ژاکت نیمه کاره!

 

بر اساس خاطره خواهر شهید حسین اجاقی

 

 

زمان جنگ، ما ساکن کرمانشاه بودیم و نزدیک مرز. جنگ با زندگی مان آمیخته بود.

آن وقت ها طوری نبود که هر خانواده ای بتواند یک طبقه از ساختمانی را اجاره کند. معمولا دو سه خانواده با هم می شدیم و یک واحد می گرفتیم. درواقع اتاق اجاره می کردیم، نه خانه.

 

***

 

یکبار در ساختمانی مستأجر بودیم که بعد از مدتی مستأجر طبقه بالایی رفت. با خودمان فکر کردیم که برویم طبقه ی بالا را اجاره کنیم که صاحب دو اتاق شویم.

من که خیلی ذوق داشتم، گفتم تا قبل اینکه اسبابها را ببریم، یک رنگی هم به دیوارهایش بزنیم.

خلاصه یک دوغاب پلاستیکی به دیوارها زدیم و تازه می خواستم وسایل را بچینم که همسرم آمد و گفت: «حسین مجد، هم توی این شهر، غریب است، هم جهاد کرده، هم میخواهد زنش را بیاورد. خودش هم مثل ما وسعش نمی رسد که یک طبقه را اجاره کند. قبول کن که ما و حسین با هم زندگی کنیم. خانمش هم تنهاست.»

اسم حسین مجد را شنیده بودم. از همرزمان همسر و برادرم بود و بچه ی دامغان.

کمی حالم گرفته شد. نگاهی به دیوارهای رنگ شده انداختم. همسرم دوباره ادامه داد: «برای رضای خدا. بنده خدا می خواهد جهیزیه خانمش را بیاورد…»

گفتم: «باشه.»

 

***

 

دو تا اتاق تکی بود، یه اتاق پذیرایی.

آب و جارو کردیم تا وسایل را پهن کنیم. ما از وسایل اساسی زندگی، یک فرش داشتیم، یک تلویزیون کوچک و یک گاز پیکنیکی. وسایل خودمان را در یک اتاق پهن کردیم. فرش را هم انداختیم توی پذیرایی.

منتظر ماندیم تا آنها بیایند…

 

***

 

وقتی آمدند، وسایل عروس را در آن یکی اتاق چیدند. گفتیم پذیرایی هم مشترک باشد، برای وقتی که مهمان داریم. نصف پذیرایی را فرش ما پوشاند و فرش آنها را هم در نصف دیگرش پهن کردیم. باز هم پر نشد. بقیه‌اش را با مقوا پوشاندیم.

 

حسین مجد فقط یک بار، همان شبی که با خانمش آمدند و اسباب آوردند به آن خانه آمد. یک بار هم ساعت ۵ صبح از منطقه آمد و تا ساعت ۸ صبح ماند. به خانمش گفت: «بتول! یک ژاکت برایم بباف که من ببرم جبهه، جلوی بچه ها پز بدهم  و بگویم ببینید زن گرفتن چقدر خوب است! خانمتان برایتان ژاکت می بافد…»

 

خانمش هم چون غریب بود، از من خواست که با هم برویم کاموا بگیریم.

با هم رفتیم بازار و چند کلاف نخ خریدیم و دختر جوان، شروع کردن به بافتن.

ژاکت هنوز تمام نشده بود که…

درست ظهر روز عاشورا، حسین مجد در منطقه، شهید شده بود و ما نمی دانستیم.

شب به بتول گفتم: «بیا برویم شام غریبان.»

گفت: «نه، بیا همینجا خودمان دو نفری شام غریبان بگیریم.»

همان شب، چنان تب و لرزی کرد که هر چه پتو در خانه بود، انداختم رویش، ولی باز هم می لرزید و بدنش به شدت تکان می خورد.

 

صبح روز بعد، برادر کوچکم علیرضا، به دنبالم آمد و گفت: «بیا داداش کارت داره»

گفتم: «چی شده علیرضا؟»

گفت: «نمی دونم، ولی داداش خیلی ناراحته!»

 

آمدم بروم خانه ی مادرم که وسط کوچه، برادرم را دیدم. چشماش قرمز شده بود. رفتیم سمت خانه مادرم. نشست کنار حوض. همینطور اشک می ریخت.

گفتم: «حسین! دوباره کی شهید شده؟…»

گفت: «حسین مجد شهید شده. یک جوری به خانمش بگو که آماده شود. دارند پیکرش را می آورند تا با همسرش ببرند دامغان.»

حالم خراب بود. چطور باید به آن دختر مظلوم که مریض در بستر افتاده بود، این خبر را می دادم؟!… تازه عروس غریب، از آمدنش به آن خانه، ۴۰ روز هم نگذشته بود که باید بار می بست و برمی گشت.

 

شهید حسین مجد

 

برادرم همینطور اشک می ریخت…

گفتم: «مگر شهادت خوب نیست؟!… پس چرا گریه می کنی؟!…»

با گریه گفت: «برای خودم گریه می کنم. او که سعادتمند شد.»

برادرم هم مدتی بعد، به آرزویش رسید…

 

 

 

 

در طول ۸ سال دفاع مقدس، بهترین جوانان وطن، به خاک و خون کشیده شدند و خانواده هایشان، یک عمر، سختی کشیدند تا ایران آزاد بماند و ایرانی، آزاده.

 

قدردان شهدا و خانواده هایشان باشیم…

 

هفته دفاع مقدس

و

نام و یاد شهدای عزیز

گرامی باد

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments