ای کاش شریعتی زنده بود!

شهید جواد رهبر دهقان

به روایتِ علی میر رضی

 

علی میررضی

اگرچه من به نوعی همرزم شهید جواد رهبر دهقان بودم، اما میان من او، فاصله از زمین تا آسمان بود. او کجا و ما کجا؟… او از همان زمان هم با ما فرق داشت. اینطور نیست که الان بین ما و شهدا فاصله افتاده باشد، نه! آنها پیش از شهادتشان هم با ما کیلومترها فاصله داشتند… ما زمینی بودیم و آنها آسمانی…

تنها هنر و افتخار ما این است که دوره ای با آنها مأنوس و دمخور بودیم.

 

***

 

نفر وسط: شهید جواد رهبر دهقان نفر سمت چپ: شهید علی معروف خانی

یک شب که در حال رفتن به سمت میاندوآب بودیم. من و جواد در اتوبوس کنار هم نشسته بودیم. من کتاب “ابوذر” دکتر شریعتی را در دست داشتم که مقدمه‌ای حماسی و بسیار زیبا داشت:

همراه با جواد، شروع کردیم به خواندن مقدمه کتاب…

«خدایا!

در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه ای را در ترجیح “عظمت”، “عصیان”، و “رنج”، بر “خوشبختی”، “آرامش” و “لذت”، اندکی تردید کرده‌اند.»

دکتر علی شریعتی

 

بعد از این مقدمه، جواد گفت: «ای کاش شریعتی بود و الان او شهدا را توصیف می کرد… ای کاش بود و داستان شهید علی معروفخانی را برایش تعریف می کردم و او می نوشت… »

 

علی و جواد، رابطه‌ی خاصی با هم داشتند… گویی مرید و مراد بودند…

بعد جواد شروع کرد به حرف زدن درباره شهید علی معروف خانی:

به ترتیب از راست: شهید جواد رهبر دهقان، شهید علی معروف خانی، شهید سید محمود اعتصامی، شهید ملک زاده، شهید دکامی

«در ام الرصاص، اشتباه محاسباتی شده بود. قوای دشمن بسیار بیشتر از آن چیزی بود که در شناسایی ها تخمین زده شده بود. رسیده بودیم به جایی که دیگر همه سنگر گرفتیم. دشمن، هر جنبنده ای را می زد. بچه ها کپ کرده بودند. همینطور نشسته بودیم و کسی تکان نمی خورد. یکدفعه دیدم علی که کنار من بود، بلند شد…»

جواد، با تعابیر زیبایش ادامه داد که:

«وقتی علی بلند شد و راست قامت ایستاد، من که زیر پایش خوابیده بودم، علی را نمی دیدم. او را ستونی می دیدم که از زمین تا به آسمان کشیده شده… پرشکوه و با عظمت… علی نشانه گرفت. خمپاره اول را درست به وسط سنگر دشمن زد، اما سنگر آنقدر مستحکم بود که خراب نشد. علی، انگار نه انگار که مقابل آتش دشمن ایستاده. با آرامش تمام، دست به کوله اش برد و خمپاره را نشانه گرفت که… این بار خودش را زدند.

علی که هدف قرار گرفت، در فاصله افتادنش روی زمین، انگار زمان متوقف شده بود… او در آسمان می چرخید و… من از پایین، شاهد رقص مرگ او بودم. علی چرخید و چرخید تا افتاد در آغوشم… »

 

جواد رهبر دهقان آرزو می کرد که ای کاش شریعتی زنده بود و با قلم خوبش می نوشت. اما خودش هم هنرمندانه لحظات شهادت علی معروفخانی را توصیف می کرد… همانقدر زیبا و حماسی… او در چند دقیقه، به زیبایی توانست عظمت یک شهید را برای من تصویر کند.

اینجاست که باید گفت: «شهیدان را شهیدان می شناسند»

 

***

 

نفر دوم ایستاده از چپ: شهید حسین مولایی نشسته از راست: شهید جواد رهبر دهقان، شهید پناهعلی رفیعی

از جواد رهبر دهقان شنیده بودم که می گفت: «از خدا خواسته ام که مرگ سه نفر را نبینم: سید رسول اعتصامی، حسین مولایی و یکنفر دیگر!»

در عملیات کربلای ۱، وقتی خبر شهادت حسین مولایی را شنیدم، بی درنگ یاد حرف جواد افتادم. کنجکاو بودم بدانم که حالا چه اتفاقی برای جواد می افتد و او چه واکنشی خواهد داشت…

اما دقایقی بیشتر طول نکشید که شنیدم جواد هم به شهادت رسیده. زودتر از حسین.

 

 

Subscribe
Notify of
guest
4 دیدگاه‌ها
جدیدترین
قدیمی‌ترین نظرات بیشتر
Inline Feedbacks
View all comments
ناشناس
ناشناس
4 ماه پیش

😭😭😭😭

ناشناس
ناشناس
4 ماه پیش

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

ناشناس
ناشناس
4 ماه پیش

اقای میرضی خش به سعادتتان که حداقل مدتی با چنین کسانی دمخر بوده ای ما که فقد میشنویم و حصرت میخریم

شهرنشین
شهرنشین
4 ماه پیش

هیچکس قادر به توصیف شهیدان نیست.حتی مرحوم شریعتی. به قول راوی شهیدان را فقط شهیدان میشناسند