سرسخت مثل سرتختی!

خاطره حاج حسن پندآسا

درباره حاج ابوالقاسم سرتختی

 

امیرحسن پندآسا

حاج ابوالقاسم سر تختی؛ معروف به حاج آقا سرتختی، مرد مهربانی بود که در قسمت تدارکات گردان علی اکبر، به رزمندگان اسلام خدمت می کرد. با بچه ها بسیار مهربان بود و برایشان کم و کسری نمی گذاشت.

همیشه می نشست جلوی درب کانکس تدارکات و به بچه هایی که لباس یا پوتینشان از بین رفته بود، پوشاک و پوتین نو میداد.

حاج آقا سرتختی، فقط یک اشکال داشت!

میانه اش با ما که از شلوغ های گردان بودیم، جور نبود!

وقتی می رفتیم پیشش و می گفتیم: حاج آقا پوتین می خواهیم.

می گفت: نداریم.

وقتی می گفتیم: ما که دیدیم دارید

بندۀ خدا جوش می آورد و می گفت: آخر پدر صلواتی ها! من خودم نمی دانم پوتین ها را کجا گذاشتم و چند جفت دارم، شما از کجا می دانید؟!…

وقتی آدرس پوتین ها را می دادیم، فتیله اش را پایین می کشید و ملتمسانه می گفت:

بالا غیرتا از کجا میدانید؟!… این کانکس، تا وقتی که درش باز است که من اینجا هستم. وقتی هم که در آن بسته باشد، قفل است، شما هم که کلید ندارید!…

ما هم با خنده می گفتم: علم غیب داریم!

 

 

جواب حاج آقا سرتختی، در مقابل همۀ خواسته های من و امثال من “نه”، “نداریم” و “تعلق نمی گیرد” بود.

می گفتم: حاج آقا! کارتکسم را نگاه کن ببین کی پوتین گرفته ام؟

می رفت نگاه می کرد و میدید مثلا چهار ماه پیش گرفته ام. اما باز هم در جواب می گفت: “نه! نداریم! تعلق نمی گیرد!”

ما هم یک شعار برای گروه تدارکات درست کرده بودیم:

نیست! نداریم! نمیشه!

حالا اگه آشنایی، وایسا ببینیم چی میشه!

 

به خاطر همین بود که ما به حاج آقا سر تختی می گفتیم حاج آقا سر سختی

او همیشه یک بیل کنار دستش داشت که وقتی ما می رفتیم شلوغ می کردیم با همان، دنبالمان می کرد… البته آنقدر مهربان بود که اگر خدای ناکرده، بیلش به یکی از بچه ها می خورد، سریع او را بغل می گرفت و از دلش در می آورد.

به او می گفتیم: حاج آقا، چرا این چوب  را می گذاری بغل دستت؟

می گفت: آخر پدر صلواتی ها! این اگر اینجا نباشد که شما خود مرا هم نمی گذارید اینجا باشم.

 

ابوالقاسم سرتختی

 

در عملیات بیت المقدس ۶؛ من در پست قناسه‌چی انجام وظیفه می کردم. مرا فرستادند پیش حاج آقا سر تختی که قبضه بگیرم. همه می دانستند که قبضۀ روسی خیلی خوش دست تر از کُره ای بود، اما حاج آقا به من قبضۀ کره ای داد.

هرچه گفتم: از آن روسی ها بده، زیر بار نرفت. دست آخر گفت: همین که هست. اگر نمی خواهی برو بگو ماموریتت را عوض کنند.

حاج آقا سرتختی گاهی آنقدر سرسخت می شد که حتی من هم درمقابلش کم می آوردم!

دیگر ناامید شدم و خواستم با همان کره ای بروم که ناگهان بچه ها شلوغ کردند. من هم سریع از فرصت استفاده کردم و بدون آن که متوجه شود، قناسه روسی را برداشتم و بردم گوشه ای قایم کردم.

صبح روز بعد که رفتم قبضه کره ای را تحویل بدهم، حاج آقا که قضیه را فهمیده بود گفت: حسن جان! آن قناسه روسی را بیاور!

من هم زیر بار نرفتم و گفتم: قول می دهم تا آن را صحیح و سالم نگه دارم.

 

***

 

البته تمام این حرف ها برای آن بود که حاج آقا سرتختی مهربان، دنبال آن بود که امکانات کمی که وجود داشت را مدیریت کند، وگرنه او رزمنده ها را همچون بچه های خودش دوست داشت.

ذکر این نکته هم لازم است که بعضی از همرزمانمان آنقدر محجوب و مأخوذ به حیا بودند که حتی وقتی پوتینشان پاره می شد هم درخواست تعویض نمی کردند. بعضی هایشان هم مرا می انداختند جلو تا با سربه‌سر گذاشتن با حاج آقا سرتختی بتوانم چیزی برایشان بگیرم…

 

 

 

Subscribe
Notify of
guest
3 دیدگاه‌ها
جدیدترین
قدیمی‌ترین نظرات بیشتر
Inline Feedbacks
مشاهده همه نظرات
حسن پنداسا
حسن پنداسا
2 ماه پیش

یاد باد، آن روزگاران یاد باد،
ایکاش برای لحظه ای هم که شده، میشد انروزها،
یعنی: حاج آقا سرسختی ( سرتختی) عزیز و بزرگوار و مهربان ، میشدو، آن چوب ترکه ای، اش. 🕊🕊💔🕊💔🕊💔🕊💔🕊😭😭🕊💔💔🕊😭🕊💔🕊😭