هوای جبهه در سر…

شهید علی اسفندیاری

به روایت پدر و مادر شهید

(بر اساس مصاحبه خادمان سایت گردان علی اکبر(ع) با خانواده شهید؛ مهرماه ۱۳۹۹)

 

علی را مدتی بود که گذاشته بودیم پیش یک نفر تا کار کند، اما چیزی نگذشت که صاحبکارش گفت: پسرتان اصلا به فکر کار کردن نیست. او فقط به فکر رفتن به جبهه است.

راست می گفت…

علی در سر هوای جبهه داشت و ما هم هر چه کردیم نتوانستیم مانعش شویم.

هر شرطی پیش پایش گذاشتیم، قبول کرد… هر مانعی که برایش تراشیدیم، عبور کرد…

او راهش را انتخاب کرده بود.

 

چون می دانست دلمان به رفتنش رضا نیست، همیشه بی سر و صدا می رفت.

هر زمان که عازم جبهه بود، از شب قبل، ساکش را جایی در حیاط، مخفی می کرد و نیمه شب، بی آن که بیدارمان کند، روی در می نوشت: «من رفتم»

و می رفت…

 

پدر و مادر شهید علی اسفندیاری

 

مجروح که شده بود، گفتیم: علی جان، دیگر بمان. تو دِینت را ادا کردی.

چهره اش را غم می گرفت و می گفت: همرزمانم بروند شهید شوند و من بایستم نگاهشان کنم؟!…  نه! نمی توانم!

به خاطر جراحتش، ۲۸ روز مرخصی داشت. ۲ روزش را ماند، بقیه اش را رفت جبهه…

 

علی را بعد از شهادتش تازه شناختیم…

او با آنکه سن و سالی نداشت، اما خوب توانست اوضاع و شرایط را درک کند.

امثال علی اگر نبودند، معلوم نبود وضعیت کشورمان چگونه شود.

او مایه افتخارمان شد.

حالا اگرچه دلتنگش هستیم، اما راضی هستیم به رضای خدای علی…