حمام عمومی؛ جایی برای شناخت افراد خالص!

خاطره ای از جانباز مجید رضاییان درباره شهید سید حسن کلانتر     یک روز جمعه، مرخصی کوتاهی به ما داده شد. با تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتیم چند ساعتی را برویم اهواز. با توجه به آنکه چند روز بود استحمام نکرده بودیم، برنامه ریزی کردیم اول برویم حمام. حمام عمومی بود. همه جور آدم آنجا بود، از سربازها و ارتشی ها و بسیجی ها و پاسدارها تا مردم عادی. کمی برایمان سخت بود بخصوص جلوی بچه های گردان خودمان، اما چاره ای نبود.     چیزی که برایم جالب بود این بود که...
بیشتر

مادرانه

به مناسبت 19 بهمن؛ روز تکریم مادران و همسران شهدا   نوشته رضا شاعری   در ميان كساني که براي گرفتن پيكر شهيد شاعری به معراج الشهدا رفته بودند؛ معصومه سادات هم بود. در آن ساعت، سيدخانم احساس مي كرد، خداوند نيروي عجيبي به او داده است؛ وقتي وارد معراج شدند، سيدكريم، پسرعموی روحاني سيدخانم که همراهش رفته بود؛ با دیدن صورت متلاشي شده جواد بغضش ترکيد و با صداي بلندگريست! اما سيدخانم سينه جواد را بوسید و در ميان حیرت و شگفتي همراهان گفت: «جواد چريك! رخت شهادتت مبارك! خدا از ما ...
بیشتر

همسایه دیوار به دیوار

مصاحبه با ربابه معارف وند؛ همسر شهید حاجی مراد معارف وند     من و حاجی‌مراد سال ۱۳۵۸ ازدواج کردیم. هم نسبت فامیلی داشتیم و هم همسایه دیواربه‌دیوار بودیم. کمی از جنگ گذشته بود که یک روز آمد و گفت: «می‌خواهم بروم جبهه.» گفتم: «با این پسربچه ها چه کنم؟» آن زمان دو پسر داشتیم و بعدا هم خداوند دو پسر دیگر به ما هدیه کرد. حاجی مراد گفت: «باید صبر حضرت زینب(س) را داشته باشی. اگر ما نرویم چه کسی باید برود؟ دشمن می‌آید و وارد خاک ما می‌شود. خدایتان بزرگ است. من شما را به خدا ...
بیشتر

جبران ۹ سال فاصله، در کمتر از ۹ ساعت

    دو برادر در یک عملیات به شهادت رسیدند... برادر بزرگتر؛ حاجی مراد، که شهید شد، محمد در چند قدمی او بود. بر بالین برادر حاضر شد و پیکر بی سر و دست او را در آغوش گرفت. آری تاریخ تکرار می شود و این بار کربلا در دشت شلمچه رقم می خورد.   محمد تنها چند ساعت بعد، به برادر شهیدش ملحق شد. او 9 سال از برادر کوچکتر بود، ولی در کمتر از 9 ساعت، خود را به او رساند.   بچه‌ها از محمد خواستند تا همراه پیکر برادرش به عقب برگردد، چون ممکن بود به خاطر نداشتن سر، تش...
بیشتر

معروفِ گردان

  شب های سرد اواخر دی ماه 1364 را بچه ها از شدت سرما و همچنین خستگی ناشی از برنامه های طی روز، می خزیدند زیر پتوهای پلنگی، تا بخوابند. بعضی از شدت سرما، دو سه تا پتو می انداختند روی خودشان. هوا آنقدر سرد بود که اگر کسی مجبور می شد نیمه شب به دستشویی، که طبیعتا مقداری با چادر فاصله داشت، برود، مسیر رفت و برگشت را می دوید تا کمتر یخ کند. بعضی برای خنده و شوخی، شبها برای دوستانشان چای پر رنگ می ریختند تا آنها مجبور شوند شب تا صبح را در تردد بین چادر و دستشویی بگذرانند. *** در همان وضعی...
بیشتر