دشمن همیشه در تیررس دید خوبهاست…

خاطره برادر “محمود خانی”

از عملیات کربلای ۲  

محمود خانی

عملیات کربلای یک تمام شده بود و من باید برای انجام کاری برمی گشتم به کرج.

رفتم پیش جانباز شهید خورشیدی (یوسف بچه خورشید) و تسویه گرفتم. ساکم را برداشتم که بروم سر جاده کرمانشاه که یکدفعه شهید حسین جامد آمد سراغم و گفت: برادر خانی! برادر تقی زاده با شما کار داره.

برای لحظه‌ای کُپ کردم! خدایا چه شده که فرمانده گردان با منِ کمترین کار داره؟!…

کلی به مغزم فشار آوردم که ببینم مرتکب چه خطایی شده‌ام… اما به نتیجه نرسیدم. با ترس و اکراه، راهی چادر فرماندهی شدم…

حاج حمید همین که مرا دید، گفت: بفرما!

گفتم: شما بنده رو احضار کردید؟

اسمم را پرسید، تا گفتم خانی گفت: به به! برادر خانی! بفرما داخل!

هاج و واج، دستورش را اطاعت کردم، وارد چادر شدم و نشستم.

فرمانده در شیشۀ مربّا یک نصفه چای برایم ریخت و تعارف کرد، ولی من هنوز متوجه نبودم چه خبر است.

گفت: بفرما چای‌ات رو بخور

همانطور که شروع به نوشیدن چای کردم، پرسیدم: برادر تقی زاده! با بنده اَمری بود؟…

گفت: شنیده‌ام تسویه کرده‌ای بروی!

گفتم: بله

گفت: برای چی؟

گفتم: خوب عملیات تمام شده و فعلاً خبری نیست. خیلیها هم دارند می‌روند.

گفت: خب بروند. تو چرا داری می روی؟!

گفتم: من کار دارم. باید بروم.

پرسید: “چه کار؟” توضیح دادم. دست آخر هم گفتم که: “من ۳ تا دختر دارم که یکی‌ش تازه به دنیا آمده. می خواهم بروم سری به‌ بچه هایم بزنم. اگر خبری شد، زود می‌آیم.”

فرمانده گفت: از کجا میدانی خبری نیست؟!… ولی باشه، چند روزه برو و برگرد. برو پیش برادر خورشیدی، برگه تسویه را پس بده و به جایش برگه مرخصی بگیر.

همین کار را کردم و رفتم برگه مرخصی ۱۰ روزه گرفتم و راهی کرج شدم.

جانباز شهید یوسف بچه خورشید (خورشیدی)

***

روز یازدهم که به منطقه برگشتم، فهمیدم گردان همان روز دهم رفته برای عملیات کربلای ۲. داخل چادر، سوت و کور بود… خالی و خلوت… همۀ بچه ها ساکهایشان را به تعاون تحویل داده بودند و رفته بودند عملیات، فقط ساک من بود که به تیرک افقی چادر، آویزان بود. چون رفته بودم برای مرخصی و دوباره می خواستم برگردم، ساکم را نبرده بودم.

ساک را بردم به تعاون تحویل دادم. بعد به اینطرف و آنطرف سَرَک کشیدم ببینم کسی به سمت منطقه می رود یا نه؟

شنیدم از بهداری آمبولانسی قصد رفتن به منطقه عملیات را دارد. کمین ایستادم و تا آمبولانس از مقر بهداری قلاجه راه افتاد، پریدم جلویش! ماجرا را برایش تعریف کردم و خواستم که مرا هم ببرد. راننده گفت: باید بنشینی عقب.

با خوشحالی پریدم بالا و راه افتادیم…

به بوکان که رسیدیم، آمبولانس تصادف کرد!

از آنجایی که به جای شیشه، ورق انداخته بودند و ورق ها را با پیچهای خودکار مهارکرده بودند، یکی از همان پیچها، یک نسخه طلایی برای من پیچید!

پیراهن و زیرپیراهنم پاره شد و پشت کمرم را به طول۳۰ سانت زخمی کرد!

خلاصه درگیر پانسمان و تعویض پیراهن شدیم و دوباره به راهمان ادامه دادیم…

از نقطه ای به بعد، با شهید داود جعفری (از بچه های ادوات لشکر) خودم را رساندم به جاده. وقتی رسیدم، دیدم برادر چهاردولی مجروح شده و دارند به سختی او را به سمت عقب می برند. کمکشان کردم و بردیمش عقب. لباسهای نو دوباره خونین شدند. انگار قسمت نبود آن روز با لباس سالم به عملیات برسم! (نمی دانم برادر چهاردولی بعدا شهید شد یا نه)

خلاصه با لباس های خونین، بالاخره به خط رفتم و بچه ها را پیدا کردم.

ما ۶ روز آنجا بودیم. من روزها استراحت می کردم و شبها بیدار بودم و دائما به صورت پاسبخش در خط و کانال، رفت و آمد می‌کردم.

***

بعد از آنکه مأموریت ۶ روزه مان با خاطراتی به یاد ماندنی، تمام شد و برگشتیم عقب، برادر عزیزی که به تازگی به گردان علی اکبر پیوسته بود؛ همان زمان که من در مرخصی بودم، آمد پیشم و از من طلب حلالیت کرد!

پرسیدم: برای چی؟!

گفت: من تو را ندیده بودم و نمیشناختم. وقتی که آمدی توی خط، از چهره ات خیال کردم که عراقی هستی! ضمن آنکه هم تنها بودی، هم دیر آمدی، هم لباسهایت خونین بود! روزها هرچه دنبالت می گشتم که سر از کارت دربیاورم، پیدایت نمی کردم. در عوض می دیدم که شبها همه جا هستی!

دیگر یقین کردم که یا عراقی هستی، یا ستون پنجم.

شبها حواسم بهت بود. بعضی وقتها هم تعقیبت میکردم تا اگر دست از پا خطا کنی، با تیر بزنمت!

 

خندیدم و با خود گفتم: دشمن همیشه در تیررس دیدِ خوبهاست… این درباره من صدق می کند و برایم ایده آل است.

برادر محمود خانی

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
مشاهده همه نظرات