از ۶۱ تا ۶۵ ؛ مساوی یک!!!

شهید جواد رهبر دهقان

به روایتِ زینب باقرصاد (همسر شهید)

 

طبق قواعد ریاضیات؛ از سال ۱۳۶۱ که ازدواج کردیم، تا سال ۱۳۶۵ که آقا جواد شهید شد، می شود ۴ سال، اما به حساب من، می شود ۱ سال! چون جواد آقا همیشه جبهه بود و تمام مدتی که ما با هم بودیم، شاید سرجمع بشود یک سال! آن یکسال هم بیشترش را به خاطر مجروحیت، نمی توانست که برود.

 

او در عملیات والفجر مقدماتی تیر خورده بود. در عملیات خیبر هم به سختی مجروح شده بود. در همان زمان، من باردار بودم. وقتی شنیدیم جواد آقا مجروح شده و در بیمارستان سینای تهران بستری است، راه افتادیم به سمت تهران. بیمارستان غلغله بود و پر از مجروح. اتاق ها را یکی یکی می گشتیم. برخی اتاق ها را من نگاه می کردم، برخی را پدرشوهرم. رسیدیم به ته سالن، اما پیدایش نکردیم… آنقدر در جبهه مانده بود که موها و محاسنش بلند شده بود و سراپایش را خاک و خون گرفته بود، طوری که پدرش او را نشناخت.

مسیری را که رفته بودیم دوباره برگشتیم که یکدفعه دیدیم از توی یکی از اتاقها، جوادآقا صدایمان می زند. ما رفته بودیم دنبال او، اما او زودتر ما را پیدا کرد!…

 

۲۰ روزی در بیمارستان بستری بود. تا اینکه عید شد. او را مرخص کردیم و به خانه آوردیم. خودم پرستارش شدم. در دستش حفره ای ایجاد شده بود که هر روز باید پانسمانش را عوض می کردم. دو سه ماهی به همین منوال گذشت. عصب سیاتیک پایش هم قطع شده بود. اوایل با ویلچر حرکت می کرد، بعد با عصا.

پزشکان برایش ۷ ماه مرخصی نوشته بودند. اما ۳ ماه بیشتر نتوانست طاقت بیاورد!

ماه رمضان بود. شب ها تا سحر با همان عصایش می رفت مجالس شیخ حسین انصاریان. یک شب زودتر از همیشه به خانه آمد. خوشحال بود و از شادی، بالا و پایین می پرید. می گفت: من شفا گرفتم!…

مادرش صدا را شنید و آمد. او که دستش را خوانده بود گفت: لابد شفا گرفته ای که بروی جبهه؟!…

می دانستیم که دیگر طاقت دوری از جبهه را ندارد. چند روز بعد، راهی شد…

مدتی بعد، در عملیات بدر، دوباره مجروح و این بار، شیمیایی شد.

با دیدن جراحت‌های دوباره‎اش، ناراحت می‌شدم اما خوشحال هم بودم که مجبور است دوباره مدتی بماند.

 

 

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments