سربلند

خاطره  علی اصغر کوثری

درباره شهید حسین جامد

 

دکتر اصغر کوثری

 

مرحله اول عملیات کربلای ۵ بود…

شهید مسلم اسدی، من و حسین جامد را سر ستون دسته قرار داد.

۴۰۰-۳۰۰ متر در سکوت پشت یک دژ حرکت کردیم. از آنجا دیگر باید توی آب رها می شدیم.

۴۰۰ متر بیشتر نرفته بودیم که آتش ایذایی دشمن شروع شد یعنی هر ۱۰ دقیقه شروع می کرد به شلیکهایی بی هدف که اگر تحرکی وجود دارد، متوقف شود. (بعدها اسرایشان گفتند ما فکر نمی کردیم بعد از کربلای ۴، ایران برنامه ای به این سرعت داشته باشد.)

همان ابتدای شلیک های نواری دشمن، تیری به کتف راست سینه حسین جامد خورد.

من و شهید مهدی بختیاری فهمیدیم.

به او گفتیم:  «برگرد.  هنوز نزدیک دژ خودمون هستیم.»

حسین جمله ای گفت که هرگز از یادم نمی رود…

گفت:  «نه.  اگه برگردم مسلم خیلی تنها میشه..»

 

او فقط از ما خواست که اسلحه اش را برداریم.

اسلحه اش را برداشتم و حرکت کردیم.

 

***

 

رفتیم جلو تا رسیدیم به خاکریزهای سرعصایی. آنجا درگیری شروع شد.

ما توی آب بودیم و در تیررس دشمن. طوری که عراقیها همانجا از توی سنگرشان به بچه ها تیرخلاصی می زدند.

نبرد سختی بود. خیلی شهید دادیم.

کلاش حسین جامد هنوز روی دوش من بود و از معدود اسلحه هایی بود که شلیک میکرد. اغلب نارنجکها و سلاح ها آب خورده بود و عمل نمی کرد.

 

به خواست الهی بالاخره توانستیم مأموریتمان را انجام دهیم. حرکت کردیم به سمت خط خودمان. موقع برگشت، موج خمپاره و کاتیوشا بود که بر سر بچه ها فرود می آمد.

به ۳۰۰ متری خط پدافندی مان که رسیده بودیم، دیگر توان حرکت نداشتم.

حسین جامد جلو آمد، دستش را دراز کرد و گفت: «بیا دستتو بده من بلند شو.»

گفتم: «تو خودت مجروحی. شما برید سنگر، من خودم میام.»

 

نمی دانم چه حکمتی داشت…

حسین هنوز ۶-۵ متر بیشتر از من دور نشده بود که خمپاره ای خورد جلوی صورتش و شهید شد.

 

شهید حسین جامد سربلند از امتحان بیرون آمد…

او با وجود مجروحیت، بچه ها را همراهی کرد. خیلی از بچه ها حتی نفهمیدند که او مجروح شده. رفتیم، برگشتیم و او دست آخر به مرادش رسید.

 

 

شهید مهرداد (حسین) جامد

 

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments