بسیجیِ ویژه!!!

خاطره ای درباره شوخ‌طبعیِ شهدای گردان علی اکبر

به روایتِ محمود روشن (نویسنده)

 

 

محمود روشن (نویسنده کتاب اعزامی از شهر ری)

حسین ظهوریان یکی از شهدای باصفای گردان علی اکبر بود. شوخی های حسین زبانزد بود. او دائم سربه‌سرِ بچه‌ها می‌گذاشت و فضای شادی را در چادر ایجاد می‌کرد. حسین به همراه ابوالفضل رفیعی آن‌قدر شوخی می‌کردند که از خنده روده‌بر می‌شدیم…

 

یکروز رفیعی پاکت سیگار اُشنو ویژه را گیر آورده بود و آن را با سلیقه برش داده بود و قسمتی که کلمۀ ویژه روی آن نوشته شده بود را داخل لباسش نزدیک سینۀ خود چسبانده بود و آن را به همه نشان می‌داد و می‌گفت:

«من بسیجی ویژه هستم.»

بچه‌ها هم وقتی کلمۀ ویژه را روی لباسش می‌دیدند به مسخره‌بازی‌های او می‌خندیدند و او می‌گفت: «چرا می‌خندید؟ مگه من تو دستۀ ویژه نیستم؟ پس می‌شم بسیجی ویژه.»

 

مسلم اسدی هم که خودش اهل شوخی بود و کلی بچه‌ها را شاد می‌کرد، به شوخی و خنده می‌گفت: «بچه‌ها، این‌قدر شوخی نکنید! به دنبال کسب معرفت و توشه‌ای برای آخرت باشید تا وقتی رفتید اون دنیا دستتون پر باشه، نه اینکه منتظر باشید وقتی تو قبر رفتید بهتون تلقین کنن.»

جلال شاکری هم این شوخی مسلم را دست می‌گرفت و می‌گفت: «اون موقع تو قبر می‌خوان تکونش بدن و بگن اِفهَم اِسمَع یا فُلان اِبنِ فُلان، اِفهَم اِسمَع یا فُلان اِبنِ فُلان. چهل سال نفهمیدی، هفتاد سال نفهمیدی، الان می‌خوای بفهمی؟»

حسین ظهوریان خیلی بامزه و بجا و فی‌المجلس جملۀ جلال را ادامه می‌داد و می‌گفت: «چهل سال نفهمیدی، هفتاد سال نفهمیدی، الان می‌خوای بفهمی؟ می‌خوام صد سال دیگه نفهمی

بعد همۀ بچه‌ها از خنده منفجر می‌شدند.

 

***

 

پی نوشت: حسین ظهوریان، ابوالفضل رفیعی و جلال شاکری، هر سه در عملیات کربلای پنج در شلمچه پرواز کردند و  مسلم اسدی هم در عملیات کربلای ۸ به رفقای شهیدش پیوست.

آنها ثابت کردند این مرزوبوم غنی از جوانمردانی چون آنان است.

 

منبع: کتاب اعزامی از شهرری – صفحه ۲۶۱ و ۲۶۲

 

 

از راست: شهید حسین ظهوریان، شهید مسلم اسدی، شهید جلال شاکری
شهید ابوالفضل رفیعی

 

 

شهید ابوالفضل رفیعی

شهید حسین ظهوریان

شهید مسلم (سیاوش) اسدی رازی

شهید جلال شاکری

 

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments