عملیات با طعم علف!!!

خاطره حاج حسن پندآسا

درباره عملیات بیت المقدس ۶

 

به طور کلی اوضاع خورد و خوراک در جبهه، تعریفی نداشت. گاهی غذایمان نان خشک بود با مربای هویج شکرک زده!

ولی ساختن با همان نان خشک، آماده مان می کرد برای تحمل شرایط سخت تر!

بله شرایط سخت تر!

چون گاهی حین عملیات ها، همان نان خشک هم گیرمان نمی آمد!

مثل عملیات بیت المقدس ۶ که شرایط منطقه به گونه ای بود که به دلیل کوهستانی بودن، پشتیبانی و تدارکات به عهدۀ قاطرها بود! آنها هم سرویس دهی شان تعریفی نداشت!

جنگیدن با شکم خالی، سخت بود…

در آن عملیات، از شدت گرسنگی، رفته بودیم سراغ ته مانده غذاها و کنسروهای سنگرهای دشمن! اما روز بعد، همان هم ته کشید و مجبور شدیم برای زنده ماندن، پناه ببریم به علف های کوه!

اول، بعضی از بچه ها از خوردن علف، امتناع کردند. ما را هم بر حذر داشتند و گفتند: “نخورید! خطرناک است!”

اما من و دو سه نفر دیگر از همرزمان، اهل “درکه” بودیم؛ علف های شیرین و بی خطر کوهی را از علف هرز، تشخیص می دادیم. وقتی ما خوردیم و چیزی مان نشد، بقیه هم شروع کردند به خوردن…

دور لب و دهانمان، سبز شده بود!…

***

خنده ای که با یادآوری خاطرۀ علف خوری در آن عملیات، روی لبهایم نقش می بندد، با یادآوری شهادت عباس حیدری؛ دوست و همرزم و هم محلی ام؛ در همان عملیات؛ جایش را به آهی عمیق می دهد…

آهی از سر حسرت…

آهی از سر دلتنگی…

یاد آن روزگاران و رفقای شهیدمان، به خیر…

 

شهید عباس حیدری خلجی

 

 

Subscribe
Notify of
guest
2 دیدگاه‌ها
جدیدترین
قدیمی‌ترین نظرات بیشتر
Inline Feedbacks
مشاهده همه نظرات
سعید مومنی
سعید مومنی
1 ماه پیش

حاج حسن عزیز احسنت.
هم به لحاظ بیان شیرین خاطره و هم به لحاظ غذای شیرینی که برای همرزمانتان مهیا کردید. 😆 😄 😁

حسن پندآسا
حسن پندآسا
1 ماه پیش

سلام. با اینکه این خاطره را خودم بیان کرده بودم،وبا خواندنش لبخند شوق برلبانم نشست، اما وقتی به نام و عکس شهید بزرگوار عباس حیدری رسیدم، غم دلتنگی و نگاه معصومانه عباس عزیز و نازنینم همچون درفشی سرخ و گداخته بر دلتنگی دلم نشست و اشک و آهم را درآورد. و خاطرات ۳۳سال پیش را برایم زنده کرد.
عباس عزیزم، فقط من و تو میدانیم که چه راز و عهدو پیمانیست بین ما، برای دیدارمان در روز جزا.
عباس جان، نیازمند: کمک،دعا، و دستگیرییت هستم.
دوست و بچه محل جامانده ات: حسن پنداسا.