «چه کار می کنی؟…» بعد هم خودش را یک‌ور کرد و با موتور خوردیم زمین.

تا آمدم بگویم که: «خودت چه کار می کنی؟» متوجه شدم لبه ی یک پرتگاهیم! من در آن تاریکی پرتگاه را ندیده بودم و اگر افتاده بودیم پایین، مرگمان حتمی بود.

حمید دیگر نگذاشت من برانم و خودش پشت موتور نشست. وقتی برگشتیم، بچه های آن دسته هم برگشته بودند و خیالش راحت شد. ولی به خاطر تعهد و دلسوزی اش، نزدیک بود جانش را هم از دست بدهد.

 

 

***

مجروحِ مظلوم

 

برای عملیات تکمیلی نصر ۴، من را قبل از عملیات برگرداندند تهران که بروم سفر حج. حمید در آن عملیات شرکت کرد. وقتی آمد ما هنوز نرفته بودیم مکه. یک شب با موتور آمد دنبالم و به سمت خانه اش در شهرک نور (شهرک رجایی فعلی) رفت. رسیدیم جلوی درب خانه شان. تاریک بود.

گفت: «برویم تو.»

تعجب کرده بودم. با خودم می گفتم: «یعنی چه کار دارد؟!…»

هیچکس در خانه شان نبود. پرسیدم: «چه کار داری؟»

گفت: « بیا تو بهت می گم.»

رفتیم توی خانه. وقتی نشستم، گفت: «می خواهم برایم کاری انجام دهی.»

پرسیدم: «چه کاری؟»

گفت: «پای مرا پانسمان کن.»

گفتم: « باشه. حالا چرا مخفیانه؟!»

رفت وسایل پانسمان را آورد و شلوارش را زد بالا. وقتی خواستم پانسمانش کنم، دیدم حفره ی بزرگی روی رانش ایجاد شده بود. جا خوردم. حفره آنقدر عمیق بود که یک استکان داخلش جا می شد!

گفتم: «من فکر کردم زخم سطحی است و با پانسمان ساده، خوب می شود. با این اوضاع پایت باید بروی بیمارستان جراحی شوی.»

حمید گفت: «تو کارت نباشد. پانسمان کن.»

وقتی اصرار کردم که علت نرفتنش به بیمارستان را بدانم، گفت نمی خواهم پدرم بفهمد دوباره مجروح شده ام. چون دیگر نمی گذارد بروم جبهه.»

حمید تنها پسر خانواده بود. طبیعی بود که خانواده با رفتنش به جبهه موافق نباشند ولی او تا می توانست احترامشان می کرد و نمی خواست ناراحتشان کند.

 

 

***

آخرین دیدار

 

اواخر پاییز ۱۳۶۶؛ از پدافندی جزیره مجنون که برگشتیم، حمید دوباره از گردان علی اکبر(ع) هجرت کرد و این بار به لشکر۲۷ پیوست.

آخرین دیدار من و حمید در مراسم اولین سالگرد شهادت برادرانم بود. بعد از آن هر دو جداگانه رفتیم برای عملیات بیت المقدس ۲ در ماووت که اواخر دیماه ۱۳۶۶ انجام شد.

از عملیات که برگشتیم، خبر شهادت حمید را شنیدیم. او در سن ۱۹ سالگی و دقیقا در سالروز تولدش، یعنی اول بهمن ماه، به شهادت رسیده بود.

همراه دوستانم به بیمارستان شهید چمران رفتیم. کشوی سردخانه را بیرون کشیدیم و حمید را دیدیم. انگار به خواب عمیقی فرو رفته بود. به یاد تمام روزهایی افتادم که با هم بودیم… ما در این ۲سال خاطرات بسیاری با هم داشتیم…

و به این ترتیب، آن آخرین دیدارمان بود. حمید را ابتدا در همان شهرک نور تشییع کرد و برای خاکسپاری به محلات بردند. پدرش که تنها امیدش برای زندگی را از دست رفته می دید، تصمیم داشت دیگر به شهر خودش بازگردد.

حمید از نزدیک ترین دوستان من بود و با شهادتش، جای خالی او هیچوقت برایم پر نشد.

 

 

 

***

از روی من رد شوید!…

بعد از شهادت حمید، در مراسم او، یکی از همرزمانش (آقای جعفری) تعریف می کرد که در یکی از مراحل عملیات کربلای ۵، قرار بود شبانه به همراه بچه های اطلاعات از معبری که میان نیزارها ایجاد شده بود عبور کنیم تا برسیم پای کار و با دشمن درگیر شویم.

هوا تاریک بود و مسیر را گم کردیم. مانده بودیم چه کار کنیم… دشمن، همه ی نی ها را برش زده بود. نی ها تیز شده بود و کل نیزار، مانند نیزه زار و این؛ مانعی جدی بر سر راه ما بود.

یکدفعه دیدیم حمید خوابید روی نی ها و گفت: «بیایید از روی من رد شوید.»

الحمدلله در همان موقع، بچه های اطلاعات، راه را پیدا کردند و کار به آنجا نکشید که کسی از روی او رد شود، ولی روحیه شهادت طلبی و ایثار او، جالب توجه بود. حمید قطعا می دانست که با عبور اولین نفرات، نی های تیز شده در بدنش فرو خواهد رفت و به شهادت خواهد رسید.

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.