مرحله دوم عملیات کربلای ۵ ؛ به روایتِ برادر علی دانائی – قسمت ۱

خاطره شب بیست سوم دی‌ماه ١٣۶۵ مرحله دوم عملیات کربلای پنج

راوی : حاج علی دانائی

قسمت اول

 

علی دانائی

برای مرحله دوم عملیات کربلای پنج، به شلمچه؛ پشت دژ سمت غربی کانال پرورش ماهی رفتیم. وقتی از عرض یک کیلومتری کانال پرورش ماهی عبور کردیم، به سه راه شهادت رسیدیم. زمین آنقدر گلوله خورده بود که خاک آن مثل خاکستر شده بود. همین‌که از تویوتا  وانت ها پیاده شدیم دیدیم اطرافمان چندین ماشین سوخته است. از همان لحظه اول، تیربارهای دوشکا و تانک ها روی جاده سه راه شهادت قفل کرده بودند و گلوله هایشان می خورد کنار پاهایمان. سریع رفتیم پایین جاده که آب بود موضع گرفتیم. بعد از چند دقیقه وقتی تیراندازی دوشکاها قطع شد، روی جاده برگشتیم.

 

سمت چپ دژ، گردان های “میثم” و “شهادت” لشکر ٢٧ حضرت محمد رسول الله پدافند دژ بودند و سمت راست دژ هم گردان های لشکر ٢۵ کربلای استان مازندران پدافند بودند. ما (لشکر ١٠ حضرت سید الشهداء) گردان حضرت علی اکبر علیه السلام به فرماندهی حاج حمید تقی زاده، گروهان فتح به فرماندهی محسن آریاپور بودیم. ایشان از بچه های کرمانشاه بودند که به همراه یکی از دوستانشان بنام شهاب الدین خالصی از تیپ نبی اکرم صلی الله علیه و آله آمده بودند به لشکر ۱۰ حضرت سیدالشهدا و در نهایت، فرمانده گروهان فتح شده بودند.

ما در کنار بچه های گردان میثم قرار گرفتیم. قرار بود منطقه جلوی دژ که شامل جاده ارتباطی بین نهر جاسم با کانال های زوجی و کانال پرورش ماهی که آن منطقه در نهایت مقدمه گرفتن تنومه بصره می شد را مجدد بگیریم.

 

سه گردان شامل گردان مالک اشتر از لشکر ٢٧ حضرت رسول، گردان زهیر از لشکر ١٠ سیدالشهدا، و یک گردان از لشکر ٢۵ کربلا در دو روز قبل، بعد از گرفتن اولیه آن منطقه، به دلیل پاتک های شدید دشمن و… عقب نشینی کرده بودند (داستان آن قضایا در کتابی بنام گرای ٢٧٠ درجه نوشته احمد دهقان به صورت کامل آمده است) در این شب قرار شده بود با شناسایی یک یا دو شب قبل!!!، گردان حضرت علی اکبر علیه السلام مجددا در آن منطقه عملیات کند و جلوی پاتک های شدید دشمن را که داشت به دژ کانال پرورش ماهی فشار می آورد را بگیرد و از احتمال شکستن خطوط پدافند ما در کانال پرورش ماهی در روزهای آینده جلوگیری کند و اگر توانست در آن منطقه پدافند کند. باید توجه داشت اگر دشمن می توانست دژ پرورش ماهی را بگیرد یعنی عقب نشینی کل منطقه شلمچه و برگشتن به پشت آب گرفتگی مصنوعی قبل از عملیات که زحمات زیادی در گرفتن آن شده بود و این عملیات هم مثل عملیات کربلای ۴ می شد و جمهوری اسلامی حرفی برای ادامه جنگ نداشت.

 

 

گردان بصورت گروهان به گروهان طراحی عملیات را کرده بود:

  • گروهان نصر در مرحله اول غواص بودند و بعد از شهادت علیرضا آملی فرمانده گروهان و تعدادی از نیروهایش، جانشین گردان سید اعتصامی در آن شب، فرماندهی گروهان نصر را هم به عهده گرفت.
  • دسته ویژه به فرماندهی مسلم اسدی پشت سر ستون گروهان نصر حرکت کرد. آنها از سمت چپ از کناره دژ کانال پرورش ماهی از کنار گردان های میثم و شهادت گردان های ل ٢٧ گذشتند و به سمت ادامه دژ که دست دشمن بود رفتند.
  • ما (گروهان فتح) از دژ گذشتیم. اول به سمت تانک هایی که با نورافکن های روشن آن، سه راه شهادت و کل منطقه را زیر آتش می گرفتند رفتیم، اما بعد از مسافتی مسیرمان را تغییر داده و به سمت چپ به طرف جاده جاسم حرکت کردیم.
  • گروهان فجر به فرماندهی برادر علی ساسان نژاد در سمت راست ما در مسیر قرار گرفت.

