الکی الکی ما رو شهید کردی!…

خاطرۀ آقای اکبر نریمانی که برای سایت گردان علی اکبر ارسال فرمودند 2     به منظور پدافند، در خط مقدم بودیم... یک روز عصر، تانک های عراقی شروع کردند به شلیک مستقیم و شدید. به بچه ها گفتیم بروند داخل سنگرهایشان.   آتش باران دشمن، نیم ساعتی ادامه داشت. بعد از آن، وقتی کمی از حجم آتش کم شد، از سنگر بیرون رفتم که ببینم بچه ها در چه حالی هستند... سنگر به سنگر سر می زدم تا آنکه رسیدم به یک سنگر دفاعی که سقف نداشت. گلوله مستقیم تانک، درست پشت خاکریز همان سنگر خورده بود. ...
بیشتر

خاطرۀ ارسالی آقای اکبر نریمانی

خاطرۀ آقای اکبر نریمانی که برای سایت گردان علی اکبر ارسال فرمودند       اولین روزهای اولین ماه تابستان بود. صبح زود، دو تویوتا از کادر گردان علی اکبر و گردان قمربنی هاشم از اردوگاه به سمت دیدگاه جدید حرکت کردند. من هم همراه کادر گردان (علی اکبر) بودم و همراه باقر آقایی و محسن ایوبی و دیگر بچه ها نشسته بودیم عقب تویوتا. طبق معمول؛ شوخی های محسن ایوبی، همه را سرگرم کرده بود...   ***   دو سه ساعتی در راه بودیم. نزدیک منطقه عملیاتی که شدیم، دیدیم ترافیک شده...
بیشتر

گریه ی پیش از شهادت (به مناسبت سالروز شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها)

خاطره ای از شهید امرالله بابایی     رزمندگان آماده اعزام به عملیات بودند؛ عملیات والفجر 8. همه در حیاط بیمارستانی در خرمشهر ایستاده بودند و فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا؛ حاج علی فضلی، در حال سخنرانی بود که حمید پارسا برای انجام کاری به سمت ساختمان رفت. توی مسیر برگشت داشت با عجله می دوید که متوجه شد یکی از درختچه های حیاط بیمارستان، تکان می خورد! سرعتش را کم کرد. آرام رفت جلو دید یک نفر نشسته تکیه داده و دارد گریه می کند! امرالله بابابزرگی بود. امرالله همیشه خیلی روحیه ی شاد...
بیشتر

خوابِ موشی!

  خاطره حاج حمید پارسا از پدافندی جزیره مجنون 1       مهرماه سال 1364 بود که گردان مهیا شد برای رفتن به خط پدافندی جزیره مجنون. ما تا آن موقع هور نرفته بودیم. موقعیت ما در آنجا بر روی پل های خیبری بود (پل های سبک یونولیتی با روکش آلومینیوم) و درواقع سنگرها بر روی پل های شناور روی آب، زده شده بود.   ***   شب اول دیدیم صدای شلپ شلپ می آید. خیال کردیم غواص های عراقی اند که نیمه شب آمده اند شناسایی. ولی بعد فهمیدیم آن سر و صداها، مال موش هاس...
بیشتر

شهیدبازی!!!

    راوی: خواهر شهید حسین اجاقی با هر که همسایه می شدیم، شهید می شد! هر روز خبر شهادت کسی را برایمان می آوردند. در خانواده ی خودمان هم، اول آقا مجید؛ همسر خواهرم شهید شد، بعد همسر خودم به شدت مجروح شد و بعد از آن هم برادرم، حسین اجاقی، به شهادت رسید.   هر وقت زنگمان را می زدند، پسرم می گفت: «دوباره چه کسی شهید شده؟...»   کارمان شده بود رفتن سر مزار شهدا و فاتحه خواندن. بچه ها را بغل می گرفتیم و راه می افتادیم. همیشه در مجالس شهدا بودیم. بازی بچه های ک...
بیشتر