اشک‌نوشته ای برای همسنگرِ سفرکرده

دلنوشته حاج محمد قورچیان

برای جانباز شهید؛ عدنان اوغَر

 

محمد قورچیان

سلام به تو که روحت همیشه با شهدا بود و یاد شهدا با صلوات بر لبت

🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

اولین بار در اردوگاه کوثر دیدمت…

رو به درختی ایستاده بودی و به زبان عربی، حرف هایی می زدی

نمیدانستم کی هستی

نزدیکتر آمدم…

کسی آنجانبود… با خود خلوت کرده بودی و همراه با ادای کلمات عربی، اشک هم میریختی

ناگهان متوجه آمدن من شدی

با آستین، اشکهایت را پاک کردی…

دستپاچه شده بودی… می خواستی چیزی بگویی، فارسی و عربی را قاطی کردی

 

خنده ام گرفت…

گفتی از نیروهای گردان هستی

نمیدانم چرا از دیدنت، آنقدر آرامش پیدا کردم…

 

برایم گفتی که: “دلتنگ مادرم هستم. داشتم با او صحبت میکردم…” *

از من قول گرفتی این موضوع را به کسی نگویم

 

از آن پس، هر روز وقتی در صبحگاه همدیگر را می دیدیم، لبخندی به هم هدیه می کردی.

انگار سالها بود که می شناختمت…

***

 

نفر سمت راست؛ محمد قورچیان (بالای سر پیکر همرزمش عدنان اوغَر

روزی که آمدم به تشیع پیکرت، دستم را روی سرت گذاشتم

چه احساس عجیبی بود…

یادم افتاد گفته بودی ناگفته های زیادی داری…

اما چه کنم که دیگر فاصله بینمان بقدری زیاد است که نمیتوان صبر کرد

منتظرم باش…

از تو قول دیدار به قیامت گرفته ام

 

این مطالب را با اشک نوشتم… امیدوارم همه همرزمان شهید، به قولهایی که دادند، پایبند باشند

 

التماس شفاعت

 

* عدنان اوغَر؛ رزمنده عراقی بود که پیش از جنگ، به همراه پدر و برادرانش توسط صدام از عراق اخراج شده بود و تا سالها نتوانست مادر و خواهرانش را که در عراق بودند، ببیند.

 

 

Subscribe
Notify of
guest
1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی‌ترین نظرات بیشتر
Inline Feedbacks
مشاهده همه نظرات
اکبر اسماعیلی
اکبر اسماعیلی
2 ماه پیش

احسنت حاج محمدقورچیان اشک ما رو هم در آوردی