جسم ناتوان و روح توانمند…

درباره جانباز شهید حاج حسن کولیوند   حاج حسن روابط عمومی بالایی داشت و با مردم خیلی صمیمی بود. جسمش ناتوان بود اما به مدد روح توانمندش، گره از کار مردم می گشود. او قطع نخاع گردن بود و نه دست هایش توانایی حرکت داشت، نه پاهایش. علاوه بر مشکلات نخاعی، یک کلیه هم نداشت. کلیه دیگرش هم نارسائی داشت. همچنین از مشکلات پر کاری غده تیروئید رنج می برد و با دیابت دیابت و مشکلات ریوی نیز دست و پنجه نرم می کرد. شب ها تا صبح درد می کشید. زندگی کردن برایش خیلی مشکل بود. هرجا می خواست برود، باید دو ...
بیشتر

سر بر دامان امام رضا(ع)

درباره شهید احمد صالحی   پاییز 1364، در حالی که رزمندگان آموزش های آبی-خاکی بودند، یک مسابقه دو هم توسط لشکر 10 سیدالشهدا برگزار شد که جایزه ی آن سفر به مشهد مقدس بود. احمد صالحی رزمنده گردان علی اکبر که نائب قهرمان دو کشوری بود به همرزمش محمدرضا دامرودی تذکر داد که: «مهمترین نکته برای دویدن، تقسیم درست انرژی است. اگر اوایل، تند بدوی، اواخر کار خسته می شوی و کم می آوری.» او به رفیقش گفت: «اصلا تو هر جور که من می دوم، با من بدو.» محمدرضا پاهای بلندی داشت. هم عاشق دویدن بود، هم در س...
بیشتر

آخرین رمضان

خاطره مادر شهید محمدباقر آقایی     آن اواخر خیلی دلتنگش شده بودم. عید هم نیامده بود. ماه مبارک رمضان بود... هر شب بر سر سفره افطار، دعا می کردم که زودتر بیاید. تا بالاخره اواسط ماه رمضان بود که آمد و چند روز ماند... آخرین باری بود که پیش ما بود... مثل قبل نبود. شوق رفتن را می شد در چهره اش دید. با آنکه پوستش زیر آفتاب سوخته بود، اما نور خاصی داشت. او به زمین، تعلق نداشت، از آسمان بود... وقتی می خواست برود، با هر کسی که حساب و کتابی داشت، پاک کرد و رفت.   ...
بیشتر

می‌آی بریم جبهه؟…

خاطره سید حسین اخلاقی درباره شهید مهدی بختیاری   عازم جبهه بود. گفتم: «بی معرفت داری میری؟...» اما دلش نیامد تنها برود.   یکروز توی مدرسه، سر کلاس درس نشسته بودم. جای من کنار پنجره بود. یکدفعه دیدم آمد پشت شیشه، با صدای آرام گفت: «می آی بریم جبهه؟» معلم فهمید پشت پنجره، یک خبرهایی است. پرسید: «چه خبره؟ سر و صدا برای چیه؟» مهدی فورا رفت کنار و قایم شد. معلم که برگشت، مهدی دوباره آمد و گفت: «دکتر چمران داره نیرو می بره. میای یا نه؟»   ***   ...
بیشتر

آقا مهدی

شهید  مهدی بختیاری به روایتِ جانباز مجید رضاییان   ورود به گردان علی اکبر مهرماه سال 1365 تازه از نیمه گذشته بود. ما در اردوگاه قلاجه به سر می بردیم. یکروز بعدازظهر در چادر گروهان فتح نشسته بودیم که کسی آمد گفت: «یک نفر آمده سراغ برادر مسلم اسدی را می گیرد.» آن زمان؛ مسلم اسدی؛ فرمانده گروهان فتح بود، علی کوثری؛ پیک گروهان، جلال شاکری؛ منشی گروهان و من هم همراه گروهان بودم. از چادر بیرون رفتیم. فردی را دیدیم با محاسن نسبتا. مسلم را که در همان حوالی بود صدا زدیم. مسلم وقت...
بیشتر