آخرین بوسه…

مصاحبه با مــادر شهیدان محمدرضا اسدی و مسلم اسدی

 

۲ پسرم به فاصله‌ی ۳ ماه از هم شهید شدند؛

محمدرضا ۲۵ دی ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ شهید شد و مسلم ۱۸ فروردین ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۸.

 

مزار شهیدان اسدی رازی

آخرین بار، ۱۰ روز مانده بود به عید که آمد تهران. در آن چند روز، هر که او را می دید می گفت: «مسلم دیگه برنمی گرده!»

نورانیت عجیبی در چهره اش بود.

چند روز از شروع سال نو گذشته بود، تصمیم داشتیم برویم شمال که مسلم گفت: «من می روم منطقه.»

با رفقایش آمدند از خانه ما راهی شدند. خودم برایشان غذا درست کردم و اسفند دود کردم. کلی با هم شوخی می کردند.

یکی به دیگری می گفت «تو شهید می شوی»،

آن یکی هم می گفت: «نه خیر، خودت شهید می شی.»

شنیدم که یک نفر به مسلم گفت: «ایندفعه نوبت توست.»

مسلم هم گفت: «الان مادرم در آشپزخانه صدایت را می شنود و با جارو می آید سراغت.»

 

آن روز حس دیگری داشتم…

همیشه عادت داشتم سر پسرهایم را می بوسیدم، اما آن روز موقع خداحافظی، صورت مسلم را بوسیدم. بعد به او گفتم: «اجازه می دی گردنت رو ببوسم به جای محمدرضا.»

با حسرت نگاهم کرد و گردنش را جلو آورد. یقین کردم که این آخرین بوسه است و دیگر پسرم را نمی بینم…

مسلم رفت و چند روز بعد به شهادت رسید.

 

شهید مسلم اسدی

 

مسلم رفت جبهه، ما هم پنجم عید رفتیم شهرمان در شمال و بعد از تعطیلات برگشتیم تهران.

وقتی آمدیم، یکی از اقواممان گفت: «خواب دیدم شما در جایی نشسته اید و امام خمینی هم هست. نمی دانم چه جلسه ای بود فقط همین یادم هست که شما خیلی جوان شده اید و من به کسی می گفتم مگر آدم وقتی بچه اش شهید می شود، جوان می شود؟!… همان موقع امام به من گفتند: این مادر با دیگران فرق دارد.»

تعبیر خواب را به محمدرضا مربوط دانستم. تصمیم گرفتیم پس از ناهار برویم بهشت زهرا، بر سر مزارش، در حالی که نمی دانستم مسلم هم شهید شده…

بعدازظهر، مادر یکی از دوستان مسلم به خانه مان آمد. نگاهی به عکس های روی طاقچه انداخت و گفت: «چرا عکس مسلم رو گذاشتی روی طاقچه؟…»

گفتم: همینجوری.

بنده خدا آمده بود که خبر شهادت مسلم را بدهد ولی نتوانست. کمی نشست و رفت.

بعد از آن، تلفن خانه زنگ خورد. یکنفر پشت خط، به همسرم گفته بود: «آقا مسلم آمده.» او پرسیده بود: «کجاست؟» و آن فرد جواب داده بود: «معراج.»

آن زمان گاهی منافقین زنگ می زدند و قصد اذیت کردن خانواده ها را داشتند. به همین دلیل همسرم چیزی به من نگفت و رفت.

ایشان وقتی رفته بود و فهمیده بود مسلم هم شهید شده، نتوانسته بود به خانه بیاید و مستقیم رفته بود خانه یکی از همسایه ها.

اما من دلم آگاه شده بود که مسلم شهید شده. بلند شدم رفتم خانه همسایه، گفتم: «بلند شو، حاضر شو، مشکی بپوش، مسلمم شهید شده…»

زن همسایه گفت: از کجا می دانی؟…

گفتم: می دانم!

چیزی نگذشت که دختر همسایه دیگرمان، همان که همسرم رفته بود خانه شان، بدو بدو آمد و گفت: «بیایید خانه ما.»

وقتی رفتیم، اول گفتند: «مسلم زخمی شده.» می دانستم که زخمی نشده، چون قبلا هم بارها زخمی و حتی بستری شده بود و اصلا به من نگفته بودند.

بالاخره گفتند که مسلم شهید شده.

«رو به قبله ایستادم و گفتم: خدایا! راضی ام به رضایت.»

مسلم خیلی دست و دلباز و خیّر بود. ماه رمضان که می شد، پول تو جیبی اش را جمع می کرد و افطار می داد. افطاری دادن را خیلی دوست داشت. آخر سر هم مثل مولایش علی(ع) به شهادت رسید و تیر به سرش خورد.

 

 

 

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments