چند ماه دیگر…

خاطره محمود روشن (نویسنده) از شهید ضیغام تمجیدی     پیش از عملیات کربلای 1 و هنگام تمرین های نظامی و آماده سازی نیروها قبل از عملیات: در یکی از روزهایی که تمرین دفاع شخصی می‌کردیم، یکی از برادران به نام ضیغام تمجیدی، که مشغول آماده کردن زمین تمرین بود و سنگ‌ها را از روی زمین برمی‌داشت و به کناری پرت می‌کرد تا زمینِ تمرین صاف و هموار شود، ناگهان فریاد کشید!... همه به سمتِ او رفتیم. دستش را گرفته بود و از شدت درد می‌نالید و هرچه از او می‌پرسیدیم چی شده، پاسخ نمی‌داد. بر...
Read More

غریبانه

روایتِ شهادت مظلومانه شهید حسین اجاقی به قلم محمود روشن (نویسنده)     تیرماه 1365 بود... عملیات کربلای 1 در پیش بود و سوار بر کامیون، عازم منطقه عملیاتی بودیم... مدتی گذشت. معلوم نبود چند ساعت گذشته است، ولی از سوراخ‌هایی که سقف چادر[کامیون] داشت فهمیدیم شب شده است. وقتی هوا کاملاً تاریک شد، معاون دوم گردان (که خیلی کم با او آشنایی داشتیم و برادر تقی‌زاده (فرمانده گردان) به‌تازگی و قبل از عملیات او را به نیروها معرفی کرده بود) داخل کابین کامیون کنار راننده نشسته بو...
Read More

ورزش در جبهه

خاطره محمود روشن (نویسنده) درباره شهید اصغر کریمی    درجبهه ورزش از اهمیت ویژه ای برخوردار بود چرا که رزمندگان به دلیل حضور در عملیات های سخت و سنگین و بعضا طولانی، باید از بدن هایی ورزیده، قوی و با استقامت برخوردار می بودند. به همین دلیل، انجام ورزش های عمومی و خاص (متناسب با نوع عملیات) به نوعی در برنامه روزمره آنها گنجانده می شد.     برخی از بچه‌ها آموزش‌های دفاع شخصی و کاراته و تکواندو و کونگ‌فو را دیده بودند و به سایر نیروها آموزش می‌دادند. شهید اصغر کریمی...
Read More

چگونه علی اکبری شدم

خاطره محمود روشن (نویسنده) درباره ورودش به گردان علی اکبر     در پایگاه بسیج محل، مسئول پذیرش بودم که با اصغر کریمی، که از جبهه برای مرخصی آمده و قرار بود پس از اتمام مرخصی به جبهه برگردد، آشنا شدم. اصغر بچۀ باصفایی بود. آن موقع 24 سال داشت. مجرد بود و اهل شمال؛ جایی نزدیک جمعه‌بازار فومن در استان گیلان. او دیپلم فنی داشت. قبلاً در تولیدی لباس کار می‌کرد و در خیاطی و اتوکاری مهارت داشت. به بسیج و جبهه علاقه‌مند شده و به بسیج آمده و ثبت‌نام کرده و بعد هم به جبهه رفته بود. م...
Read More

اشداء علی الکفار، رحماء بینهم

ماجرای رفتار با اسرا به روایتِ محمود روشن (نویسنده)     شهید حسین ظهوریان یکی از معاونان دسته بود. یکبار حین عملیات به من گفت: «محمود، بی‌سیم زدن که اون‌طرف، تو قسمتی که نیروهای ما در حال پاکسازی هستن، یه اسیر گرفتن. تو باید بری و اون اسیر رو تحویل بگیری و بیاری تا بفرستیمش عقب.» من قبضۀ آرپی‌جی را امانت دادم به حسین و از او یک کلاش گرفتم و بلافاصله به آن سمت رفتم و به نیروهای خودی رسیدم.   اسیر عراقی را تحویل گرفتم. او یک نظامی بعثی بود که حدود 35 سال ...
Read More