(گروهان ها جداگانه و با فاصله های نسبتا زیاد و مختلف حرکت کردند و از احوال هم خبر نداشتند.)

مقداری از دژ فاصله گرفتیم. چند گلوله خمپاره در کنارمان خورد.

ترکش به پای یکی از نیروهایمان بنام محمدعلی عباسی که چهار فرزند هم داشت خورد و پایش لنگ می زد. به او گفتم برو در سنگر کمین و دیگر با ما ادامه نده. حدود ۱۰۰ الی ۱۵۰ متر جلوتر از دژ سنگرهای کمین بود که ایشان حرفم را گوش کرد و به سنگر کمین رفت.

ادامه مسیر دادیم…

یکی دو کیلومتر جلوتر رفتیم. ما در این مرحله با اینکه دسته یک بودیم، جای دسته سه قرار گرفتیم. شب مهتاب کامل بود و در حین حرکت بودیم که چند گلوله توپ فرانسوی که سوت هم نداشت کنار ستون منفجر شد. انگار دشمن با دوربین مادون قرمز ما را می دید و مرتب هر جایی که ستون می رفت همانجا را گلوله باران می کرد. چند گلوله نزدیک ستون گروهان، دسته دوم خورد و زمین مثل زلزله لرزید. فرمانده دسته مان حسین ظهوریان رفته بود سر ستون گروهان و من که مسئول گروه بودم شده بودم سر ستون دسته مان، محمد معارف وند هم که جانشین دسته بود آخرین نفر گروهان بود تا مواظب آخر ستون گروهان باشد.

ادامه مسیر دادیم…

مقداری جلوتر؛ پنج شش نفر از بچه های دسته دو بخاطر آن گلوله هایی که نزدیک ستون خورده بود افتاده بودند روی زمین و شهید شده بودند، یکی دو نفرشان هم مجروح افتاده بودند و داشتند به خودشان می پیچیدند چند نفر هم بالای سرشان بودند.

ما از کنار آنها در ادامه ستون عبور کردیم…

ده پانزده متر جلوتر؛ ستون نشست. محمد معارف وند آخر ستون بود و رسید جایی که بچه ها ریخته بودند زمین. شنیدم یکی فریاد می زد: امدادگر… امدادگر ….  آنجا محمد معارف وند رسیده بود به پیکر شهید برادر بزرگترش، حاجی مراد!!!

حاجی مراد متاهل بود و سه پسر داشت. همسرش یکی هم توی راه داشت. حاجی مراد در مرحله اول عملیات قبل از شروع مرحله دوم رفته بود مرخصی!!! صبح روز بیست و یکم دی ماه (شب قبل، نیمه شب از شلمچه مرحله اول عملیات آمده بودیم اردوگاه کوثر) از مرخصی آمد. او مرتب به من می گفت: کاش مرخصی نرفته بودم. خیلی حسرت می خورد که چرا عملیات را از دست داده. من هم دلداری اش می دادم که: کار که تمام نشده و مرحله های بعدی و…

اما حاجی مراد می گفت: نه! من چیزی را از دست دادم که منتظرش بودم.

انگار او معامله ای با خدا کرده بود و حالا در مرحله دوم عملیات به آن معامله اش با خدا رسیده بود.

برادران شهید معارف وند

مجید رضاییان سه روز قبل، در مرحله اول  عملیات، برادر کوچکترش و پسر عمه اش در همین گروهان شهید شده بودند (آن دو نفر در دسته ما و تیم بنده بودند) و یک برادر دیگرش هم در همان روز (بیستم دی ماه) در یکی از گردان های لشکر ٢٧ به شهادت رسیده بود. وقتی رسیدیم به اردوگاه کوثر رفت به برادر دیگرش سر بزند که متوجه شهادت آن یکی برادرش هم شد.

در این لحظه بین محمد معارف وند و مجید رضاییان (مسئول تیم ویژه) صحبتی می شود.

(نقل قول از دیگران) محمد به مجید می گوید: چکار کنم؟ پیکر برادرم را به عقب ببرم یا با نیروها بیایم جلو؟!!! و مجید می‌گوید: چند روز قبل، دو برادر و پسر عمه ام شهید شدند، اما برنگشتم و برای عملیات آمدم جلو!!! سریع تصمیم بگیر! وقت نیست! این لحظه؛ لحظه تصمیم است، درنگ جایز نیست!!!

وقتی ستون دوباره به حرکت می آید، بعد از دقایقی محمد معارف وند پیکر برادرش را گذاشت در همانجا بماند و به دنبال ستون نیرو ها، برای انجام اهداف متعالی شهدا که یکی از آنها برادرش هست، به جلو رفت…

 

از کنار یک تانک سوخته گذشتیم. حسین ظهوریان آمد سر ستون دسته خودمان. به او گفتم: من بروم سر ستون گروهان سر بزنم. او گفت: برو و سریع برگرد.

