سختیِ شاد بودن در جبهه!

خاطره از  آقــای خــرمــجاه

درباره شهید جواد رهبر دهقان

 

 

خرمجاه

اولین بار که با جواد رهبر دهقان آشنا شدم، در گردان علی اکبر بود. خوش اخلاق و خوش مشربی اش نظرم را جلب کرد. هر وقت او را در نظر می آورم، همراه با چهره‌ی بشاش و خندانش است.

واقعیت این است که خندیدن و شاد بودن در جبهه کار سختی بود! بخصوص برای کسانی که تشکیل خانواده داده بودند.

ماهها در منطقه‌ی جنگی ماندن، دوری از خانواده، گذراندن آموزش های سخت، کمبود امکانات، ترس از دشمن و از دست دادن جان و… روحیه بالایی می خواست و اینکه در چنین شرایطی، کسی بتواند هم روحیه خودش را حفظ کند و هم با رفتارش، نشاط را در اطرافیانش هم بوجود آورد، کار بزرگی بود که شهید جواد رهبر دهقان در آن سرآمد بود.

 

یکبار سیبی را گاز زد، دندان پوسیده اش شکست و توی سیب گیر کرد. آن ماجرا شده بود سوژه‌ی خنده و شوخی خودش و ما. با آنکه بزرگتر از ما بود، اما همراهی مان می کرد.

 

***

 

خود آقا جواد هم خاطرات خنده دارش را تعریف می کرد.

مثلا تعریف می کرد که اوایل جنگ، یکبار قرار بوده آیفای دشمن را با خمپاره ۶۰ بزنند اما بلد نبودند. می گفت: سردار فضلی از پشت بیسیم راهنمایی می کرد. مثلا می گفت ۱۰۰ متر به چپ برو، من که نمی دانستم منظورش چیست، خمپاره را کول می کردم و ۱۰۰ متر می دویدم به طرف چپ. نمی دانستیم که باید دستگیره‌ی خمپاره را بچرخانیم.

دست آخر هم بعد از کلی تلاش، آیفا را پنچر کرده بودند.

سردار فضلی رفته بود پیش اش، پرسیده بود چرا اینقدر عرق کردی؟

آقا جواد هم گفت بود از بس که این را کول کردم و به اینطرف و آنطرف دویدم!

همه خندیده بودند…

 

 

هیچوقت نماز شب خواندنش را نیمه های شب، در قلاجه، میان درختان، فراموش نمی کنم.

 

 

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments