داوطلب شهادت

خاطره درباره شهید حسین اصل روستا از زبان فرهاد طاهری مطلق ؛ همرزم شهید   چند روز بیشتر به مرخصی نمانده بود... یک روز صبح زود حسین را بالای تپه ای در اطراف چادرمان دیدم که نشسته، غمگین و ناراحت بود. جلو رفتم و از او دلیل نگرانی اش را پرسیدم. گفت: دیشب خواب آقایم امام زمان (عج) را دیدم. به او گفتم: خب اینکه ناراحتی نداره، تازه باید خوشحال هم باشی. گفت: من می دانم که شهید می شوم. پرسیدم: چرا چنین حرفی می زنی؟ ما دیگر چند روز بیشتر در این منطقه نیستیم. عملیاتها هم که تمام شده....
Read More