ازدواجی که سر نگرفت

خاطره اکبر نریمانی

درباره شهید جهانبخش بیات

 

اکبر نریمانی

در خط پدافندی فاو بودیم. بین ما و خط مقابل ما که گردان زرهی دشمن بود، آب بود. به همین دلیل آنها نمیتوانستند جلو بیایند. بچه ها چند جایگاه برای توپ ۱۰۶درست کرده بودند و به دشمن اجازه استراحت نمی دادند. هر وقت خط کمی آرام می شد، با شلیک توپ ۱۰۶ آرامش را از دشمن می گرفتند.
یک روز صبح؛ بچه ها چندین بار بالای سکوی آتش رفته و چندین گلوله به سمتشان شلیک کرده بودند. دشمن هم در صدد تلافی برآمده بود و یک ساعت، بی وقفه آتش می ریخت، طوری که بعضی از جاها خاکریز کوتا شده بود.

 

من در سنگر نشسته بودم که پیکی از گروهان آمد و گفت: به بچه هایت بگو که آن قسمتی از خاکریز که کوتاه شده را ترمیم کنند.
گفتم: الان اگر بچه ها بروند دچار مشکل میشوند.
پیک رفت و دوباره برگشت. گفت: گفتند یک ساعت دیگر ماشین غذا می آید و چون آنجا کاملا در دید دشمن است، برایشان مشکل درست می شود.

 

آن زمان، مسعود حسنی پیک من بود. به او گفتم: آقا مسعود! من محدوده ای که خاکریز کوتاه شده را نگاه کردم، حول و حوش سنگر برادران: نجفی، برزو و بیات است. برو و بگو دستور از گردان آمده که قسمتی را که پایین آمده، با گونی خاک، ترمیم کنید.

پیک رفت و دستور را به بچه ها داد. آنها اول گفته بودند باشد شب این کار را می کنیم، ولی وقتی قضیه تردد ماشین غذا و بچه ها را فهمیده بودند، همانموقع شروع به کار کردند. فقط گفته بودند که اطلاع بدهید که وسیله کم داریم.

 

 

خودم راه افتادم و به تدارکات رفتم تا برای بچه ها وسیله جور کنم. چند کیسه گونی به همراه بیل گرفتم و به طرف سنگرشان، به راه افتادم.
۱۰ متر مانده بود برسم بهشان که یک خمپاره ۶۰ آمد درست خورد وسط سه نفرشان…
سریع خودم را رساندم.
حاج علی برزو از ناحیه پا و کمر مجروح شده بود. بیات هم کمر و دست و گلویش ترکش خورده بود. برادر نجفی چون در حالت نشسته بود، فقط دچار موج سطحی شده بود.
سریع بچه های امدادگر خودشان را رساندند و آنها را به عقبه بهداری بردند.

خبر آمد که «بیات» شهید شد و «حاج علی برزو» هم جانباز.
دلم سوخت. بیات؛ بچه مردآباد کرج بود و قرار بود این بار بعد از برگشت از منطقه، ازدواج کند.

شهید جهانبخش بیات

 

مزار مطهر شهید جهانبخش بیات

 

یادش گرامی

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments