دعوایی که ختم به خیر شد…

خاطره برادر اکبر اسماعیلی

 

در مأموریت پدافندی فاو؛ من مسئول مخابرات گردان حضرت علی اکبر علیه السلام بودم.

چون در خط ارتباط بین فرمانده گردان و گروهان از طریق تلفن صحرایی بود، خطوط تلفن باید مدام چک و در صورت نیاز، تعمیر می شد.

یک روز که برای چک (تعمیر) خط تلفن رفتم، گروهان فتح در خط بود. به دسته یک که رسیدم، بچه محل‌مان (قاسم پورقاسمی) که در آن دسته بود را صدا کردم. او از سنگر اجتماعی بیرون آمد و مشغول صحبت شدیم.

 همینطور که صحبت میکردیم، چشمم افتاد به تیربار گرینوف در سنگر نگهبانی بود.

به قاسم گفتم: چند تا تیر باهاش بزنم؟… 

گفت: بزن.

درحین تیراندازی یکدفعه مسئول دسته (اکبر نریمانی) عصبانی و پا برهنه از سنگر پرید بیرون! انگار با کسی حرفش شده بود و منتظر بهانه بود. شروع کرد به داد و بیداد که: «عراق الآن آتیش می‌ریزه… کن فیکون میکنه… کار دیگه نداری برو اون‌ور خط رو شلوغ کن… میخوای ما رو بیچاره کنی!…»

از طرفی می دانستم که اشتباه کرده بودم و می ترسیدم خبر به گوش فرمانده گردان (سردار تقی‌زاده) برسد، از طرفی هم حرف در گلویم مانده بود و دلم می خواست جوابش را بدهم.

بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم: آره! صدام الآن اون‌طرف با نیروهای مخصوصش منتظره حمله کنه!

برادر نریمانی پوزخندی زد و رفت داخل سنگر گرفت.

من هم برگشتم به سنگر فرماندهی و دیدم وضعیت عادی است. هر لحظه منتظر بودم که تلفن زنگ بخورد و موضوع را به فرمانده گردان بگویند که الحمدلله خبری نشد و این قضیه سبب دوستی من با برادر نریمانی شد. رفاقتی که خدا را شکر هنوز هم ادامه دارد…