با ما در ارتباط باشید : 09199726467

یادها

به من بگویید «مسلم»

مصاحبه با مـــادر شهید مسلم اسدی

مادر شهیدان اسدی رازی

 

سیاوش؛ پسر دومم بود. تا 4 سالگی اش ما در دزفول بودیم. بعد به تهران آمدیم.

ما اصالتا شمالی هستیم اما به دلیل شغل پدر مسلم (که ارتشی بود)، مدتی در پایگاه وحدتی دزفول ساکن بودیم.

شهید مسلم اسدی
شهید مسلم اسدی

یکبار که رفته بود امامزاده داوود، از کوه پرت شد… دست و پایش شکست، مدتی بیمارستان بستری بود. همه می گفتند: «نمی ماند، اگر هم بماند، خوب نمی شود…» خدا دوباره او را به ما داد…

 

 

تازه از قصرفیروزه رفته بودیم چهارراه حسینی نواب که یکروز سیاوش آمد و گفت: «می خواهم بروم جبهه.» پدرش مخالف بود اما من موافقت کردم چون این راه را دوست داشتم.

کارش را در جبهه با امدادگری شروع کرد. بعدها غواص شد.

جبهه که رفت، اسمش را عوض کرد و گفت مرا مسلم صدا کنید.

یکبار از جبهه که برگشت، بچه های بسیج مسجدمان (در چهارراه رضایی نواب) را جمع کرد، به آنها گفت: «بهتان چلوکباب می دهم، از این به بعد مرا مسلم صدا کنید. راضی نیستم کسی به من بگوید سیاوش.»

او دانشگاه قبول شد؛ هم مهندسی و هم تربیت معلم. آن زمان؛ قبولی های دانشگاه در روزنامه اعلام می شد.

وقتی اسمش را در روزنامه دیدیم، با خوشحالی زنگ زدیم خبر قبولی اش در دانشگاه را دادیم، اما گفت: «نمی روم! دانشگاه من جبهه است، اگر طوری ام نشد، بعد از جنگ، درسم را می خوانم…» اما همیشه دوستانش را سفارش به ادامه درس خواندن می کرد و می گفت «جنگ که تمام شد، درس بخوانید.» یکی از دوستانش که آن زمان تا کلاس 9 خوانده بود، الان استاد دانشگاه است.

اغلب مواقع، جبهه بود. از منطقه هم که می آمد، زیاد نمی دیدمش. کمتر خانه می آمد، بیشتر با رفقایش به دیدار خانواده شهدا می رفت.

شنیده بودم که صدام برای سرش جایزه گذاشته، مسلم همیشه می گفت: «مادر خیالت راحت، من شهید می شوم، دست صدام نمی افتم.»

 

 

از 4 پسر، 2 پسرم را تقدیم کردم؛ 16 ساله و 22 ساله. همیشه خدا را به خاطر شهادت بچه هایم شکر می کنم و اصلا ناراحت نیستم.

از خدا می خواهم اوضاع مملکتمان درست شود، اما بی حجابی خانمها عذابم می دهد. مردم را دوست دارم و جانم برایشان می رود، اما وقتی می بینم زنان روسری شان را می اندازند، ناراحت می شوم.

سرزنش های مردم را می شنوم. بعضی می گویند چشمتان کور، می خواستید بچه هایتان را نفرستید… اما ما با خدا معامله کرده ایم و پشیمان نیستیم.

دوست دارم در راهی که پسرانم رفتند، قدم بردارم.

همه‌ی عشقم این است که همه ساله به مناطق جنگی بروم. آرزویم این است که هر زمان که خواستم بمیرم، اول بروم منطقه، شهدا را ببینم و بعد بمیرم…

 

زمستان 1398

 

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
7 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ریحانه
ریحانه
3 سال قبل

روزت مبارک مادر
شجاعت پسرها به مادرشان می رود
دل شیر داشتن از دل محکم و ایمان مادر هست
برای من دعا کن مادر
برای بچه هام دعاکن
مثل مامان خودم دستت را می بوسم

کاربران ناشناس
کاربران ناشناس
3 سال قبل

باسلام وتشکر ایکاش با مادر بزرگوار شهید مسلم اسدی بیشتر مصاحبه کنید و خاطرات بیشتری اززبان مادرشان بنویسید
ممنون از سایت خوبتان موید باشید

یک مادر
یک مادر
2 سال قبل

تمام عاشقانه ها فدای یک نگاه تو
که عشق ، عشق می کند فدا شود به پای تو
روز مادر بر تمام مادران شهدا خصوصا شما مادر مهربان و باصلابت مبارک باد ان شاءالله فرزندان عزیزتان با حضرت ابالفضل ع محشور باشند و شما هم در پناه مادر با کرامتشان ( بانو ام البنین س ) همیشه سلامت و پر از آرامش باشید. خدا لعنت کنه کسانی که حرمت شما را نگه نداشتند و گفتند خواستید بچه هایتان را نفرستید !! ما همه آرامش و خوشی کنار خانواده مان را مدیون شما و فرزندان شما هستیم.
التماس دعا

ناشناس
ناشناس
1 سال قبل

روزت مبارک مادر
الهی همیشه سلامت باشی و برای همه ما مادری کنی

همچنین ببینید
بستن