برگ هایی از دفترچه خاطرات جبهه

راوی : محمدباقر گشانی

 

محمدباقر گشانی
  • لشکریان مهمان نواز

یک هفته مانده بود به پایان پاییز ۱۳۶۵ که به همراه برادران حشمت الله یوسفی، اکبر فریدونی، فرمان یوسفی، ابوالحسن کوهکن و برادران ایرج و قاسم خزایی، لبیک گویان به فرمان امام عزیز، از باختران رهسپار خطه لاله گون جنوب گشتیم.

یکروز در اندیمشک بودیم و عصرهنگام، به مقر تیپ ۲۹ نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رفتیم و شب را هم آنجا گذراندیم.

صبح روز بعد، برای استقرار و خدمت به لشکر ۱۰ سیدالشهدا در حوالی اهواز رفتیم و آنجا با برخوردی مافوق برادری و اخوت از جانب آنها مواجه شدیم. از درب انتظامات داخل گشتیم و سراغ گردان حضرت علی اکبر علیه السلام را گرفتیم. محل استقرار را پیدا کردیم. برادران عزیز تهرانی و کرجی، ما را به گرمی پذیرفتند و چون وضعیت جا و محل اسکانمان مشخص نبود، چند شبی مهمان برادران دسته یک گروهان فتح شدیم.

روز اول؛ برادر مجید رضائیان را به ما معرفی کردند. ایشان هم ما را به چادر گروهان برد و رسته هایمان را مشخص کرد. از روز بعد بعنوان تیم ویژه گروهان فتح به فرماندهی برادر رضائیان شروع به کار کردیم. هر صبح به صبحگاه می رفتیم و تمرینات آمادگی جسمانی  را  انجام می دادیم. اولین تمرین را به مربیگری برادر عزیز حشمت الله یوسفی انجام دادیم.

بعد از تمرین، چادر کهنه ای  را سرهم و چادرمان را سرپا کردیم. چادری متشکل از برادران: ابوالحسن کوهکن، ایرج خزایی، مهدی زادسر، علیزاده، اکبر فریدونی، فرمان یوسفی، قاسم خزایی، حشمت الله یوسفی، محمدباقر گشانی، محرمعلی نجفی، محمدرضا اسدی، یعقوبی، خوشبخت، حسن اجاقی، محمدمهدی احمدی و چند تن دیگر…

گروه به سرپرستی برادر عزیز، مقاوم و متقی؛ مجید رضائیان آغاز به کار کرد.

برنامه معنوی در حد بسیار مطلوب و خوب بود. برادران، نماز مغرب و عشا و صبح را به جماعت و در حسینیه گردان به امامت حاج آقا محمدجواد اسماعیلی کاشانی اقامه می کردند. نماز ظهر هم به دلایل امنیتی، درون چادر به امامت یکی از برادران یا روحانی دعوت شده اقامه می شد.

مرحوم حجت الاسلام والمسلمین اسماعیلی – روحانی گردان علی اکبر

هنگام غذا یکی از برادران دعای سفره را می خواند و سپس همگی با نام خدا شروع به صرف غذا می نمودیم. پس از صرف غذا هم هرکدام دعایی می کردیم و دیگران آمین می گفتند.

شب ها پیش از خواب، برادران به اتفاق هم سوره واقعه را تلاوت می کردند.

نیمه های شب نیز شاهد نماز شب خواندن مخلصانه و متواضعانۀ برادران، بدون هرگونه ریا و تظاهر بودیم.

روزها اغلب مشغول دیدن آموزشهای مخصوص و بدنسازی بودیم که به ما اطلاع دادند باید برای عملیات کربلای ۴ آماده شویم. شوق عجیبی برادران را فرا گرفت و انتظارها به سر آمد.

 

  • شبهای طلایی

به منظور شرکت در عملیات کربلای ۴، شب هنگام؛ با کامیونهای کمپرسی به مقصد خرمشهر حرکت کردیم. دو شب در خرمشهر بودیم. دو شب طلایی که ارزشش از تمام شبهای عمرم تا آن لحظه، بیشتر بود.

برادران از خود بی خود شده بودند، خدایی شده بودند… دنیا و ظواهر فریبنده اش، در نظرشان هیچ ارزشی نداشت و وجودشان را الله گرفته بود… آنها تداعی گر حماسه های سپاه صدر اسلام بودند، گویی در سرزمین نینوا بودیم و آن برادران هم یاران باوفای اباعبدالله الحسین هستند. ایمان و روحیۀ یاران خمینی چنان بالا بود که قلم در وصف آن قاصر است.

شب عملیات رسید…

لشکرهای دیگر عمل کردند و جزایر ام الرصاص عراق در هم شکستند، ولی لشکر ما به دلایلی وارد عمل نشد و مجددا ساعت ۳.۵ بامداد به اردوگاه کوثر در اهواز بازگشتیم. برادران در طی راه، سختیهای فراوانی کشیدند اما در کمال صبر و استقامت تحمل کردند و نه تنها کوچکترین خللی در روحیه شان بوجود نیامد، بلکه عزمشان در رزم با کفر، جزم تر شد و آماده تر از قبل، شروع به فعالیت کردند برای نبردی بی امان به یاری الله.

برادران همانطور که در اردوگاه، خود را مهیای عملیات می کردند، گاهی اگر فرصتی دست می داد، بازی هم می کردند.

زو بازی میان بچه ها رواج داشت و هنوز صحنۀ بازی شهیدان مهدی رضاییان، مسعود فرشادی، حشمت الله یوسفی، فرمان یوسفی، اکبر فریدونی، علی زاده، اربابی و… جلوی دیدگانم است.

از راست:
شهید مسعود فرشادی – جانباز مجید رضاییان – شهید مهدی رضاییان

در مدتی که بعد از عملیات کربلای ۴ در اردوگاه کوثر بودیم، آموزشهای سلاحهای دوشگا، خمپاره، پدافند ۱۴.۵میلی متری دولول و تک لول را دیدیم که بعدها مورد استفاده واقع شد.

 

 

  • بلاجویانِ دشت کربلایی

یک هفته به عملیات کربلای ۵ مانده بود که برادر محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در صبحگاه مشترک لشکر حضور یافت و سخنانی ایراد فرمود و با اشاره به عملیات عظیم پیش رو و نقش لشکر ۱۰ سیدالشهدا در آن، گفت: ان‌شاءالله برای نبرد و مبارزه‌ای بی امان با دشمن کافر خود را آماده کنیم. رزمندگان هم با فریاد تکبیرشان، ندای او را لبیک گفتند.

بعد از صبحگاه مشترک، از شوق عملیات، به اتفاق برادران دیگر، تا محل چادرمان دویدیم…

طی اقامت در اردوگاه کوثر؛ فرماندهی گروهان را برادر محسن آریانپور به عهده داشت که به حق از نخبه های تقوی و فضیلت و اسوه های شجاعت و ایثار بود.

گاهی بچه های چادر، مهمانی می دادند و برادر آریانپور هم در کمال خلوص در جمعمان حاضر می شد. زحمت اصلی برگزاری مهمانی را هم معمولا شهید حشمت الله یوسفی متقبل می شد.

یک روز هم با برادران چادر گروهان ازجمله شهید شهاب خالصی و برادر محسن آریانپور فوتبال گل کوچک بازی کردیم… یاد دویدن با پای برهنه در رمل های اردوگاه به خیر… چه لحظات شیرین و با صفایی بود. همه بچه های گروهان و گردان، عزیز، مومن و بسیجی به تمام معنا بودند آنچنان که درباره هر یک از آنها چندین جلد کتاب می توان نوشت…

شهید شهاب الدین خالصی

یاد اخلاص برادر تاجیک که در لابلای شوخیهایش نهفته بود، به خیر…

یاد ایثار شهید داوود محسنی

یاد تواضع و اخلاص شهید محسن ایوبی

یاد مهر و اخوت شهیدان نجفی، علی زاده و…

یاد محبت و برادری مرحوم حاج آقا اسماعیلی

یاد عشق و سوزی که در صدای سید حاتمی بود به خیر… او دسته به دسته و گروهان به گروهان می رفت و به یاد شهدا مداحی می کرد.

عشق به ائمه معصومین بخصوص ابا عبدالله علیه السلام در دلهای همه موج می زد.

برادر حسن اجاقی که در یکی از عملیاتها تقریبا بدنش نیمه فلج و یک چشمش مصنوعی بود و با این وضعیت، باز هم به جبهه می آمد، انسان را منقلب می کرد و تحت تاثیر قرار می داد.

برادر میرعلی با وجود آنکه یک دستش قطع شده بود، در عملیات شرکت کرد.

ایثار این برادران را هیچکس نمی تواند به رشته تحریر درآورد.

شهید داوود محسنی
شهید محسن ایوبی

 

  • نبرد بی امان

در اردوگاه بودیم که یکروز مسئول دسته مان برادر مجید رضائیان ما را در جریان گذاشت و فرمود: باید خود را برای عملیات مهیا کنیم. به دنبال آن، برایمان کلاسهای یادآوری آموزش و تاکتیک و گشت و رزم شبانه تدارک دیدند. همچنین کلاس انتقال تجربه برگزار شد که توسط برادر آریانپور اداره می شد.

روز چهارشنبه به ما گفتند که برای رفتن و به خط زدن آماده باشیم.

برادران، همه آماده شدند و در محوطه پشت چادر، شروع کردند به پاک کردن و روغن کاری اسلحه ها. ساعت حدود چهار و نیم بود که ماشینها جهت بردن نیروها آمدند. برادران وضو گرفتند و نماز مغرب و عشا را روی خاک خدا اقامه کردند. بعد هم برای خوردن غذا، به همراه برادران دسته، دور قابلمه جمع شدیم و مستقیم از درون قابلمه غذا را که مقداری برنج بود، خوردیم. منظره جالبی بود.

سپس سوار کامیون کمپرسی شدیم. هیچکس از منطقه عملیاتی خبرنداشت و به ما فقط گفتند که حدود ۴۰۰کیلومتر تا آنجا راه است.

بالاخره شب پنج شنبه حرکت کردیم و شب‌هنگام به منطقۀ شلمچه رسیدیم. نماز را در دشت آنجا خواندیم و وقتی خورشید طلوع کرد آنجا در درون کانال هر ۱۰ یا ۱۲ نفر با گونیهایی که وجود داشت برای خودشان سنگری جهت استراحت درست کردند. من به اتفاق برادر حشمت و اسدی و خوشبخت و نجفی و یعقوبی در محدوده‌ای تقریبا به اندازه ۱۶متر از این کانال بودیم. روز را استراحت کردیم چون شب قبل در راه و خسته بودیم. ساعت حدود ۶ یا ۷ بود که برادر رضائیان از بنده و برادر یوسفی خواستند که برویم یک جعبه نانجک برای بچه ها بیاوریم. ماهم اطاعت کردیم.

بعد از توزیع نارنجکها، برادر رضائیان ما را نسبت به نقشه عملیاتی توجیه کرد، به اینصورت که می بایست ابتدا غواصها  و تخریبچی‌ها عمل کنند، سپس گردان حضرت علی اکبر که ما اولین گروهان عمل کننده آن بودیم عمل کنیم و خاکریزهای دشمن را یکی پس از دیگری به یاری الله در هم کوبیم.

شب بود که حدود ۴الی ۵ کیلومتر حرکت کردیم تا به پشت اسکله رسیدیم. جلوی اسکله، دریاچه ای بود که در آن یک آبراه بود که ارتش کفر تا اواسط آن آبراه دو خاکریز موازی جهت استقرار سنگرهای کمین احداث کرده بود.

ابتدا گردان غواصی به خط زدند و تمام موانع (میدان وسیع مین و سیم خاردار و سنگرهای کمین) را خنثی کردند، برادران تخریبچی معبرهایی را برای عبور نیروها و قایقهای رزمندگان اسلام باز کردند و غواصها با رسیدن به اولین خاکریز و لجمن دشمن درگیر شده و خط را شکستند. ما که درون قایقها آماده حرکت به سمت مواضع دشمن بودیم، شاهد عنایات خدا در آن منطقه بودیم. شاید ۱۰۰ خمپاره به اطراف ما اصابت کرد که بعضی از آنها به فاصله ۱۰ الی ۲۰ متری اطراف قایقها اصابت کرد و عمل نکرد و بسیجانی که درون قایق ها بودند همگی در سطحی عالی از روحیه و در حال ذکر و تسبیح خدای سبحان و توسل به ائمه و مدد جستن از آنان بودند.

حدود چهار ساعت درون قایقها منتظر دستور بودیم. در این مدت برادر محسن آریانپور همچون شیری در دل شب آماده رویارویی با خصم می شد و مرتب به برادران یادآوری می نمود که ذکر خدا و توسل به ائمه را فراموش نکنند.

شهید حشمت می گفت: احساس می کنم تمام اسلام  در مقابل تمام کفر در این نقطه ایستاده و تقابل می کنند.

بالاخره سکوت نیروها با علامت چراغ سبز غواصان که همچون مجاهدان و یاران اباعبدالله الحسین علیه السلام بر یزیدیان تاخته بودند، اولین خطوط استراتژیک غیر قابل نفوذ دشمن بعثی را همچون شیر، شکسته و دشمن را تار و مار کرده بودند، داده شد و ما از میان آبراه با قایقها به سمت مواضع حرکت کردیم و در این راه، برادران راهنمای غواص را با روحیه ای عالی بر سر خاکریزهای آبراه مشاهده کردیم. گروهی از این برادران که پیروزمندانه وظیفه خود را به نحو احسن و اکمل انجام داده بودند، شنا کنان می آمدند و رجزهایی در عشق و علاقه به امام حسین علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها قرائت می نمودند.

ما با قایق، آبراه را طی کرده و به سوی خاکریز و خط شکسته شده دشمن حرکت کردیم. از معبری که تخریبچی ها بازکرده بودند عبور کردیم، ولی سیم خاردار به پروانه قایق ما پیچید و قایق متوقف شد.

بعد از رفع مشکل توسط قایقران و برادر مجید رضائیان به حرکت خود ادامه دادیم. در ساحل خط عراق در ب مرکزی (اصطلاحا حد گردان حضرت علی اکبر هفت ب هر کدام به طول ۳۰۰متر مجموعا ۲۱۰۰متر) پیاده شدیم. با سازماندهی فرماندهان از جناین باید خطوط ب شکل را از لوث بعثی های متجاوز می گرفتیم که با تفضل الهی این مهم در کمتر از یک ساعت  انجام شد و دشمن پا به فرار گذاشت. تعدادی از نیروهای دشمن به هلاکت رسیده واستحکامات ب شکل دوم هم به تصرف رزمندگان اسلام در آمد. به سوی سومین خاکریز دشمن حرکت کردیم. با وجود آتش سنگین تیربارها و کالیبرهای دشمن، بچه ها به یاری خداوند، به سرعت به خاکریز سوم دشمن رسیدند و آنجا هم تصرف شد. همانجا جهت پدافند مواضع فتح شده، سازماندهی شدیم. دسته ویژه به دو تیم تقسیم شد: بنده به همراه شهید حشمت الله یوسفی و مجید رضاییان بهمراه دسته ۲ گروهان فتح در خاکریز سوم دشمن مستقر و بقیه برادران به خاکریز دوم و اول رفتند. من و حشمت شروع کردیم به کندن سنگر تعجیلی به ابعاد ۹۰در ۵۰ سانتی متر. نماز صبح را هم با تیمم و در حال حرکت اقامه کردیم.

در مقابل خاکریزهایی که ما در آن مستقر بودیم، یگانهای زرهی دشمن که قصد پاتک به سر پوکشان زده بود! آرام آرام جلو می آمدند.

البته ما هم آمادگی مقابله داشتیم؛ حدود دوازده موشک آرپی‌جی در اختیار بنده و برادر یوسفی بود. مهمات و سلاح آرپی‌جی و خمپاره و مهماتش که غنیمت گرفته بودیم زیاد بود. یک خمپاره ۶۰ میلی متری چریکی که در آنجا بود بوسیله برادر حقیقی شروع به آتش ریختن روی تانکهای دشمن کرد و رعب عجیبی آنها را فرا گرفت که باعث شد خیلی سریع عقب کشیدند. خدمه های تانکها پیاده شدند و پا به فرارگذاشتند. در آن لحظه شاهد فرار جیپ فرماندهی بعثیها بودیم و آخرین مقاومت دشمن در هم شکسته شد.

سپس فرمانده گروهان به بنده، حشمت الله یوسفی، حسین ظهوریان و یک برادر تیر بارچی ماموریت تعقیب دشمن در حال فرار را داد. ما جلو رفتیم و سپس در جلوی خاکریزهای دشمن توقف کردیم و با آتش آرپی‌جی وکلاش و تیربار گرینوف و موشک ضد نفرات، نیروهای در حال فرار دشمن را با قدرت و اتکاء به الله زیر آتش گرفتیم و با موفقیت کامل ماموریت را به اتمام رساندیم و به موقعیت خاکریز سوم فتح شده دشمن برگشتیم.

ساعت ۱۲ظهر بود…

مهیای اقامه نماز شدیم.

در این لحظه برادر زادسر از خاکریزهای اول و دوم آمد و ضمن خسته نباشید و حال و احوال، خبر سلامتی بچه های دسته ویژه را داد و بسیار خوشحالمان کرد.

مزدوران بعثی که از هر نقطه در منطقه وسیع عملیاتی شلمچه مورد تهاجم بی امان رزمندگان اسلام قرارگرفته بودند، مذبوحانه، بی هدف و گیج، آتش می ریختند و از انواع و اقسام سلاحها و خمپاره های زمانی استفاده می کردند و خنده دار اینکه بدبختها از شدت و وحشت و رعبی که از سپاه اسلام داشتند در روز روشن از منور استفاده می کردند.

ظهر بعد از نماز املا را آردند و بچه ها صرف کردند. (بچه ها به ناهار و جیره جنگی به مزاح “املا” می گفتند.)

بالاخره شب شد…

بوی تعفن اجساد دشمن، آزاردهنده بود. بچه ها آنها را درون کانال گذاشتند و رویشان خاک ریختند.

شب که شد، بنده به اتفاق برادر عزیز حشمت الله یوسفی بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء، اولین پست نگهبانی از ساعت۶:۳۰ الی ۸:۳۰ را بعهده گرفتیم. عراقیها وحشت زده، لحظه ای چراغشان (منورها) خاموش نمی شد و دیوانه وار و گیج با تیربارهای دوشکا و گرینوف با تیر رسام، بی هدف آتش می ریختند و ما آن دو ساعت، شاهد درگیری شدید گردان امام سجاد علیه السلام با دشمن در جناح چپ خود بودیم. در اولین لحظات، تمام مواضع دشمن به آتش کشیده شد و ما جز شکر و ثنای خدای متعال از دستمان بر نمی‌آمد.

شعله حاصل از انفجار انبار مهمات دشمن، ساعتها منطقه را روشن کرده بود.

نگهبانی ما تمام شد و پاسبخش که برادر ظهوریان بود وظیفه تعویض پست های نگهبانی را بعهده داشت. نگهبان‌های بعد از ما: برادران خالصی و احمدی بودند. من و برادر یوسفی هم جهت استراحت به سنگر بسیار کوچکی که داشتیم رفتیم و تا صبح به حالت نشسته و در جوار هم خوابیدیم.

ساعت ۵:۳۰ صبح برادر ظهوریان ما را جهت نگهبانی بیدار کرد و بعد از آنکه ما پست را از برادر مسعود فرشادی و مهدی رضائیان تحویل گرفتیم، خداحافظی کرد و رفت…

صبح شد که واقعه ای تکان دهنده رخ داد!

مطلع شدیم که برادر مهدی رضائیان به اتفاق پسرعمه اش مسعود فرشادی بعد از آنکه نگهبانی شان تمام شد و خوابیدند، خمپاره‌ای جلوی سنگرشان اصابت کرد و هر دو به شهادت رسیدند. مهدی رضائیان حسین وار شهید شده بود و سر از پیکرش جدا گشته بود.

خبر شهادت برادر و پسرعمه به برادر مجید رضائیان رسید. الله اکبر… الله اکبر از اینهمه ایثار، صبر، ایمان و تقوی…

وقتی برادر مجید رضاییان بر پیکر پاک و بی سر برادرش حاضر می شود، بدون اینکه صبر خود را از دست بدهد، بر گلوی بردار بوسه می زند و آرپی‌جی او را برمی دارد. هر چه به ایشان می گویند به اتفاق پیکر برادر، برگردد پشت خط، برنمی گردد و می ماند تا پرچمدار برادر باشد.

وقتی ایشان سلاح برادرش را به سنگرمان آورد، ما به شدت منقلب و متاثر شده بودیم و به جای اینکه ما به ایشان روحیه بدهیم ایشان به ما روحیه می داد.

اسلحه برادرش را گرفتیم و خاک و غبارش را زدودیم. شرمنده و خجل بودیم و غبطه می خوردیم به کوه استواری که مقابلمان ایستاده بود.

جانباز مجید رضاییان و برادر و پسرعمۀ شهیدش

به پیشنهاد برادر یوسفی، سنگرمان را با بیل کوچکی که در آنجا بود، بزرگتر و امن تر کردیم و برای این کار، از انبار تدارکات دشمن استفاده کردیم.

برادر یوسفی جهت گذشتن از سطح خاکریز، از تاکتیک ویژه ای استفاده کرد و همچون یلی توانا این کار را سریع انجام داد. بعد یک تکه ایرانیت آوردیم و بالای سنگر گذاشتیم. بالای آن را نیز با خاک و سپس گونی پر از خاک پوشاندیم. این کار را بیشتر بخاطر امن ماندن از خمپاره های زمانی که به دو متری پشت و جلوی خاکریز ما می خورد انجام دادیم. شاید ۱۰ الی ۱۲ گلوله آمد اما با عنایت خداوند، کوچکترین ترکشی جز خاک، به سوی بچه ها  نمی آمد. یک موشک مینی کاتیوشا به یک متری بچه ها در درون کانال اصابت کرد، ولی آن هم با عنایت خداوند، عمل نکرد و فقط ۵۰سانتی متر زمین را شکافت و متوقف شد.

غنیمتهایی که از دشمن گرفته شد عبارت بود از انواع سلاحها از قبیل: آرپی‌جی هفت و یازده، خمپاره ۶۰،۸۰و۱۲۰ میلی متری، تیربار، کلاش، مهمات، پدافند هوایی و چندین تانک، نفربر و جیپ فرماندهی موتورهای برق و… به مقادیر بسیار زیاد. همچنین دو گروهان از دشمن به اسارت درآمدند که بسیار زبون و درمانده و نادم به نظر می رسیدند. روحیه بچه ها با اینکه حدود ۴۸ ساعت از عملیات می گذشت و طبیعتا خسته بودند، بسیار بالا بود طوری که می توان گفت مثل ساعت اول عملیات جهت هر ماموریتی آماده و مهیا بودند.

فعالیت عزیزان جهادگر؛ این سنگرسازان بی سنگر، که در خط مقدم زیر آتش مستقیم دشمن با لودر اقدام به احداث  جاده و خاکریز نفرات و ادوات رزهی و تثبیت استحکامات سپاه اسلام می کردند و در جنگ های جهان، بی نظیر بود، ستودنی و در حد اعلای ایثار و شهامت بود.

 

 

  • با وضو وارد شوید…

حدود ساعت ۳ الی ۴ بود که به ما گفتند جهت تحویل خط به نیروهای تازه نفس آماده باشیم. پس از تحویل، پیاده به سمت اسکله رفتیم و آنجا با قایق به عقب منطقه عملیاتی منتقل شدیم و از آنجا با ماشین به اردوگاه لشکر در حوالی اهواز رفتیم. شب خوابیدیم. صبح که شد به نیروها جهت انجام امورات شخصی مرخصی شهری دادند که من بهمراه برادر اکبر فریدونی با اتوبوس به اهواز رفتیم و گشتی در شهر زدیم. نان داغ و خوشمزه ای هم گرفتیم، میل کردیم و به اردوگاه بازگشتیم.

شهید اکبر فریدونی

بعد از ظهر همان روز جهت استحمام به حمام صحرایی لشکر رفتیم. سپس با اتوبوس به سمت شرق منطقه عملیاتی شلمچه حرکت کردیم و شب را در سنگرهای کنار جاده خاکی خوابیدیم.

صبح آن‌روز حاج بخشی که تبلیغات لشکر حضرت رسول صلی علی علیه وآله بود را دیدیم. با او حال و احوال کردیم. او نیز هدیه ای به هر یک از بچه ها داد (به گمانم شکلات بود).

سنگر ما کنار معراج الشهدا بود؛ مکان مقدسی که صدها تن از شیفتگان زیارت و انصار اباعبداالله الحسین علیه السلام در آن  آرمیده و به کمال سعادت رسیده بودند.

خدایا! ایثار این عزیزان و اخلاص و ایمانشان سبب نزول عنایتت در جبهه ها گردیده بود.

پروردگارا! ما را توفیق ده که شهدا از ما راضی باشند.

روی درب آن مکان مقدس نوشته بود “با وضو وارد شوید.”

اینان؛ آیات مجسم قرآن بودند. عزیزانی که خانه و فرزند و پدر و مادر و بطور کلی دنیا را سه طلاقه کرده بودند و عاشقانه در کربلای حسینی ایران حضور یافته و در این راه با کمال رضایت و خوشحالی به فوز عظمای شهادت نائل گردیده و به لقاء دوست شتافته بودند.

 

 

  • سبکبالان خرامیدند و رفتند…

بعد از نماز و ناهار، جهت انجام مرحله دوم عملیات کربلای ۵ در عمق خاک دشمن با کامیون به خط دوم رزمندگان اسلام منتقل شدیم و در حال استراحت ولی آماده جهت انجام ماموریت بودیم. ساعت ۳الی ۴ شاهد پرواز شیردلان هوانیروز بودیم؛ این یلان پرتوان، مردان خدا و پولاد پیکرانی که همچون ابابیل با سنگ های سجیلشان لحظه ای به خصم زبون اجازه آرامش و راحتی خیال نمی دادند. دیدن این حماسه سازان آسمان، روحیه ما را فزونتر کرد.

داخل کانالهایی که ما آماده باش بودیم، بچه های مخابرات و ادوات لشکر امام رضا علیه السلام بودند که از ما پذیرایی کردند.

باغروب آفتاب، بچه ها وضو ساختند و نماز را اقامه کردند.

پس از حدود نیم ساعت، به قرار گاه تاکتیکی گردان علی اکبر(ع) رسیدیم. بچه ها درون کانالها منتظر فرمان فرماندهان شیردل گردان بودند. شام مختصری به نیروها دادند و با تویوتا به سمت خطوط دشمن اعزام شدیم. روحیه عالی بچه ها و ذکر پروردگار و توسل و استعانت از ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین ورد زبانشان بود.

حدود ۴۵ دقیقه پس از گذشتن از خاکریزهای متعددی که بدست سپاه اسلام و فرزندان ایران فتح شده بود، به یک جاده خاکی که طرفین آن را آب فرا گرفته بود رسیدیم. این جاده در تیررس دشمن بود، ولی با عنایات الهی تا پای کار یعنی خاکریزهایی که می بایست از آنجا بر علیه حزب بعث افلق عمل کنیم، حتی یکنفر هم آسیب ندید.

در آن نقطه، از ماشینها پیاده شدیم و برای لحظاتی پشت خاکریزها متوقف شدیم. سپس از آنجا به سمت دشمن حرکت کردیم که مسیر حرکت؛ دشت و عاری از هرگونه کانال و خاکریز بود. پس از مدتی به یک خاکریز در انتهای دشت رسیدیم و بعد از توقفی کوتاه، همه نیروها از جاده ای که طرف راست آن را خاکریز طویلی احاطه کرده بود گذشتند و در پشت خاکریزها مستقر گشتند. از این خاکریز نیز گذشته به خاکریز دیگری منتقل گشتیم که در آنجا درگیری به اوج خود رسید. در این نقطه یک لحظه احساس کردم پشتم سوزش می کند. متوجه شدم مورد اصابت تیر مستقیم قرار گرفته ام که در این لحظه باید از جانفشانی برادر عزیز و شهید حشمت الله یوسفی یاد کنم که ضمن دادن روحیه به بنده، با چفیه پشت مرا بست. بعد از لحظاتی پای چپم هم مورد اصابت تیر مستقیم قرار گرفت و من که دیگر قادر به ماندن نبودم، از اسلحه بعنوان عصا استفاده کردم. بدلیل کمبود نیروی امدادگر، به مجروحین گفتند خودتان به سمت عقبه سپاه اسلام بروید.

در پشت خاکریزی که قرار داشتم برادران حشمت الله یوسفی و ابوالحسن کوهکن را دیدم. چون پشتم خونریزی کرده بود برادر کوهکن ایثارگرانه با چپیه خودش پشتم را بست و به من روحیه داد. آن نقطه؛ محل آخرین دیدار بنده و برادر حشمت الله یوسفی در این دنیای فانی بود.

شهید حشمت الله یوسفی

بعد از آن، برادر ایرج خزایی را دیدم که بعلت اصابت گلوله به کتفش مجبور به برگشتن به عقب شد و به اتفاق هم، ضمن گذشتن از خاکریزها و عبور از میان گل ولای کنار خاکریز توانستیم خودمان را به یک سه راهی که ماشینها و آمبولانسها آنجا بودند برسانیم.

در اینجا باید از دلاوریهای لشکر ۲۵کربلا یاد شود که با ریختن آتش سنگین روی دشمن، زمینه را برای تحرک  و جابجایی رزمندگان لشکر ۱۰ سیدالشهدا فراهم می کردند.

ما را با آمبولانس به یک اسکله مانند بردند و از آنجا با قایق به اورژانس خط منتقل شدیم. بعد از پانسمان و اقدامات اولیه به اورژانس عقبه منتقل شدیم و از آنجا به بیمارستان گلستان و سپس نقاهتگاه بردند. پس از دو روز به بیمارستان بابک تهران منتقل و در آنجا مورد درمان و معالجه قرار رگرفتم. پس از مداوا به کنگاور رفتم. در آنجا از شهادت برادر عزیزحشمت الله یوسفی و مفقود شدن برادران عزیز فرمان یوسفی و اکبر فریدونی مطلع شدم. خبر کمرشکن و سختی بود چرا که سپاه اسلام سه دلاور و دریادل متقی، شجاع و مخلص را از دست داده بود.

بعدا از شهادت برادران عزیز محمدرضا اسدی، محرمعلی نجفی، شهاب خالصی، خوشبخت، علی زاده، محسنی و… که در مصاف با متجاوزین بعثی به لقاالله پیوسته بودند نیز مطلع شدم.

شهیدان محمدرضا اسدی – شاکری – خزایی – یوسفی – فریدونی – محرمعلی نجفی

بعد از مدتی به مقر لشکر ۱۰ رفتم که به علت عید نوروز و نبودن بچه ها مجددا به کنگاور برگشتم.

مجددا بعد از چند روز به لشکر برگشتم و موفق به زیارت برادر مجید رضائیان شدم؛ فرمانده شجاع و مخلصی که در عملیات کربلای ۵ دو بار مجروح شد: یکبار شب بیست و سوم دیماه و یکبار در مرحله چهارم عملیات و دو برادر و پسرعمه اش نیز در این عملیات به شهادت رسیدند. زبان بنده قاصر است از وصف روحیات و خصوصیات این سردار رشید اسلام و تنها همین بس که از شدت مجروحیت قادر به راه رفتن عادی نبود ولی از نظر روحی در سطح بسیار عالی بود وکوچکترین خللی در روح و عزم این برادر بزرگوار دیده نمی شد. او با آن وضعیت آمده بود که در ادامه راه شهدا و جهاد فی سبیل الله شرکت کند و ادامه دهنده راه برادران و همرزمان شهیدش باشد.

جانباز مجید رضاییان

۱۰ روز از سال ۱۳۶۶ گذشته بود که بنده به همراه شهید ایرج خزائی از لشکر ۱۰ تسویه کردیم به به کنگاور برگشتیم و این روز؛ غمگین ترین روز من در تمام عمرم بود.

شهید ایرج خزایی

از خداوند متعال، پیروزی و نصرت عاجل رزمندگان اسلام و تعالی روح پرفتوح شهیدان عزیزمان را خواهانم و عاجزانه طلب مغفرت گناهان و توفیق ادامه راه شهیدان را می نمایم.

خدایا ما را بر نفس شیطانی چیره بگردان.

خدایا ما را حسینی بمیران.

خدایا قلم عفو بر گناهانمان بکش.

خدایا حضرت امام را طول عمر با عزت عنایت فرما.

والسلام

۶ اردیبهشت ۱۳۶۶

محمدباقر گشانی