برادری و برابری

  حین عملیات کربلای 5، به مسلم اسدی خبر رسید که «برادرت محمدرضا به شهادت رسید...» مسلماً مسلم خیلی ناراحت شد، اما خم به ابرو نیاورد، او آنموقع فرمانده دسته ویژه بود و خوب می دانست که ناراحتی اش، در روحیه بقیه بچه ها اثر منفی می گذارد. رفت برای بقیه عملیات... پس از عملیات، رفت دنبال پیکر محمدرضا که گم شده بود. آن را پیدا کرد و فرستاد تهران، اما خودش برای مراسم تشییع هم نرفت... شاید می دانست که به زودی (کمتر از دو ماه دیگر) خواهد رفت پیش او...     مجید رضاییان ...
Read More

شهید محمد چپردار

  شناسه نام: محمد نام خانوادگی: چپردار نام پدر: قدرت الله ولادت: 1 آذر 1340 شهادت: 23 دیماه 1365 محل شهادت: شلمچه عملیات: کربلای 5 مزار: کرج – امامزاده محمد برادر ایشان، حسین چپردار نیز به شهادت رسیده است.     آثار کتاب رمان «شاخه های بی باک»؛ زندگینامه برادران شهید محمد و حسین چپردار است. داستان از اوج خیرخواهی و دستگیری قهرمان اصلی (محمد) در زمان مجروحیتش در بیمارستان تبریز شروع می‌شود. در جریان داستان و به تناسب و...
Read More

شهید محمد امین پور

  شناسه نام: محمد نام خانوادگی: امین پور نام پدر: کاظم ولادت: 10 فروردین 1347 محل تولد: ساوجبلاغ سن: 18 سال شهادت: 26 فروردین 1365 محل شهادت: فاو مزار: سیف آباد خالصه برادر ایشان؛ احمد امین پور نیز به شهادت رسیده است.     وصیتنامه قسمتی از وصیتنامه شهید محمد امین پور خدایا می دانی که برای لقاء تو به جبهه آمده ام و امیدم جز وصل تو نیست و تو دست رد به سینه امیدوارانه من نمی زنی و مرا به سوی خود نمی خوانی، خدایا م...
Read More

شهید کمیل رضایی

شناسه نام: کمیل نام خانوادگی: رضایی نیارکی نام پدر: یدالله نام مادر: ستاره ولادت: 1346 محل تولد: قزوین – روستای نیارک – بخش طارم سفلی شهادت: 2 بهمن 1365 محل شهادت: شلمچه عملیات: کربلای 5 مزار: قزوین – گلزار شهدای نیارک   برادر ایشان جمشید رضایی نیز به شهادت رسیده است.     زندگینامه کمیل رضایی‌نیارکی، یکم فروردین ۱۳۴۶، در روستای نیارک از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش یدالله، کشاورز بود و مادرش ستاره نام داشت. ...
Read More

خواهرانه

روایت شهادت دو برادر در یک عملیات از زبان مهری معارف‌وند؛ خواهر شهیدان حاجی مراد معارف وند و محمد معارف وند     جنگ که شروع شد، سه برادرم راهی جبهه شدند... محمد آنموقع در کلاس سوم راهنمایی مشغول تحصیل بود که عزم رفتن کرد. مادر گفت: «صبر کن. زود است. بگذار کمی بزرگ‌تر شوی بعد برو!»، اما محمد ناراحت ‌شد و گفت: «نه؛ من باید بروم.» البته قد بلند و هیکل و محاسنش طوری بود که بیشتر از سنش نشان می داد. عاقبت رفت و 5 سال در جبهه در عملیات های مختلف شرکت کرد. محمد حتی چند ماه هم در...
Read More