لبخند بزن رزمنده!

خاطره برادر “اکبر مجدالدین”

در مرحله اول عملیات بزرگ کربلای ۵ تازه در سنگرهای خط مقدم مستقر شده بودیم که نگاهی به جبهه دشمن انداختم. هلی‌کوپتری را در حال مانور دیدم که فاصله نسبتا کمی با ما داشت. به فکرم رسید با قبضه تیربار دوشکا که در سنگر سمت چپ ما کار گذاشته شده بود، به هلیکوپتر عراقی شلیک و آن را ساقط کنم.

اما دو مشکل عمده وجود داشت:

  • اولا نحوه کار با آن سلاح را نمی‌دانستم
  • ثانیا نیروها در حال استقرار بودند و شلیک ناموفق به هلی‌کوپتر و عکس‌العمل آن، احتمالا ایجاد خطر برای نیروهای خودی را به دنبال داشت.

به هرحال این ملاحظات سبب شد تا نتوانم تصمیم سریع و به‌هنگام بگیرم.

ناراحت از فرصتی که از دست داده بودم، یکی دو ساعت بعد، نزدیک سه راهی شهادت، با اصابت ترکش نسبتا بزرگ خمپاره، پای راستم شکست، اما چون آتش سنگین بود، مجبور بودم با همان شرایط بدوم و خود را به جایی امن برسانم.

در همان اوضاع و احوال، چشمم به تابلویی افتاد که رویش نوشته شده بود: «لبخند بزن رزمنده»

بی اختیار لبخند زدم.

***

بالاخره به هر سختی که بود خود را به سوله بهداری رساندم و قرار شد به اهواز منتقل شوم. مرا در آمبولانس خواباندند ولی همین که راننده خواست حرکت کند، حمله هوایی دشمن آغاز شد! راننده و امدادگرها هم مرا رها کردند و رفتند پناه گرفتند.

بعد از پایان حمله هوایی، آمبولانس مرا به اهواز رساند و قرار شد با قطار به تبریز منتقل شوم.

در قطار، من و مجروح دیگری که او هم پایش شکسته بود را در یک کوپه کنار هم خواباندند. شکستگی پاهای ما طوری بود که من از حرکت های عمودی احساس درد می‌کردم و مجروح همسفرم با تکان های افقی درد می‌کشید. آه و ناله مان؛ یکی در میان و آهنگین شده بود!…

***

در تبریز، ما را به بیمارستان شهدا بردند؛ بیمارستانی شلوغ و پر از مجروح جنگی…

کادر درمان فعال و دلسوز بیمارستان، از محل شکستگی عکس گرفتند. سپس مرا برای انجام عمل جراحی به اتاق عمل بردند و بعد از بیهوشی، عمل لازم روی پایم انجام شد.

نکته جالب آن که هنگام بیهوشی، بر عکس معمول که روح بالا می‌رود و صحنه هایی را در آسمان مشاهده می‌کند، روح من به اعماق زمین رفت!

در آنجا با وحشت، موجودات عجیب و غریبی را می‌دیدم که با چشمان درخشان به من نگاه می‌کردند و کلمات نامفهومی بر زبان می‌آوردند که ظاهرا دوستانه و آرامش بخش نبود، ولی کار خاصی انجام نمی‌دادند. پس از مدتی، حرکت به پایین متوقف شد و این‌دفعه به سوی بالا (یا روی زمین) می‌رفتم تا این که مدتی بعد روی تختخواب یکی از بخش ها به هوش آمدم.

قابل ذکر است که در طول مدتی که در بیمارستان شهدای تبریز بستری بودم، هر روز مردم خوب و خونگرم تبریز به صورت یک نفره یا چند نفره به دیدن رزمندگان می‌آمدند و ضمن اظهار محبت و همدردی و گاهی گریه و دلسوزی، اصرار داشتند که حتما به قول خودشان خدمتی بکنند و کاری انجام دهند. معمولا شستن سر، تعویض ملحفه و لباس مجروحان ازجمله کارهایی بود که آن مردمان خوب انجام می‌دادند.

خداوند به همه آن هموطنان عزیز پاداش نیکو عنایت فرماید.

اکبر مجدالدین