جشنواره گل

خاطرات دوست و هم‌محل «شهید حمید لریجانی»       زیاد اهل مسافرت و گشت‌وگذار نیستم، ولی یک‌روز وقتی همسرم گفت: «برویم محلات، جشنواره گل» زود قبول کردم. خودش هم تعجب کرده بود. گفتم: اتفاقا یک دوست خوب در محلات دارم، او را هم می‌بینم. همسرم گفت: تا به حال نگفته بودی! گفتم: سالهاست که رفته محلات. آدم خیلی خوبی است. آنجا همه می‌شناسندش.   وقتی به محلات رسیدیم و ناهار را خوردیم، پیچیدم به سمت گلزار شهدا! گفتم: جشنواره گل واقعی اینجاست! با هم رفتیم بر س...
بیشتر

ناجی دنیا و آخرت

خاطره «ابوالفضل محمدی» از «شهید حمید لریجانی»       بعد از عملیات نصر 4، گردان علی اکبر ما را برده بود شمال کشور، شهرستان نور، برای آموزش غواصی.       یکبار که به همراه چند نفر دیگر از بچه های گردان سوار بر قایق بودیم و همینطور در دریا می رفتیم، مدت حضورمان روی آب طولانی شد. آنقدر که همه مان یکی یکی دریازده شدیم و بیهوش افتادیم کف قایق! از بین ما چند نفر، فقط حمید لریجانی دچار این حالت نشده بود. او که هنوز مجروحیتش خوب نشده بود و ...
بیشتر

بدون خداحافظی…

خاطرات «سید محمود بهلولی» درباره «شهید حمید لریجانی»       نزدیکیهای عملیات بیت المقدس2 بود. حمید خیلی گرفته بود. چند بار علت را جویا شدم ولی هر بار طفره می رفت. تا آنکه آخر سر گفت: «به خاطر خانه ناراحتم.» حمید انگار می دانست که این بار شهید می شود و چون تنها پسر خانواده بود، وضعیت خانواده بدون خودش را درک می کرد. آخرین بار که قرار بود عازم جبهه شویم، ماشین مهیا نشد. قرار شد برگردیم و روز بعد عازم شویم، ولی حمید چون نمی خواست دوباره لحظه ی خداحافظی شود و خانواده ن...
بیشتر

ناجی

خاطرات برادر «تفرشی» درباره «شهید حمید لریجانی»       ناجی یکبار در حین عملیات، حمید به من و چند نفر دیگر از بچه ها گفت: «از تپه بروید پایین.» همین که سنگر را خالی کردیم، خمپاره ای آمد و درست خورد وسط سنگر!       ***   برادر وار در جبهه مرسوم بود که همه همدیگر را برادر صدا بزنند. خاطره ای که همه از حمید در ذهن دارند این است که: هر بار که دو نفر با هم بحث می کردند، حمید جلو می رفت و به آنها می گفت: «شما که به هم برادر می گویید، در عم...
بیشتر