ماجرای پدر شدنِ فرمانده گروهان

  اوایل زمستان سال 1364 بود... رزمندگان گردان علی اکبر که مهیّای عملیات والفجر 8 بودند، بعد از مدتها آموزش سخت، به مرخصی رفته بودند.   ساعت 11 صبح آخرین روز مرخصی بود که اولین فرزند حمید پارسا (فرمانده گروهان جهاد) به دنیا آمد. ساعت 16 همان روز، گردان قرار حرکت داشت به سمت جنوب. پارسا دخترش را در بیمارستان دید، با همسرش خداحافظی کرد، ساکش را برداشت و به سمت راه آهن راه افتاد. شهید محسن ایوبی همرزم و هم محل پدر همسر پارسا بود، رفته بود دنبال او که با هم بروند ایستگاه ...
Read More

ماجرای پدر شدنِ فرمانده گروهان

اوایل زمستان سال 1364 بود... رزمندگان گردان علی اکبر که مهیّای عملیات والفجر 8 بودند، بعد از مدتها آموزش سخت، به مرخصی رفته بودند.   ساعت 11 صبح آخرین روز مرخصی بود که اولین فرزند حمید پارسا (فرمانده گروهان جهاد) به دنیا آمد. ساعت 16 همان روز، گردان قرار حرکت داشت به سمت جنوب. پارسا دخترش را در بیمارستان دید، با همسرش خداحافظی کرد، ساکش را برداشت و به سمت راه آهن راه افتاد. شهید محسن ایوبی همرزم و هم محل پدر همسر پارسا بود، رفته بود دنبال او که با هم بروند ایستگاه راه آهن و قضیۀ بچ...
Read More

میان ماندن و رفتن

خاطره حاج حمید پارسا درباره شهید محسن ایوبی   شهید محسن ایوبی؛ آر.پی.جی.زنِ یکی از دسته های ما در گروهان جهاد بود. در یکی از روزهای پیش از عملیات والفجر 8 که سخت مشغول آموزش بودیم، محسن آمد گفت: "برادر پارسا! من می خوام از گروهان برم." پرسیدم: "برای چی؟ کجا می خوای بری؟" گفت: "می خوام برم مخابرات." عصبانی شدم. گفتم" "نه. دل به خواه که نیست. گروهان، سازماندهی شده، آموزش های عمومی شروع شده." دو سه روز بعد دیدم محسن نیست. پی جویی کردم فهمیدم رفته مخابرات. با عصبانیت بلند ش...
Read More

تانک‌های دعاخوان!

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ حمید پارسا   با درود و سلام به شهدای عملیات کربلای 1 بخصوص سردار رشید اسلام شهید جواد رهبر دهقان   آشنایی من و جواد از سال 1360 بود، اما آغاز رفاقتمان برمی‌گردد به عاشورای 1364، وقتی که هر دو تازه وارد گردان علی‌اکبر شده بودیم و راهیِ اولین مأموریتمان، یعنی پدافند در جزیره مجنون، بودیم. او مسئول یک گروهان بود، من هم مسئول گروهانی دیگر. آقا جواد، با صفا و شوخ طبع بود و بسیار با اخلاص.   ***   یادم هست وقتی که در اردوگاه...
Read More

کلاس درس معرفت

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ حمید پارسا   بعد از عملیات سیدالشهدا، رفته بودیم مرخصی که بچه‌ها آمدند گفتند: «عراق دوباره حمله کرده. تقی‌زاده (فرمانده گردان، که هنوز در منطقه بود)، پیغام داده که دوباره بچه ها راجمع کنید بیاورید.» رفتم درب منزل جواد رهبر دهقان تا موضوع را به او بگویم. دخترش هم آمد جلوی در. اولین بار بود فرزند جواد را‌ می‌دیدم. از او نامش را پرسیدم. به شیرینی جواب داد: شهیده گفتم: شهیده خانم، بابا را دوست داری؟ شهیده نگاهی به پدرش کرد... جواد گفت:‌ می...
Read More