دیگر گلوله توپ و خمپاره نمی آمد. به سر ستون گروهان رسیدم. از کنار جاده جاسم گذشتیم که در ادامه آن جاده روزهای قبل توسط گریدر، خاکریز شده بود. با فاصله ده پانزده متری از جاده و خاکریز، یک ماشین جیپ دشمن که کاپوت آن بالا زده شده بود و انگار خراب بود قرار داشت. فرمانده گروهان؛ محسن آریانپور به یکی از بچه ها گفت: برو داخل ماشین را ببین تله نباشد. آن رزمنده (که نامش را یادم نیست) رفت دید ماشین واقعا خراب است.

من به سر جای خود برگشتم و حسین ظهوریان باز جلوی ستون رفت.

ما از کنار خاکریزی می گذشتیم که تازه بود و آثار آسفالت جاده روی آن بود؛ یعنی جاده را خاکریز کرده بودند. از کنار یک گریدر خودی که در روز های قبل خاکریز می زد و ظاهرا خراب شده بود گذشتیم. به عقب تر آمدم تا وضعیت نیروها را چک کنم. از کنار ابراهیم طالبی؛ مسئول تیم دوم و محمد مدیر روستا داشتم رد شدم. یک تکه از خاکریز، دوباره شد جاده و جلوتر باز خاکریز بود. در همین لحظه، به یکباره تیربار شلیکا دشمن شروع کرد به شلیک!!!  به سرعت و یک‌ضرب گلوله رسام می زد. روی زمین خوابیدیم. انگار آن شلیکا روی یک خودرو نصب بود  و فرصت تکان خوردن نمی داد. من بغل محمد مدیر روستا بودم و ابراهیم طالبی جلوی او بود. در همین لحظه محمد مدیر روستا به من گفت علی، ابراهیم شهید شد در حالیکه یک آخ هم نگفته بود.!!!  روحش شاد.

شهید محمد ابراهیم طالبی

سید مسعود بنى هاشمی از بچه های مسجد جامع گوهردشت در دسته جلویی ما بود. یک گلوله رسام خورد به کوله آرپی‌جی او و آتش گرفت. او هم روی زمین غلط می خورد و فریاد می زد: سوختم… سوختم… دستۀ کوله اش را با بند پوتین، روی شانه هایش بسته بود تا در حرکت و دویدن، کمتر تکان بخورد، هر کاری می کرد نمی توانست کوله را از خودش جدا کند. خطرناک بود. هر لحظه ممکن بود منفجر شود. از من دور بود. بلند فریاد زدم: یکی بره کمکش. در همین لحظه یکی از بچه ها که نزدیک بود بلند شد پرید و با سر نیزه آن بند پوتین ها را پاره کرد و کوله را انداخت توی چاله آب باران که آنجا بود و کوله خاموش شد. او هم ساکت شد، ولی تیربار شلیکا اصلا قطع نمی شد.

یکی از بچه ها بنام مصطفی حقیقی (که اهل تهران بود؛ ۱۶ سال بیشتر نداشت، اما بسیار شجاع بود و در مرحله اول غوغایی کرد) یک گلوله خورد به سفید ران و یک گلوله به گلویش خورد. در همان حال به دوستش برادر گروسی وصیت می کرد و  می گفت: کارم تمام است. من شهید می شوم. دوستش می گفت: نه تحمل کن می برمت عقب و….  اما مصطفی حقیقی اشهدش را گفت و شهید شد. گروسی هم بی تاب شده بود و فریاد می زد: انتقام خونت رو می گیرم…

بیش از نیمی از نیروهای گروهان قبل از شروع تیراندازی رفته بودند آنطرف جاده ای که جلوتر آن خاکریز شده بود. دسته ما و چند نفر از بچه‌های دسته جلویی هم این طرف جاده و خاکریز مانده بودیم.

(شهادت شهید طالبی، شهید حقیقی و بنی هاشمی تقریبا همزمان بود.)

شهید مصطفی حقیقی

در همین حین؛ جانشین گروهان برادر عصمت پناه و برادر شهاب الدین خالصی آمدند سراغ ما و گفتند: بلند شوید بیایید اینطرف جاده. ما هم در همان غوغای تیراندازی بلند شدیم و گفتم: بچه ها همه با هم برویم آنطرف جاده. در همان لحظه هم برادر عصمت پناه و هم برادر شهاب خالصی گلوله خوردند، افتادند زمین و شهید شدند. ( برادر عصمت پناه بیان بسیار شیوایی داشت و برای بچه های گروهان سخنرانی می کرد. یادم هست یکی از جمله هایی که می فرمود این بود: همه ما نیرو ها و لشکرها حکم ذوالفقار حیدر در دست امام خمینی هستیم که از اجزاء مختلفی تشکیل شده‌است: قسمتی قلاف، قسمتی دسته شمشیر، قسمتی تیغه شمشیر و قسمتی لبه تیز تیغه شمشیر. ما نیرو های خط شکن حکم لبه تیز تیغه شمشیر حیدر را داریم.)

