حسن بیا کنار!…

خاطرۀ جانباز احمد میرعلی پور:

درباره شهید  «حسن کلانتر»

 

شهید حسن کلانتر، هم‌محل ما بود. پدر او؛ آیت الله کلانتری، از علمای قم بود که آمده بودند کرج، و در محله ما ساکن شده بودند.

حسن؛ فوق العاده صبور بود. من صبری که حسن داشت را در وجود کس دیگری ندیدم. محال بود به چیزی اعتراض کند.

 

من در تدارکات بودم. بسیار طبیعی بود که نیروها بیایند، شکایت کنند و نسبت به مسائلی مثل غذا، پوشاک و… غر بزنند چون واقعا امکانات کم بود و جوابگوی نیازها نبود.

اما حسن، بسیار صبور بود و قانع. او هرگز لب به شکایت نگشود و آرام و بی صدا در مسیری که انتخاب کرده بود گام برمی داشت تا بالاخره به آنچه می خواست رسید.

 

***

 

عملیات کربلای ۴ که لو رفت، گفتند نیروها با کامیون برگردند عقب چون احتمال بمباران شیمیایی بود.

اتفاق جالبی که افتاد این بود که وقتی ما سوار کامیون شدیم و کامیون حرکت کرد، ۶۰-۵۰ متر که رفت، توپ درست به همان منطقه که ما ایستاده بودیم منتظر کامیون، اصابت کرد. یعنی اگر چند دقیقه دیرتر سوار بر کامیون شده بودیم، خیلی از بچه ها تکه تکه شده بودند.

در طول مسیر، با هر حرکت کامیون، بچه ها می ریختند روی هم. خیلی تحت فشار بودند و حسن هم آن وسط.

بچه ها می گفتند: «حسن! بیا کنار، داغان می شوی!»

اما حسن حاضر نبود جایش را با یکی از کسانی که به دیواره ی کامیون تکیه داده عوض کند.

حسن از همان اول، نوربالا می زد…

 

***

 

پیش از عملیات کربلای ۵ یک روز دیدم حسن لنگ لنگان راه می رود! صدایش زدم تا ببینم چه شده. فهمیدم حین آموزشی، زخمی شده ولی چیزی نگفته بود تا مبادا او را بفرستند عقب برای درمان و از عملیات باز بماند. مرا هم قسم داد تا به کسی چیزی نگویم.

شهید حسن کلانتر

در عملیات کربلای ۵ حسن همراه با گروهان غواص ها به فرماندهی شهید آملی پیش رفت و در همان عملیات به همراه فرمانده و بسیاری دیگر از همرزمانش به شهادت رسیدند.

برادر حسن هم در عملیات دیگری به شهادت رسید.

Subscribe
Notify of
guest
1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی‌ترین نظرات بیشتر
Inline Feedbacks
مشاهده همه نظرات
ناشناس
ناشناس
1 سال پیش

روحشون شاد
ممنون از سایت خوبتون