شهید خسرو (محمد) چپردار؛ به روایت دکتر مجید رضائیان

 

اواخر مهرماه سال ۱۳۶۵ بود و ما در اردوگاه قلاجه بودیم که یک روز فرمانده گروهانمان؛ مسلم اسدی، آمد بهمان گفت چند تا نیروی داوطلب می خواهیم که ببریم برای آموزش نفربر زرهی خشایار. سوار تویوتا وانت شدیم و راه افتادیم به طرف دوکوهه. آنجا بود که برای اولین بار، خسرو چپردار را دیدم. آمده بود به استقبالمان. جوانی خوش قد و بالا بود با هیکلی ورزیده، خوشرو و در عین حال جدی به نظر می رسید. همان اول، ما را برد به طرف نفربر بی ام پی. خسرو بسیار فرز و چالاک بود، این را از راه رفتنش می شد فهمید.

سوار نفر بر شدیم و شروع کرد برایمان به توضیح دادن. نحوه ی رانندگی با آن و سایر نکات مهم را طی یکی دو ساعت بهمان آموزش داد و بعد دوباره برگشتیم به اردوگاهمان.

بعدا فهمیدم خسرو، برادر جوادر چپردار؛ یکی از همرزمانمان در گردان علی اکبر است. ولی خود خسرو آن زمان فرمانده گروهان زرهی در لشکر ۲۷ بود.

***

گذشت… تا در جریان مرحله ی اول عملیات کربلای ۵ دو برادرم شهید شدند و در مرحله ی دوم نیز خودم مجروح شدم. یکماه بعد وقتی دوباره برگشتم به گردان، به دعوت دوستان، رفتم در دسته ویژه. با تعجب دیدم که فرمانده دسته ویژه خسرو چپردار بود که حالا دیگر نام محمد را برای خود برگزیده بود. بچه ها می گفتند در مرحله ی سوم عملیات به گردان علی اکبر ملحق شده و رشادت بسیاری در شلحه از خود نشان داده بود.

در مرحله ی تکمیلی کربلای ۵ نیز به عنوان فرمانده دسته ویژه، خط شکن شد و به همراه نیروهایش رفتند جلو. آتش دشمن بسیار شدید بود. فرمانده گردان؛ تقی زاده، به من گفت: «شما فعلا صبر کنید ببینیم آنها که رفتند جلو اگر موفق شدند خط را بشکنند و عبور کنند، شما هم سریع خودتان را برسانید و آن را ادامه بدهید.»

هوا داشت روشن می شد و تقی زاده برای آنکه همه ی بچه ها در تیررس دشمن قرار نگیرند، گروهی را نگه داشت. بیسیمچی ها دور تقی زاده نشسته بودند و صدای فش فش‎شان لحظه ای قطع نمی شد. من حواسم به آن بیسیمچی ای بود که با خسرو چپردار در ارتباط بود چون فرماندهم بود و منتظر بودم ببینم کی می توانم بهشان ملحق شوم.

ناگهان بیسیمچی گفت: «ارتباطمون با خسرو قطع شد…»

آن جلو، تیراندازی بسیار شدید بود. بچه های دسته ویژه، آنهایی که مجروح شده بودند، تک و توک داشتند برمی گشتند عقب. میان آنها بیسیمچی خسرو؛ مسعود حسنی هم بود. دستش تیر خورده بود.

پرسیدیم: «چرا ارتباطت قطع شد؟»

گفت: «گوشی توی دستم بود، دستم تیر خورد، گوشی هم شکست.»

سراغ خسرو را از او گرفتیم. گفت: «دشمن به شدت داره می زنه. همه بچه ها خوردن.»

هر چه گذشت و منتظر ماندیم، خبری از خسرو نشد. یکی دو نفر از آنها که برگشتند گفتند خسرو هم شهید شد. ما دیدیم که تیر خورد.

ما هنوز امیدوار بودیم. گفتیم شاید بچه ها اشتباه کرده اند. زیاد نمی شد روی حرفشان حساب کرد. بعضی ها که اولین بار بود آمده بودند جبهه، با دیدن آن صحنه ها وقتی می آمدند عقب می گفتند همه شهید شدن، همینطور جنازه ریخته. بعضی ها هم اظهار بی اطلاعی می کردند.

هوا دیگر کاملا روشن شده بود. ما مجروحانی را که برمی گشتند، پانسمان می کردیم و می فرستادیم عقب.

***

تعدادی از بچه ها که جراحتشان عمیق تر بود مثل مصطفی بابایی و انصافی، خود را به سختی رسانده بودند به چاله ی تانک و پناه گرفته بودند. شب که شد مصطفی بابایی خودش را به سختی رساند عقب و آن چند نفر دیگر هم فردای آن شب، هر طور بود خود را کشاندند عقب. دیگر برای همه مسجّل شد که خسرو و بقیه شهید شده اند.

آنها که شهید شده بودند، همانجا ماندند و سالها بعد، پیکرهای مطهرشان در جریان تفحص پیدا شد. خسرو (محمد) چپردار هم به موطنش برگشت و در کرج به خاک سپرده شد.

***

اگر بخواهم ویژگی های بارز شخصیت شهید خسرو چپردار را فهرست کنم، باید به موارد زیر اشاره کنم:

  • خسرو بسیار شجاع بود و آنچه شنیدیم در شلحه اتفاق افتاد و آنچه در تکمیلی کربلای ۵ دیدیم، حاکی از شجاعت و دلاوری اش بود.
  • اطاعت پذیر بود و اگر مافوقش دستوری به او می داد، تبعیت می کرد و در سخت ترین شرایط هم پایش نمی لرزید و نه نمی آورد.
  • اگر لازم می دید، به حرف زیردستش هم اعتماد می کرد و ابایی نداشت از اینکه در وقت خودش، از کسی کمک بگیرد.
  • صداقت و اخلاص و تعبّد و تدیّن، از ویژگی های بارز شخصیتی خسرو بود.
  • هرگز از او غیبت یا شوخی بی مورد ندیدیم.
  • به لحاظ ظاهری همیشه مرتب و تمیز و منظم و به قول معروف «آن کادر» بود.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.