گریه ی پیش از شهادت (به مناسبت سالروز شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها)

خاطره ای از شهید امرالله بابایی

 

 

رزمندگان آماده اعزام به عملیات بودند؛ عملیات والفجر ۸٫ همه در حیاط بیمارستانی در خرمشهر ایستاده بودند و فرمانده لشکر ۱۰ سیدالشهدا؛ حاج علی فضلی، در حال سخنرانی بود که حمید پارسا برای انجام کاری به سمت ساختمان رفت.

توی مسیر برگشت داشت با عجله می دوید که متوجه شد یکی از درختچه های حیاط بیمارستان، تکان می خورد! سرعتش را کم کرد. آرام رفت جلو دید یک نفر نشسته تکیه داده و دارد گریه می کند! امرالله بابابزرگی بود. امرالله همیشه خیلی روحیه ی شادی داشت. اهل شوخی و خنداندن بچه ها. به او می گفتند جُک گروهان. همیشه یک تسبیح در دستش داشت، هم مدام ذکر می گفت و هم با حرف ها و کارهایش دیگران را به خنده وا می داشت. مثلا در دوکوهه برای قطارها اسم گذاشته بود؛ به قطاری که می رفت می گفت دلبر و اگر قطاری می آمد می گفت دلاور آمد. حالا همان امراللهِ شوخ و شنگ و خنده رو، نشسته بود و های های گریه می کرد!…

آخرین مرخصی که رفته بودند، خدا به او هم یک دختر عطا کرده بود. امرالله در صبحگاه یکدفعه بلند می گفت: ۲۰ روز، روز بعد می گفت: ۲۱ روز و… همینطور ادامه داشت. گاهی بعضی ها می گفتند: اَاا… تو چته؟… ولی خودشان خوب می دانستند که منظورش چه بود… می گفت دخترم ۲۳ روزه شد… او همینطور روزها را شمرده بود و حالا عکس دختر ۴۵ روزه و پسر ۳ ساله اش را گرفته بود دستش و گریه می کرد.

پارسا هم متعجب و هم نگران شد، چون امرالله مسئول دسته ی ۱ گروهان او بود و حالا اگر کم می آورد و روحیه اش را می باخت، خیلی ها تحت تاثیر او قرار می گرفتند. خواست او را از این حال و هوا دربیاورد.

دور زد، از رو به رو رفت نشست کنارش و دستش را گذاشت روی زانوی او. ریش های توپی و پر امرالله خیس بود از گریه.

پارسا گفت: امرالله! چیه؟!… صفر بیست و یک‌ت عود کرده؟!…

هر وقت کسی دلش هوای خانه می کرد، بچه ها به شوخی به او این حرف را می زدند.

امرالله انگار جا خورد، با دست اشکهایش را پاک کرد. نگاهی به عکس انداخت و بعد آن را پاره پاره کرد و پاشید توی هوا!

پارسا پرسید: چرا عکسو پاره کردی؟!…

امرالله جواب داد:

«آخرین ارتباطمم با دنیا قطع کردم. حمید! فکر نکن من دلتنگ بچه هام شدم و دلم هوای خونه کرده! نه! بزار بهت بگم… من توی این عملیات شهید می شم… داشتم با بچه هام حرف می زدم. به پسرم محمد و دخترم مریم می گفتم درسته که دیگه باباتونو نمی بینید و سایه محبت پدر از سرتون برداشته می شه، ولی امام هست، امت هستن، دست نوازش به سرتون می کشن…

داشتم به بچه هام می گفتم شما وضعتون خوبه، امام و امت هواتونو دارن، ولی یه روزی بوده به اسم عاشورا، که غروب اون روز، سر پدر بچه ها رفت بالای نیزه… اون تازه اول مصیبت بچه ها بود… من داشتم برای اون مصیبت گریه می کردم…»

 

امرالله بلند بلند گریه می کرد و پارسا شرمنده و خجالت‌زده از فکری که کرده بود و حرفی که زده بود، گفت: امرالله! پاشو بریم. بچه ها دارن می رن سوار اتوبوس شن. امرالله بابابزرگی در همان عملیات (جزیره ام الرصاص)، به شهادت رسید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.