اشداء علی الکفار، رحماء بینهم

ماجرای رفتار با اسرا به روایتِ محمود روشن (نویسنده)     شهید حسین ظهوریان یکی از معاونان دسته بود. یکبار حین عملیات به من گفت: «محمود، بی‌سیم زدن که اون‌طرف، تو قسمتی که نیروهای ما در حال پاکسازی هستن، یه اسیر گرفتن. تو باید بری و اون اسیر رو تحویل بگیری و بیاری تا بفرستیمش عقب.» من قبضۀ آرپی‌جی را امانت دادم به حسین و از او یک کلاش گرفتم و بلافاصله به آن سمت رفتم و به نیروهای خودی رسیدم.   اسیر عراقی را تحویل گرفتم. او یک نظامی بعثی بود که حدود 35 سال ...
Read More

ادب کردنِ نفس!

شهید حسین ظهوریان به روایتِ محمود روشن (همرزم شهید و نویسنده)   در جبهه یک روز بعد از ناهار متوجه شدم یکی از همرزمان به نام حسین ظهوریان ناهار نخورده است! به او گفتم: «چرا ناهار نخوردی؟!...» حسین پاسخ داد: «نَفْسم کمی گستاخ شده. می‌خوام ادبش کنم.»   ***   محاسبۀ نفْس در بین رزمندگان رواج داشت... آنها بر اساس دستورات دینی همواره در حال محاسبۀ نفْس بودند تا خطایی هر چند کوچک از آن‌ها سر نزند. در دستورات دینی آمده است که هر شب قبل از خواب به کارها و اعمال و ...
Read More

بسیجیِ ویژه!!!

خاطره ای درباره شوخ‌طبعیِ شهدای گردان علی اکبر به روایتِ محمود روشن (نویسنده)     حسین ظهوریان یکی از شهدای باصفای گردان علی اکبر بود. شوخی های حسین زبانزد بود. او دائم سربه‌سرِ بچه‌ها می‌گذاشت و فضای شادی را در چادر ایجاد می‌کرد. حسین به همراه ابوالفضل رفیعی آن‌قدر شوخی می‌کردند که از خنده روده‌بر می‌شدیم...   یکروز رفیعی پاکت سیگار اُشنو ویژه را گیر آورده بود و آن را با سلیقه برش داده بود و قسمتی که کلمۀ ویژه روی آن نوشته شده بود را داخل لباسش نزدیک سینۀ خو...
Read More

شوخی برای رضای خدا!

خاطره حاج حمید پارسا   «حسین ظهوریان» یکی از شوخ های «گردان علی اکبر» بود... دائما در حال شوخی کردن و سر به سر گذاشتن با بچه ها بود، شلوغ می کرد، جشن پتو می گرفت، بچه ها را خیس می کرد و... طوری که دیگر صدای چند نفر درآمده بود.     یکروز دو سه نفر از بچه ها آمدند پیشم به شکایت از حسین. گله می کردند از این که اینقدر شوخی می کند و شلوغ بازی در می آورد. از من خواستند مانعش شوم. من هم در مقام فرمانده گروهان، حسین را خواستم و حسابی با او تندی کردم. گفتم: «هر چ...
Read More

میثاق نامه

بر اساس خاطره حمید پارسا:     دهم دی ماه 1364 بود که بعد از نماز ظهر، مسئولین گروهان ها را فراخواندند به چادر گردان برای جلسه. حمید تقی زاده، سرپرست گردان، به آنها گفت: «آموزش ها تمام شده، همه چیز مهیا و آماده ست، ولی بنا به دلایلی، عملیات به تعویق افتاده. بنابراین نیروها می توانند فعلا به مرخصی 10 روزه بروند، ولی به آنها بگویید که تسویه نکنند، فقط بروند و 10 روز دیگر برگردند که برویم عملیات.»   نکته ی مهم این بود که نیروهای رزمنده از همه طیف بودند: بسیجی، کار...
Read More