برادرم جواد

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ حاج حجت زندیه (روحانیِ گردان علی اکبر)   وقتی وارد گردان علی اکبر شدم، اولین صبحگاه، دیدم یکنفر دارد برای نیروهایش سخنرانی‌ می‌کند. آنقدر با آرامش و با صفا و زیبا صحبت‌ می‌کرد که خیال کردم طلبه است. خیلی از او خوشم آمد. نامش، «جواد رهبر دهقان» بود. از همان روز، من به عنوان روحانی گردان و او به عنوان مسئول گروهان، با هم دوست شدیم.   ***   جواد، شهید علی معروف خانی را خیلی دوست داشت. از آنجا که من و علی با هم عقد اخوت بسته بودیم...
Read More

ای کاش شریعتی زنده بود!

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ علی میر رضی   اگرچه من به نوعی همرزم شهید جواد رهبر دهقان بودم، اما میان من او، فاصله از زمین تا آسمان بود. او کجا و ما کجا؟... او از همان زمان هم با ما فرق داشت. اینطور نیست که الان بین ما و شهدا فاصله افتاده باشد، نه! آنها پیش از شهادتشان هم با ما کیلومترها فاصله داشتند... ما زمینی بودیم و آنها آسمانی... تنها هنر و افتخار ما این است که دوره ای با آنها مأنوس و دمخور بودیم.   ***   یک شب که در حال رفتن به سمت میاندوآب بودیم. م...
Read More

شهیدی که پابوس رزمندگان بود

خاطره اکبر اسماعیلی     نیمه شب اواخر بهمن 1364 بود. عازم جزیره «ام الرصاص» بودیم برای عملیات «والفجر 8» ستون نیروها پیاده به سمت اسکله می رفتند. پیاده روی که تمام شد، نیروها به صورت درازکش منتظر فرمان شروع عملیات بودند.   من بیسیمچی گردان علی اکبر بودم. به همراه فرمانده از انتهای ستون به سمت ابتدای آن می رفتیم که دیدم یکنفر شروع کرده از سر ستون، پای رزمندگان را (از روی پوتین) می بوسد.   جلوتر که رفتیم، دیدم «علی» است... همیشه معنویتش مرا تح...
Read More

معروفِ گردان

  شب های سرد اواخر دی ماه 1364 را بچه ها از شدت سرما و همچنین خستگی ناشی از برنامه های طی روز، می خزیدند زیر پتوهای پلنگی، تا بخوابند. بعضی از شدت سرما، دو سه تا پتو می انداختند روی خودشان. هوا آنقدر سرد بود که اگر کسی مجبور می شد نیمه شب به دستشویی، که طبیعتا مقداری با چادر فاصله داشت، برود، مسیر رفت و برگشت را می دوید تا کمتر یخ کند. بعضی برای خنده و شوخی، شبها برای دوستانشان چای پر رنگ می ریختند تا آنها مجبور شوند شب تا صبح را در تردد بین چادر و دستشویی بگذرانند. *** در همان وضعی...
Read More

تاکسی دربست

خاطرۀ آقای  «اکبر اسماعیلی»: درباره  «شهید علی معروف خانی»     «گردان علی اکبر» به منظور آمادگی برای عملیاتی که در پیش بود (والفجر 8)، برای مدتی در منطقه ای به نام «ام نوشه» مستقر شده بود. در ام نوشه ما تمرینات آبی-خاکی می‌کردیم. تمام طول روز را به شدت مشغول تمرینات سخت بودیم و عملا رمقی برایمان نمی ماند، یعنی حتی برای انجام کارهای معمولی هم انرژی لازم را نداشتیم.     آنجا بین چادرهای محل استقرارمان و حسینیه مقداری فاصله بود. همان اوایل یکروز بعد...
Read More