شرط عجیب “پدر”، برای جبهه رفتنِ “پسر”!

وقتی "عقل" به کمک "عشق " می آید (خاطره ای درباره شهید علی اسفندیاری)   علی دانش آموز بود... جسمش پشت میز و نیمکت بود، اما دلش در جبهه! آنقدر مشتاق رفتن به جبهه بود که چندین بار از مدرسه فرار کرد و به اسم رفتن به مدرسه، به سمت پادگان سپاه کرج رفت!...   پدر؛ معتقد بود پسر 13 ساله اش اول باید به درس و تحصیل بپردازد و دیپلمش را بگیرد، اما پسر، گوشش به این حرف ها بدهکار نبود... او می خواست به جای خواندنِ تاریخ، برود تاریخ را بسازد؛ آنگونه که شایستۀ ایران و ایرانی ...
Read More

شهید محمدقلی ماندنی

شناسه نام: محمدقلی نام خانوادگی: ماندنی نام پدر: علی ولادت: 6 مرداد 1340 محل تولد: خرم آباد – الیگودرز شهادت: 17 تیر 1365 محل شهادت: مهران - قلاویزان عملیات: مرحله دوم کربلای 1 مزار: قرچک – روستای داود آباد  /  اصفهان - گلزار شهدای اسلام آباد دورچه زندگینامه شهید محمد ماندنی در خانواده ای مذهبی در یکی از روستاهای الیگورز از توابع خرم آباد متولد شد. و دورانی طفولیت را پشت سر نهاد در حالی که علاقه شدیدی نسبت به پیامبران و ائمه معصومین داشتند و قرائت قرآن را بسیار دوست می داشت...
Read More

چند ماه دیگر…

خاطره محمود روشن (نویسنده) از شهید ضیغام تمجیدی     پیش از عملیات کربلای 1 و هنگام تمرین های نظامی و آماده سازی نیروها قبل از عملیات: در یکی از روزهایی که تمرین دفاع شخصی می‌کردیم، یکی از برادران به نام ضیغام تمجیدی، که مشغول آماده کردن زمین تمرین بود و سنگ‌ها را از روی زمین برمی‌داشت و به کناری پرت می‌کرد تا زمینِ تمرین صاف و هموار شود، ناگهان فریاد کشید!... همه به سمتِ او رفتیم. دستش را گرفته بود و از شدت درد می‌نالید و هرچه از او می‌پرسیدیم چی شده، پاسخ نمی‌داد. بر...
Read More

شهید یوسف بچه خورشید

  شناسه نام: یوسف نام خانوادگی: بچه خورشید معروف به: یوسف خورشیدی نام پدر: اسلام نام مادر: فاطمه ولادت: 1 آذر 1330 محل تولد: تهران تاریخ جانبازی: 1364 عملیات: والفجر 8 نحوه جانبازی: مجروحیت شیمیایی شهادت: 15 سال بعد، 8 تیر 1379 محل شهادت: تهران - بیمارستان ساسان مزار: کرج – امامزاده محمد     زندگینامه شهید یوسف بچه خورشید یکم آذر ۱۳۳۰، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش اسلام و مادرش،فاطمه نام داشت. تا پایان مت...
Read More

غریبانه

روایتِ شهادت مظلومانه شهید حسین اجاقی به قلم محمود روشن (نویسنده)     تیرماه 1365 بود... عملیات کربلای 1 در پیش بود و سوار بر کامیون، عازم منطقه عملیاتی بودیم... مدتی گذشت. معلوم نبود چند ساعت گذشته است، ولی از سوراخ‌هایی که سقف چادر[کامیون] داشت فهمیدیم شب شده است. وقتی هوا کاملاً تاریک شد، معاون دوم گردان (که خیلی کم با او آشنایی داشتیم و برادر تقی‌زاده (فرمانده گردان) به‌تازگی و قبل از عملیات او را به نیروها معرفی کرده بود) داخل کابین کامیون کنار راننده نشسته بو...
Read More