چشمی که ندید و ابرویی که سپر بلا شد!

خاطره برادر اکبر اسماعیلی

 

در مأموریت پدافندی فاو؛ من مسئول مخابرات گردان حضرت علی اکبر علیه السلام بودم.

قسمت سمت چپ خط، انتهای خط حد گردان (لشگر)، یک سنگر نگهبانی سر پوشیده وجود داشت.

یک روز برای سرکشی از خط تلفن، رفتم بیرون، به آنجا که رسیدم دیدم حمید پارسا (فرمانده گروهان فتح) به همراه شهید مسلم اسدی و چند نفر دیگر، در حال تیراندازی با یک تفنگ دوربین دار سیمینوف هستند.

حاج حمید و آقا مسلم اصرار کردند که: تو هم بیا شلیک کن.

من هم از خدا خواسته رفتم نشستم داخل سنگر، با دوربین تفنگ، نشانه گرفتم و شلیک کردم. یکدفعه چنان درد شدیدی در ابرویم احساس کردم که فکر کردم از آن طرف هم به من شلیک شد! اما وقتی دیدم اطرافیان، عکس‌العملی نشان نمی‌دهند، فهمیدم کسی به من شلیک نکرده! خوب که نگاه کردم، متوجه شدم دوربین تفنگ، لاستیک محافظ چشم ندارد.

 

حالا از یک طرف، دوباره اصرار می‌کردند که: “باز هم بزن.” از طرفی درد امانم را بریده بود.

گفتم: نه! بسه!

راه افتادم به سمت سنگر فرماندهی…

آنجا که رسیدم، درد مقداری ساکت شده بود. آینه هم نبود که ببینم چه بلایی سرم آمده. فقط معاون گردان (سردار عباس رنجی) داخل سنگر بود. آرام گفتم: “برادر رنجی ببین ابروی من چی شده.”

نگاه کرد و پرسید: “چرا زخم شده؟”

موضوع را که تعریف کردم، به جای آن که بگوید: “خدا را شکر که به خیر گذشته”، گفت: “ای خاک تو سرت! مگه چشم نداشتی ببینی لاستیک نداره؟!…”

گفتم: آخه اونها هم می‌زدن!

گفت: خاک تو سر اونها! چقدر بی احتیاطی میکنن. اگه کور می‌شدی چی‌کار می‌کردی؟…

حاج عباس رفت سمت تلفن تا به حاج حمید پارسا زنگ بزند که التماسش کردم این کار را نکند. گفتم: تو رو خدا نگو! اونها اصلا متوجه نشدن. چون توی ابرو بود، زخم را هم ندیدن. تو را به خدا به سردار تقی‌زاده هم چیزی نگو…

خلاصه آنقدر التماسش کردم تا بی‌خیال شد.

از من قول گرفت که دیگر تکرار نشود.

من هم گفتم: چشم.

شهید عبدالحمیدرمضان نیا – اکبر اسماعیلی