عمو حسینِ همه!

راویان: خواهر شهید حسین اُجاقی و حاج حسن اُجاقی

 

 

خیلی مهربان و دست و دلباز بود…

از جبهه که می‎آمد، گاهی بعد از نماز، دوستانش را به خانه می‏آورد و برای شام نگه می‏داشت.

بعضی وقت‎ها می‎گفتم: «حسین جان! غذا نداریم.»

می گفت: «عیبی نداره آبجی، از همون کوکو جنگی‏هات درست کن.»

سریع دست به کار می شدم؛ تخم مرغ و آرد و رب گوجه را با هم مخلوط می کردم و می ریختم توی روغن.

نفر سمت چپ: شهید حسین اجاقی

 

***

 

آن زمان کرمانشاه خیلی سرد بود. مادرم سفارش داده بود برایش دو تا ژاکت بافته بودند تا در جبهه بپوشد. وقتی آمد، مجروح شده بود. توی بیمارستان که بود، زنگ زد گفت: «برای ما سه تا رختخواب بنداز!»

یک اتاق بیرون داشتیم که مال حسین بود برای وقتی که با رفقایش از جبهه می آمد.

از بیمارستان با شهید مجید و یدالله گراوندی آمدند. سه تایی مجروح شده بودند. ما به حسین می رسیدیم و حسین به آنها. مثلا حمام نمی توانست برود. می آمد اینطرف ما سر و کله اش را توی تشت می شستیم، او هم می رفت آن طرف، سر و کله‏ی آنها را می شست. هر دو تا ژاکت را هم بخشید به آن دو.

 

از کودکی همینطور بود. از پوشیدن لباس نو خجالت می کشید. با وجود سن کمش، نسبت به بچه های هم سن و سالش خیلی توجه داشت. کفش های نو اش را خاکی می کرد. می گفت: «یک وقت دوستام ندارند دلشان می سوزد.»

 

***

 

حسین وقتی شهید شد، فقط ۲۲ سالش بود ولی همه به او می گفتند: «عموحسین!» از بس که به خانواده های شهدا سرکشی می کرد.»

در آن ۵ سالی که جبهه بود، ما همیشه تشنه ی حسین بودیم چون وقتی می آمد هم زیاد نمی دیدیمش. مدام به خانواده های شهدا سر می زد. می رفت کپسول هایشان را پر می کرد و احتیاجاتشان را برطرف می کرد.

 

***

 

از همان بچگی، محبوب همه بود. بعضی وقتها که می رفت بازی و لباسش خاکی می شد، مادرم به او غر می زد. همسایه مان به مادر می گفت: مهری خانم! دستت بشکند اگر حسین را بزنی!

همه دوستش داشتند…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.