پیش‌بینی درست…

خاطرۀ آقای  افضلی: درباره شهید  کامران  (عباس)  علی‌حسین‌زاده     اواسط بهار سال 1365 بود. ماموریت پدافندی مان در فاو که تمام شد، خط را تحویل دادیم و رفتیم دوکوهه تا بعد از 45 روز برویم مرخصی. *** چند روزی را در دوکوهه بودیم. تجهیزات را تحویل دادیم، ساک هایمان را گرفتیم و آماده ی رفتن به شهر شدیم. تعدادی از بچه ها در راه آهن اندیمشک منتظر آمدن قطار بودند و ما هم در نوبت که یکدفعه فرمانده گردان؛ حاج حمید تقی زاده، بچه ها را صدا زد به حسینیه!...   فرمانده گفت اعل...
بیشتر

حسین بی نماز!

خاطرۀ آقای حمید پارسا:     به «گردان علی‌اکبر» مأموریت داده شده بود که برای پدافند (یعنی حفظ مواضعی که کمی قبل‌تر گرفته شده) به «فاو» برود. گرفتن این منطقه برای عراق خیلی مهم بود و فرمانده ارتش بعث به صدام قول داده بود که به زودی این منطقه را باز پس بگیرد. ما و نیروهایی از لشگرهای دیگر هر کدام مسئول حفظ قسمتی از شبه جزیره فاو شده بودیم. خطی که «گردان علی‎اکبر» باید از آن دفاع می‌کرد از کنار «البِهار» شروع شده و حدود 1200 متر به سمت غرب می‎رفت.   ***   سن...
بیشتر

تاکسی دربست

خاطرۀ آقای  «اکبر اسماعیلی»: درباره  «شهید علی معروف خانی»     «گردان علی اکبر» به منظور آمادگی برای عملیاتی که در پیش بود (والفجر 8)، برای مدتی در منطقه ای به نام «ام نوشه» مستقر شده بود. در ام نوشه ما تمرینات آبی-خاکی می‌کردیم. تمام طول روز را به شدت مشغول تمرینات سخت بودیم و عملا رمقی برایمان نمی ماند، یعنی حتی برای انجام کارهای معمولی هم انرژی لازم را نداشتیم.     آنجا بین چادرهای محل استقرارمان و حسینیه مقداری فاصله بود. همان اوایل یکروز بعد...
بیشتر

آغوش گرم شهید

خاطرۀ آقای احمد نوری که برای سایت گردان علی اکبر ارسال فرمودند     حین عملیات بیت المقدس 2 ، در سرمای استخوان سوز ارتفاعات برفی، اعلام کردند که رزمندگان چند دقیقه ای را می توانند استراحت کنند. برخی برادرها از شدت سرما، همدیگر را در آغوش می گرفتند تا بلکه کمی گرم شوند و بتوانند اندکی استراحت کنند. و من... برای لحظاتی... چه خوشبخت بودم و سعادتمند، که «عباس روزبهانی» را در آغوش گرفتم؛ کسی که در همان عملیات، به فیض شهادت رسید... روحش شاد...     &nb...
بیشتر

از علی اکبر جدم که بیشتر نبود

  نقل از رضا شاعری (برادر شهید جواد شاعری)   خرداد۸۸؛ عظیم بابایی شهردارِ وقت منطقه۱۷ به همراه همکارانشان به منزلمان آمدند.‏ آقای بابایی پس از ديدن عکس آقا جواد و دو برادر ديگرم بر روی دیوار خانه، از مادرم پرسيد:‏《حاج خانم سخت نيست؟! ۳تا جوون از دست دادی؟ مخصوصا آقا جواد که تو منطقه شهيد شده؟》 سیدخانم نگاهی کرد و گفت:‏ 《 سخته؟... سخت که هست، اما چی بگم! از علی اکبر جدم که بيشتر نبود.‏...》   ***   در ميان كساني که براي گرفتن پيكر شهيد جواد شاعری به معراج الشه...
بیشتر