مشکل گشا

 

«شهید حسن یداللهی»   به روایتِ  «کاظم بصیر»

 

 

کاظم بصیر

حقیقت این است که زبان الکن و قاصر من، قادر به بیان شأن شهید والامقامی همچون شهید حسن یداللهی نیست.

حسن یداللهی یعنی یک مخلص به تمام معنا.

حسن آقا یداللهی یعنی دلاور، یعنی جنگاور،

حسن یداللهی یعنی دوست داشتنی و تو دل برو ی همه ی بچه های گردان علی اکبر.

انقدر خوب و معنوی و نورانی بود که فکر می کردیم پدرش آیت الله بوده که فرزندی اینچنین پرورش داده است.

هر وقت او را می دیدیم، لبخند ملیح روی لبانش، تمام غم و غصه را از دلمان می زدود. لبخندی که پشت آن یک دنیا حجب و حیا بود. لبخندی توأم با حیای غیر قابل وصفش که هر کسی را مجذوب می کرد. آنقدر با حیا بود که همیشه بالای پیراهن نظامی اش را هم با سنجاق قفلی می بست تا یقه اش باز نباشد.

گریه های سوزناک نیمه شبش، انسان را به حیرت وا می داشت که مگر چند بهار از عمرش می گذشت که اینچنین ضجه و ناله سر می داد؟!…

او واقعا تلاشگر بود. هر وقت او را می دیدیم، ظرف و لباس نشسته ی بچه ها دستش بود، انگار همیشه شهردار (خادم الحسین) بود! خودش هم همیشه تمیز و مرتب بود.

برای توصیف حسن، کلمه کم می آورم. برای وصف سیره رفتاری او دهها نفر از دوستان و همرزمانش باید ساعتها بنشینند و حرف بزنند. حسن اُلگویی برای نسل خودش و نسل های آینده بود.

 

***

 

چند وقت پیش، مشکل بزرگی برایم به وجود آمده بود. هر روز که می گذشت، گرهی که افتاده بود، کورتر می شد و شرایط، سختتر.

یکروز به ذهنم رسید که متوسل به یکی از رفقای شهیدم شوم.

پناه بردم به شهید حسن یداللهی. او را به مقام حضرت زهرا سلام الله علیها قسم دادم و خواستم که مشکلم را برطرف کند.

چهار ساعت بیشتر نگذشت که مشکلم برطرف شد.

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.