شهید محمد حسین عصمت پناه
شهید شهاب الدین خالصی

ما رفتیم جلو پشت خاکریز و شروع به تیراندازی کردیم. در همین حین گروسی (که دوست و بچه محلش شهید شده بود) و آرپی جی زن بود رفت بالای خاکریز و به سمت تیربار دشمن، موشک آرپی جی ٧ شلیک کرد. با عجله زد و نتوانست تیربار را بزند. در یک لحظه یک تیربار دشمن، شد پنج شش تیربار! و از جهت های مختلف ما را می زدند. در همین حین صدای محمد معارف وند را شنیدم که داشت با صدای بلند مرا صدا می زد. من هم جواب دادم.

گفت: سالمی؟!

من هم گفتم: بله سالم هستم.

او از کنار من رد شد و جلوتر رفت. من به تیربارچی (که اهل تهران بود و نامش را به یاد ندارمیادم) گفتم: برو کنار، تیربار را به من بده.

او همین که کنار آمد، با دیدن جای گلوله‌ روی صورتش، فهمیدم که به خاطر مجروحیتش نمی تواند تیراندازی کند. چفیه گردنم را باز کردم و داشتم روی صورتش را می بستم که یک گلوله خورد به سینه اش. یک آهی کشید و افتاد در آغوشم. گذاشتمش زمین تا تیربار را بردارم و شروع به تیر اندازی کنم که در همین لحظه حسین ظهوریان که جلوتر بود پیش من آمد و گفت: این بی سیم ( تلفن کن) را بگیر و مواظب بچه ها باش تا من برم سراغ این تیربار که ول کن نیست!!!

همین که او از خاکریز پرید آنطرف و اسلحه کلاشنیکف از روی دوشش برداشت و داشت می رفت به سمت تیربار دشمن، من از پهلو تیر خوردم. خواستم حسین ظهوریان را صدا کنم که: نرو، برگرد!!! اما فقط یک صدای ضعیف از دهانم درآمد و خیلی آهسته و نیم بند گفتم: «حسین» و او رفت که رفت که رفت که رفت…

شهید حسین ظهوریان

من هم انگار خشک شده بودم و تکان نمی خوردم. در همین حین یک گلوله دیگر خوردم و به دنبال آن، از بالای خاکریز قل خوردم آمدم پایین. از درد به خود می پیچیدم که از بالای خاکریز به سمت سرم شلیک شد و چون سرم تکان می خورد گلوله، به گوشه لب و دندان ها و فک پایینم خورد.

در همین حین صادق پور جانشین دسته دو داد زد: دشمن از پشت خاکریز  آمده دارد نارنجک می اندازد، بچه ها شما هم نارنجک بیندازید. من هم در همان حالت درد و پیچیدن در خودم، دنبال جیب نارنجک می گشتم تا نارنجک در بیاورم و به پشت خاکریز پرت کنم. در همان حال، برادر محمدعلی عباسی را دیدم که آمده بود آنجا و داشت نارنجک پرت می کرد که گلوله به سینه اش خورد و شهید شد. با اینکه در اول ستون کشی به او گفتم: تو مجروح هستی دیگر نیا جلو، با همان پای مجروح، لنگ لنگان خودش را رسانده بود به بقیه بچه ها و به این شکل شهید و جاودانه شد.

در همین لحظه صدای فرمانده گروهان را شنیدم که داشت بلند می گفت: هر کدام از بچه‌ها که می تواند، عقب نشینی کند. خودش هم در حالی که روی سینه اش خون‌آلود بود و مجروح شده بود با دو سه نفر از بچه‌ها داشت به سمت عقب می رفت.

من سعی کردم اسلحه را ستون خود کنم و بلند شوم که وقتی  آنها رسیدند به من، یکی از آنها کمکم کند و همراهشان به عقب برگردم. در تلاش بودم که یک گلوله دیگر آمد خورد به بالای پنجه پای راستم و از کنار پاشنه پایم در آمد و من به حالت سجده روی زمین افتادم. احساس کردم چند نفر از روی من پریدند و عبور کردند و من در همان حالت سجده بی‌هوش شدم…

 

مرحله دوم عملیات کربلای ۵ ؛ به روایتِ برادر علی دانائی – قسمت ۲

مرحله دوم عملیات کربلای ۵ ؛ به روایتِ برادر علی دانائی – قسمت ۳