تنها نه!

خاطره حاج غلام خرمجاه

درباره شهید قربان امین پور

 

حاج قربان امین پور را خیلی وقت بود می شناختم؛

مردی با تقوی، پرهیزکار، اهل تهجد و سربازی مخلص برای وطن و امام عزیز…

 

در عملیات والفجر ۸؛ کار در جزیره ام الرصاص به جایی رسیده بود که دیگر حتی ثانیه ای نمی شد ماند! و دستور عقب نشینی صادر شده بود. درحالیکه همه آماده برگشت بودیم، دیدمش که به سمت سنگرهای خط دوم می رود!

من همین که خواستم از جاده عبور کنم، تک تیراندازهای دشمن، مرا هدف گرفتند و تعدادی تیر، کنار پایم خورد…

حاج قربان که شاهد آن صحنه بود، پرسید: از کجا دارند شلیک می کنند؟ چقدر دقیق هستند!…

محل تک تیراندازها را که ام البابی شرقی-غربی بود، نشانش دادم و گفتم: کجا می روی؟! برگرد عقب دیگر! همه دارند برمی گردند.

گفت: می آیم، اما تنها نه! می خواهم یک مجروح هم با خودم برگردانم.

این را گفت و رفت…

 

هر چند قدمی که از هم دور می شدیم، برمی گشتم و نگاهش می کردم.

از دور، پروازش را دیدم…

همین که رسید کنار سنگر ضدهوایی، او را زدند…

پیکر پاکش هم ماند کنار دیگر شهدا تا ۱۳ سال بعد، در تفحص پیدا شد و به آغوش خانواده بازگشت… 🌹🌹🌹

 

روحش شاد…

خدا کند که روز قیامت هم به فکر رفقای جامانده اش باشد…

 

شهید قربان امین پور

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments