روی سیاه – روح سپید

شهید علی قربانی

به روایتِ پدر شهید

 

پدر شهید علی قربانی

برایمان خبر آوردند که علی مجروح شده.

نفهمیدیم چطور خودمان را رساندیم به اهواز.

در بیمارستان تختی اهواز، وقتی چشمم به چهره اش که در اثر شیمیایی، سیاه شده بود افتاد، اشکهایم بی اختیار جاری شد.

یاد تولدش افتادم، یاد قد کشیدنش…

علی که به دنیایمان آمد، دست و بالمان خالی بود. او را سخت بزرگ کرده بودیم؛ اما پسر باتقوا و بی دردسری بود.

با دیدن علی در آن وضعیت، جگرم سوخت…

اما او می گفت: اگر می خواهی گریه کنی، اینجا نایست… پدر جان! به جای گریه، دعا کن بتوانم راهم را ادامه بدهم.

رویش همچو ذغال، سیاه شده بود و روحش همچو نور، می درخشید.

 

***

 

ظاهرش این است که علی رفته و ما مانده ایم، اما

من زنده به علی هستم.

علی؛ همۀ ما را زنده کرد.

او پای همۀ ما را به جبهه باز کرد…

 

در کرخه که بودم، یکروز علی به همراه دوستش علی نیاکان به دیدنم آمد.

من زیاد در قید و بند لباس نبودم، پیراهنم یک رنگ بود و شلوارم، رنگی دیگر.

علی اما لباس خودش را از تنش کَند، آن را به من پوشاند و گفت: آقاجون! این لباس بیشتر به شما می آید.

دیدار آخرمان بود…

پدر شهید علی قربانی
شهید علی قربانی