هوای داداشم رو داشته باشید…

خاطره برادر  حبیب فردی

درباره شهید داود محسنی

 

حبیب فردی

قبل از عملیات کربلای یک، خودم را به اردوگاه قلاجه رساندم و پیش برادر عزیزم مسلم اسدی رفتم. من و او پیش از آن در دوره آموزشی پادگان امام حسین(ع)، عقد اخوت بسته بودیم. حالا او شده بود فرمانده دسته ویژه صف.

دقایقی یکدیگر را در آغوش گرفتیم تا دلتنگی‌مان کمی التیام پیدا کند.

مسلم؛ آدم خاصی بود و پر از رمز و راز… او شجاعتش را از اهل بیت(ع) گرفته بود.

 

در همان دیدار، مسلم مرا به داود محسنی معرفی کرد و گفت: هوای داداشم رو داشته باشید. او هنوز آثار جراحت دارد.

محسنی هم با آغوش باز و صمیمیت بسیار، مرا بغل گرفت و گفت: خوش اومدی برادرِ مسلم…

بعد مرا به حسین ظهوریان معرفی کرد. حسین هم مرا در آغوش گرفت… آغوشی که همچون اقیانوسی بی‌کران بود؛ اقیانوسی از نور…

***

دو روز اول را در چادر مسلم (فرمانده) و داود و حسین (جانشینان فرمانده) ماندم. و چه صفایی کردم…

شب دوم، در حالی که خواب و بیدار بودم شنیدم که حسین آمد دم چادر و خطاب به داود گفت: مسلم گفته حاج حمید (فرمانده گردان علی اکبر) برای آمادگی نیروها، دستور خشم شب داده. نخواب که تا نیم ساعت دیگه شروع میشه.

پیش خودم گفتم: من سفارش شدۀ مسلمم. پس نمی‌رم! خدایا تو هم که شاهد هستی چه خشم شب‌های خفنی در خیبر و طلاییه و فکه چشیدم! پس بی‌خیال!

درست همان لحظه که این فکرها از سرم گذشت، شنیدم که داود به حسین گفت: بذاریم حبیب بمونه تو چادر.

اما حسین گفت: نه! همه باید آماده باشن. مخصوصا اون، که دو سال از جبهه دور بوده.

داود گفت: پس لااقل بذار بیدارش کنیم.

اما حسین باز هم “نه” آورد و گفت: خشم یعنی خشم، حتی اگه داداشِ جون جونی مسلم باشه! 

من خودم را به خواب زدم، اما آماده بودم برای پریدن بیرون چادر، چون حوصله خوردن گاز نداشتم!

***

۵ دقیقه مانده بود به شروع برنامه که حسین به داود گفت: بریم پیش مسلم تا شروع شه.

داود جواب داد: تو برو، من هم میام.

چون او معاون اول بود، حسین اطاعت کرد و رفت. داود هم مثلا انگار که دارد دم‌پای شلوارش را درست می‌کند، چند بار به عمد پایش را به من زد و تکانم داد، بعد از چادر زد بیرون. او با وجود مخالفت حسین، دلش نیامد من غافلگیر شوم.

وقتی رفت، من هم سریع بلند شدم، لباس نظامی‌ام را پوشیدم و به محض اولین شلیک خشم، پریدم بیرون.

بعدها موضوع را به او گفتم و کلی با هم خندیدیم.

روحش شاد

او به حرف فرمانده‌اش مسلم عمل کرد که: هوای داداشم رو داشته باشید…  

شهید داود محسنی یک خصلت ویژه داشت و آن؛ “عشق بی ریا” بود.

شهید داوود محسنی

 

بعدها مسلم اسدی، حسین ظهوریان و داود محسنی، هر سه به فیض شهادت رسیدند.

شهید مسلم اسدی

 

شهید حسین ظهوریان