معروفِ گردان

 

شب های سرد اواخر دی ماه ۱۳۶۴ را بچه ها از شدت سرما و همچنین خستگی ناشی از برنامه های طی روز، می خزیدند زیر پتوهای پلنگی، تا بخوابند. بعضی از شدت سرما، دو سه تا پتو می انداختند روی خودشان.

هوا آنقدر سرد بود که اگر کسی مجبور می شد نیمه شب به دستشویی، که طبیعتا مقداری با چادر فاصله داشت، برود، مسیر رفت و برگشت را می دوید تا کمتر یخ کند. بعضی برای خنده و شوخی، شبها برای دوستانشان چای پر رنگ می ریختند تا آنها مجبور شوند شب تا صبح را در تردد بین چادر و دستشویی بگذرانند.

***

در همان وضعیت، یعنی با وجود خستگی روز و سرمای شب، صبح که بچه ها از خواب برمی خاستند، با تعجب می دیدند که پوتین های گلی و کثیفشان، تمیز و واکس خورده است!

این کار، هر شب تکرار می شد، به همین خاطر بچه ها به طوری جدی دنبال آن بودند که ببینند چه کسی است که هر شب، در آن سرما، آن همه پوتین را واکس می زند؟!…

***

یک شب که یکی از بچه ها برای قضای حاجت بیدار شد تا به دستشویی برود، متوجه شد که در فضایی با فاصله از چادرها، آتشی روشن است. کمی جلو رفت. دید یک نفر در حالی که پتویی روی دوشش انداخته پوتین ها را ریخته جلوی خودش و مشغول تمیز کردن و واکس زدن آنهاست.

جلو رفت ببیند کیست، ولی او چرخید به سمتی دیگر. دوست نداشت شناخته شود. دامرودی ولی متوجه شد که او «علی معروفخانی» است. البته به روی خودش نیاورد و رفت. در راه بازگشت به چادر، به این می اندیشید که بالاخره فهمیده بود چرا روزها که علی ستون بچه ها را برای آموزش به جنگل می برد، یکی دو تکه چوب خشک را با خودش به عنوان عصا و تکیه گاه می آورد و بعد هم می انداخت در محوطه ی پشت چادر.

***

البته معروفخانی معروف بود به این قبیل کارهایش؛

ظرف های چادر خودشان را که می شست، می رفت برای کمک به شستن ظروف چادرهای دیگر. گاهی پس از اتمام برگزاری مانورها در حالیکه همه از فرط خستگی می رفتند توی چادر می خوابیدند، علی معروفخانی به همراه «شهید حسن یداللهی» راه می افتادند لباس های بچه ها را جمع می کردند، می شستند و پهن می کردند روی طناب تا خشک شود. آنها حتی جوراب و لباس زیر بقیه را هم می شستند! کافی بود تشتی از لباس های در تاید و آب خیس داده شده را ببینند، فورا بدون جستجوی صاحبش، کار شستنش را تمام کرده و بر طناب رخت آویز کنار سنگر آویزانش می کردند تا صاحبش خشک و تمیز آن را از بند رخت جمع کند. کارشان شده بود خدمت به رزمنده ها.

در جبهه نظام خدمت به دیگران و انجام امور جمعی، حساب و کتاب و قانون خاص و نانوشته ی خود را داشت، مثلا هر روز یک نفر شهردار (یا خادم الحسین) می شد و کارهای عمومی گروه را در آن روز انجام می داد، ولی کسانی مثل معروفخانی این قوانین را شکسته بودند و خود عهده دار همه کارها بصورت اتوماتیک می شدند.

 

* علی معروف خانی در همان عملیات (والفجر ۸) در جزیره ام الرصاص به شهادت رسید.

 

سمت راست: شهید علی معروف خانی

 

 

 

 

(خاطراتتان از دوران حضور در گردان حضرت علی اکبر را با ما به اشتراک بگذارید)

Subscribe
Notify of
guest
1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی‌ترین نظرات بیشتر
Inline Feedbacks
View all comments
ناشناس
ناشناس
9 ماه پیش

چه معصومانه است صورتش