تویی که ندیدمت…

شهید نادعلی طلعتی

به روایتِ برادر حمید پارسا

 

حمید پارسا

#پرده_اول

مهرماه ۶۴ بود که نادعلی با اعزام به گردان حضرت علی اکبر(ع) آمد و آرپی‌جی زن گروهان ما شد. او در عملیات والفجر ۸ در جزیره ام الرصاص خوش درخشید و مردانه جنگید.

چندی بعد، مأموریت خط پدافندی بین جاده البحار و کارخانه نمک به گردان داده شد؛ خط پدافندی که هر دقیقه و ساعتش یک عملیات بود! و نادعلی هم در همه این درگیری‌ها حضور داشت.

بعد از عید، قرار شد خط پدافندی را به گردان دیگری تحویل دهیم و بچه ها که ۴ ماه بود مرخصی نرفته بودند، بروند به شهرهایشان. ۵ اردیبهشت از فاو عقب آمدیم. عده ای از بچه‌ها مرخصی گرفتند و عده ای هم تسویه کردند. قرار شد بعد از ظهر روز یازدهم اردیبهشت، همۀ گردان به مرخصی بروند.

برگه‌های مرخصی صادر شد.

تعدادی هم رفتند اندیمشک تا به صورت گروهی برای گردان بلیط قطار بگیرند و هماهنگ کنند که قطار در پادگان دوکوهه بچه‌ها را سوار کند. بچه های گردان حضرت علی اکبر(ع) مقابل حسینیه لشگر سیدالشهداء(ع) جمع شده و منتظر آمدن قطار بودند.

دیدم نادعلی خیلی ابراز خوشحالی میکند.

گفت: خوب وقتی داریم میریم مرخصی.!!!!!

خبر داشتم که متاهل است.

پرسیدم: دلت برای خونه خیلی تنگ شده؟

نادعلی با خوشحالی سرش را مقابل گوشم آورد که چیزی بگوید. حیا می‌کرد و می‌خواست کسی حرفش را نشنود!

گفت: برادر پارسا، هفته دیگه خدا می‌خواد به من یک فرزند عطا کنه.

الان خانواده به من نیاز دارند و از اینکه دارم میرم کنارشون خوشحالم.

خوشحال شدم و پدر شدنش را تبریک گفتم.

با هم مشغول صحبت بودیم که مقابل حسینیه شلوغ شد. یکی صدا زد: برادرها! مرخصی ها لغو و آماده باش اعلام شده.

قضیه از این قرار بود که دشمن در جاده فکه پیشروی کرده و به سوی اندیمشک در حرکت بود. امام هم فرموده بود: به رزمنده‌ها سلام مرا برسونید و بگویید به دشمن امان ندهید.

بچه‌ها سریع ساک‌ها را تحویل دادند و تجهیزات گرفتند. بعد هم سوار بر اتوبوس‌های استتار شده با گِل، به مقر الوارثین (مقرتخریب لشگرده سیدالشهداء(ع) در جاده فکه) رفتند و مستقر شدند.

روز ۱۳ اردیبهشت ۶۵ گردان،

در گیر و دار آتشباری دشمن در منطقه فکه، نادعلی به شهادت رسید در حالی که هیچ گاه فرزندش را ندید…

 

 

#پرده_دوم

نادعلی شهید شد…

جنگ هم تمام شد و ما مشغول دنیا شدیم، تا اینکه سال ۱۳۸۶…

به عنوان راوی در محل یادمان عملیات سیدالشهداء(ع) در فکه مشغول روایتگری بودم. از غربت بچه ها می گفتم… از گرمی و حرارت زمین و هوا موقع جنگیدن… از تشنگی و دویدن در رملها… از مردانگی حاج حسین اسکندرلو…  در آخر، گریزی هم زدم به حکایت شهید نادعلی طلعتی.

از حماسه و ایثار آن دلاورمرد گفتم و بچه هایی که به دستور امام به میدان نبرد آمدند و از همه هستی گذشتند تا دل امامشان شاد شود… گفتم که بدنهای خیلی هایشان هفته ها روی زمین داغ فکه زیر آفتاب افتاده بود.

حال خوبی پیدا شد و خیلی ها گریه میکردند…

کاروان همه دانشجو بودند و با همه وجود به شهدا عشق می ورزیدند……

صحبت هایم که تمام شد، دیدم جوان مودب و رشیدی جلو آمد و از من پرسید:

برادر پارسا! می شود به من بگویید شهید نادعلی طلعتی کجا روی زمین افتاد و به شهادت رسید؟

من که خسته شده بودم، نقطه ای را در دوردست، توی رملها، نشانش دادم و گفتم: آنجا.

اما جوان، ول کن نبود!

پرسیدم: چرا انقدر اصرار می کنی؟!…

در حالی که بغضش را فرو می خورد، گفت: من همان بچه ای هستم که پدرم برای به دنیا آمدنش خوشحال بود و ساعت شماری میکرد…

شهید نادعلی طلعتی

منبع: کانال تلگرام الوارثین