وقتی خدا بخواهد…

خاطره برادر “اکبر نریمانی”

از عملیات نصر ۴

 

عملیات نصر۴ بود…

چون فرمانده گردان علی اکبر به خانه خدا مشرف شده بود؛ کارهای گردان را حاج مرتضی رضاقلی، کاظم بابایی و بچه های چادر گردان عهده‌دار شده بودند.

بچه ها گروه گروه عازم شده بودند پای کار. آخرین نیروها که دو دسته احتیاط عملیات بودند را قرار بود من به ارتفاع فتح شده هدایت کنم. با ماشین تویوتای نو که گردان تازه تحویل گرفته بود، نیروها را از ۵ کلیومتری خط مقدم سوار کردم و آوردم پای کار و گفتم: بچه ها منتظر باشید تا من ماشین را جای مناسب پارک کنم و بیایم…

رفتم یک آشیانه تدارکات سرباز پیدا کردم، ماشین را گذاشتم و برگشتم پیش بچه ها. چون قبل از عملیات، خط را دیده بودم، آشنایی مختصری با منطقه داشتم. با دو نفر از بچه های تخریب که ابتدای عملیات، محور را باز کرده بودند، راهی بالای ارتفاع شدیم. دشمن آتش زیادی روی آن دو تپه می‌ریخت.

بالا که رسیدم، دیدم خبری از بچه ها نیست!

جلوتر رفتیم، دو دسته را پخش کردم و در پهلوی ارتفاع سمت خودمان مستقر کردم. خودم هم همراه دو سه نفر رفتیم جلوتر…

همین که نزدیک سنگری شدیم که مصطفی بابایی با نیرهایش نشسته بودند، صدای هلهلۀ عراقیها به گوشم رسید که از ده متری ما رد شدند و رفتن سمت مرکز تپه!

من داد زدم: بچه ها عراقیها اومدن بالا!

یکدفعه بچه ها که در سنگرهای عراقیها استراحت میکردند، الله اکبر گویان بیرون آمدند و شروع کردند به شلیک سمت عراقیها…

تا صبح، چندین بار تک عراقیها را جواب دادیم. صبح خبر رسید: بچه ها را به ترتیب گردان، به عقب هدایت  کنید. (همزمان با ما یعنی گردان علی اکبر، گردان حضرت سجاد و گردان حر هم روی ارتفاع بودند.)

بچه ها را به آرامی، طوری که دشمن متوجه نشود، به عقب فرستادیم. من، محمدعلی کبیر و جواد عبداللهی تمام سنگرها را چک کردیم تا کسی جا نماند. سلاحهای قابل استفاده دشمن را هم با نارنجک آتش زا از بین بردیم و سه نفری آهسته شروع کردیم به پایین آمدن.

حدود ۳۰ الی ۴۰ متر مانده بود به سنگر اولیه قبل از عملیات برسیم که دوباره عراقیها بر تپه مسلط شدند و شروع کردند به شلیک به سمت ما، اما چون فاصله زیاد شده بود، تیرها نزدیک ما که می‌رسید، به زمین میخورد… انگار باران می‌بارید!…

***

رفتیم پیش بچه‌های ادوات آبی بخوریم و بعد از استراحتی مختصر، برویم عقبه که دوباره صدای شلیک های دشمن زیاد شد.

به سمت ارتفاع نگاه کردیم. دو نفر که لباس بسیجی به تن داشتند، به سرعت باد از بالای ارتفاع به سمت ما می‌دویدند. به بچه‌های ادوات گفتیم: آتش بریزید! بچه های خودمان هستند.

امداد غیبی بود که توانستند سالم به عقبه برسند. آن دو نفرکه کمی هم سنگین وزن بودند، تمام بدنشان خیس عرق شده بود و یک ساعتی طول کشید که حالشان جا آمد!

پرسیدیم: چه شد؟!… شما کجا بودید که ما ندیدیمتان؟!… مال کدام گردان هستید؟

گفتند: ما بچه های دیدبان هستیم. وقتی بچه ها ارتفاع را گرفتند و ما گرای مد نظر را ارسال کردیم، داخل یکی از سنگرهای عراقیها خوابمان برد.

با تعجب گفتم: ولی آنطرف که میگویی را من آمدم، یک سنگر بود که کسی داخلش نبود!

گفتند: ما جلوتر در سنگرکمین عراقیها بودیم. خوابیده بودیم که یک دفعه دیدیم یکی با سنگ به سر و صورتمان زد! از خواب پریدیم و با تعجب دیدیم عراقیها هستند! شوکه شده بودیم و همینطور که هاج و واج به آنها نگاه میکردیم، صوت خمپاره ۱۲۰ بلند شد. عراقیها همه خوابیدند، ما هم از فرصت استفاده کردیم و سرازیر شدیم به سمت پائین… تیر بود که از کنارمان می گذشت… خدایی شد که توانستیم نجات پیدا کنیم…

***

از اینکه آن دو به سلامت رسیدند پائین، خوشحال بودم. وقتی رفتم دیدم ماشین هم سالم است، خوشحالی ام مضاعف شد! اما دیری نپایید چون نزدیک تدرکارت لشگر که رسیدیم، آمپر آبش رفت بالا.

سرعت را زیاد و دنده را خلاص کردم تا بالاخره رسیدیم. خوشبختانه موتور ماشین آسیب ندیده بود، فقط یک ترکش خورده بود به رادیاتور ماشین و باعث شده بود آب آن خالی شود. در تدارکات لشکر، ماشین را عوض کردیم و با ماشین دیگری بچه ها را به عقبه منتقل کردیم.

یاد شهدای عملیات نصر ۴ به خیر و روحشان شاد…