«مسلم» به روایتِ شهیدان

 

شهید مسلم اسدی به روایتِ شهیدان گردان علی اکبر

این مصاحبه ها، پس از شهادت مسلم اسدی با همرزمان ایشان انجام شده است.

کسانی که در این مصاحبه شرکت نموده اند، خودشان در عملیات های بعدی به شهادت رسیدند و به رفیق شهیدشان پیوستند.

 

 

 

  • شهید محسن ایوبی:

    تاریخ مصاحبه: ۱۶ اردیبهشت

    ۱۳۶۶

شهید مسلم اسدی و شهید محسن ایوبی

کمتر کسی بود که با اولین برخورد، شیفته اخلاق و تواضع مسلم نشود. …

ایشان با این که می توانست از پشت، نیروها را هماهنگ و هدایت کند، لیکن نمی توانست تحمل کند و لذا همیشه جزء افراد سر ستون بود. با این که وظیفه او هدایت نیروها و استفاده از فکر نظامی خویش بود معهذا هر کجا که لازم بود بلند می شد آرپی چی می زد و هر کجا که لازم می دانست تیربار بزند یک تیربارچی کامل بود.

روح شجاعش اجازه نمی داد نیروها را از درون سنگر هدایت کند. …

… جایی که تیربار و دوشکای دشمن به شدت کار می کرد و کمتر کسی جرأت سربلند کردن داشت، ایشان بودند که بلند می شدند و جواب آتش آنان را می دادند.

با این حال همیشه به بچه ها می گفت: «دعا کنید که خداوند به ما جرات و شجاعت عنایت فرماید تا در هنگام کار کم نیاوریم.»

 

 

 

 

  • شهید باقر آقایی:

    ۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۶

از چپ: شهید محمدباقر آقایی، شهید مسلم اسدی

یادم می آید در مقطعی، گردان ما چند بار به عملیات رفته و توان اصلی ما تحلیل رفته بود. درست در همان وضعیت، از طرف فرماندهان بالا دستوری آمد مبنی بر آمادگی دوباره برای کار…

در این وقت؛ کمتر کسی از جمع مسئولین گروهان ها می توانست در مدتی کم به سرعت گروهان مربوط به خود را برای عملیات آماده کند، اما مسلم چون این در وجودش بود در جلسه خیلی سریع و قاطعانه اعلام آمادگی کرد.

از خصوصیات دیگر آقا مسلم این بود که خیلی عاشق شهادت بود اما همیشه می گفت: «هر چه خدا خواست همان می شود.»

ایشان مسئولیت های زیادی داشتند تا آن که در عملیات کربلای ۸ به مقام مقصود نائل آمد. …

یادم می آید در مراسم هیئت فاطمه الزهرا(س) که در گردان گذاشته می شد بعضی وقت ها ایشان خودش هم کمی مداحی می کرد. آن وسط ها می گفت: «خدایا ما هم آرزو داریم (شهادت) و این را خیلی با ناله و سوز می گفت.

 

 

 

 

  • شهید عبدالحمید (علی) رمضان نیا:

شهید عبدالحمید (علی) رمضان نیا

آشنایی من با مسلم ۱۵ ماه بیش نبود اما در این مدت به خوبی ایشان را شناختم …

او فرماندهی بود که رفتارش با همه بچه های گردان در یک سطح بود و هیچوقت بین بچه ها فرق نمی گذاشت.

وقتی به بچه ها می رسید از کوچک تا بزرگ به همه سلام می کرد و نمی گذاشت کسی در این کار بر او سبقت بگیرد.

بعد از هر عملیات که به مرخصی می رفتیم اول به خانواده شهدای گردان سر می زد و به ملاقات مجروحین می شتافت؛ چه بیمارستان و چه خانه هایشان. با آن ها شوخی می کرد تا از درد رنج نبرند. با شوخی های خود برادران مجروح را خوشحال می کرد.

در عملیات کربلای ۸ دشمن بیسیم ما را شنود کرد و موقعیت خواست، اما شهید مسلم با هوشیاری تمام متوجه شده و پاسخ جالبی به دشمن داد و با یادآوری اسم خود به آنها، آنان را از حرف زدن بازداشت. این جریان نیم ساعت قبل از شهادتشان بود.

 

 

Subscribe
Notify of
guest
5 دیدگاه‌ها
جدیدترین
قدیمی‌ترین نظرات بیشتر
Inline Feedbacks
View all comments
علی اصغر کوثری
علی اصغر کوثری
7 ماه پیش

با سلام شهید عبدالحمید (علی) رمضانیان صحیح است.

علی
علی
7 ماه پیش

شهیدان را شهیدان می شناسند

دوستدار شهدا
دوستدار شهدا
7 ماه پیش

خدا کنه که اونها هم الان کنار هم در بهشت یاد ما بیچارگان کنند

رحیمی
رحیمی
7 ماه پیش

شهیدان را شهیدان میشناسند